-
وصف!
یکشنبه 21 دی 1404 19:17
روزنوشت های معمولی در روزهای غیرمعمولی: امروز کمی با د صحبت کردیم،همراه با کمی فحاشی و غر زدن به اوضاع امروز و تمام شدن فایل های درسی اش و بی ارتباط ماندنش با مشاور کنکور... تماس با دوستان دیگر هم ماند برای روزهای آتی... امشب هم میهمان خانه دایی هستیم! مامان هم حالش بهتر است. پ.ن:هربار نوشتن(هرقدر چرت و مزخرف)و دیدن...
-
روزی دیگر
یکشنبه 21 دی 1404 14:08
یک روز بیکار و بی حوصله دیگر را در این بستر طی میکنیم! برام سواله دوره جنگ به چی مشغول بودم؟! البته تا جایی که یادم میاد دوره جنگ پیامک مشکلی نداشت و چت کردن برقرار بود! با اینکه میدانستم چقدر بنده ی چت کردن هستم اما این روزها بیشتر به مراتب دارم به این موضوع پی میبرم...! با این حال این نیز بگذرد احساس میکنم اگر...
-
کنکور
یکشنبه 21 دی 1404 00:05
داشتم به این فکر میکردم خداروشکر توی این شرایط کنکور ندارم که یاد زندگی خوش پارسالم افتادم،امروز برای اولین بار زمانی که داشتم با م خیلی رندم در مورد روزمره و این روزها و خاطرات اردو مطالعاتی پارسال صحبت میکردم گفتم: کاش پارسال بود و کنکور داشتیم اولین باره که میگم اگر برگردم عقب بیشتر درس میخوندم! چهره ی م از پشت...
-
نیمه پر لیوان
شنبه 20 دی 1404 23:50
این روزها بیشتر با خانواده وقت میگذرونم،بیشتر با هم حرف میزنیم عکسهای قدیمی سالهای قبل رو میبینیم فیلم و سریال میبینیم مامان حالش بهتره و کم کم داریم به یک هفته حال خوب نزدیک میشیم تا بعدش بریم سراغ مرحله سوم شیمی درمانی و ۲ هفته ی طاقت فرسا...! از این بابت خوبه همه چی شکر بابتش ولی این ۲ ساعت از ۲۴ ساعته! با این...
-
انفرادی
شنبه 20 دی 1404 22:27
حتی از جنگ حوصله سر برتر شده این روزها کلافه م حس میکنم توی سلول انفرادی گیر افتادم. ۸۰ میلیون سلول انفرادی...
-
امتحانات
شنبه 20 دی 1404 20:29
در چند سال اخیر امتحانات ترم یک و دو همواره دستخوش تغییرات بودند امسال هم مستثنی از این قضیه نبود و برای بار دوم یک هفته تعویق نصیب مان شد...! چه کلاف سردرگمیست این روزها. یک هفته دیگر هم بی استرس و نگرانی به درس نخواندن ادامه میدهیم... امروز کلاس های ۳ به بعد سفیر که حاضر است جان بدهد اما کلاسی را کنسل نکند هم کنسل...
-
چرخیدن
شنبه 20 دی 1404 16:17
گاهی احساساتی را تجربه میکنی در آن لحظه اوج غم جهان اند اما بعدتر دلت میخواهد بازگردی به آن روزها؛ چند شب پیش خیلی یهویی حوالی ساعت ۱۰ در حال بالا و پایین کردن کانال های تلویزیون بودم که به قسمت آخر فصل ۳ پایتخت رسیدم؛همانجایی که نقی در حال کشتی گرفتن بود،فکر کنم برای عید ۹۳ یا ۹۴ بود! عید آن سال بیشتر از همیشه شمال...
-
بازگشت به اوج...!
شنبه 20 دی 1404 02:03
دوران اوج وبلاگ من برای خرداد ۱۴۰۲ و روزهایی ست که حداقل ۳ پست میگذاشتم احتمالا الان هم در حال بازگشت به همان روزها هستم!یک دستاورد دیگر از کشورم که باعث شد به آن اوج با شکوه بازگردم! الان که تلگرامم وصل نمیشود و آخر شب را به جای" روزی روزگاری" مجبورم اینجا طی کنم قطعا قرار است آشفته تر و بی پروا تر و شاید...
-
تنهایی
شنبه 20 دی 1404 01:01
رفیق شدن با تنهایی قشنگ ترین نوع رفاقته وقتایی که حوصله هیچکس و هیچ چیز رو نداری،حتی گاها حوصله خودت هم نداری ولی سعی میکنی زندگی کنی حتی شده با یک لیوان چای ،یک برش کیک، یک قطعه شجریان و نوشتن یا همان ترکیب قبل منهای نوشتن و جایگزین کردنش با ویسی از خودت برای خودت...! اما اینکه تمام روزت خلاصه شود در این کار و هیچ...
-
۳ رقمی!
جمعه 19 دی 1404 21:44
بعد از مدت ها بازدید اینجا ۳ رقمی شده از دستاوردهای بزرگ ....؟ ولش کنیم وبلاگم که دفترچه خاطرات چند ساله م هست بسته میشه به هر حال ازادی بیان داریم...!
-
بیکاری
جمعه 19 دی 1404 20:16
چقدر این روزها کار دارم و چقدر حوصله هیچ یک نیست و چقدر وقت دارم برای انجام دادن همه آنها چرا که هیچ نقطه اتصالی به جهان بیرون برای مان نمانده... چقدر تحقیر آمیز است زندگی با این شرایط برایت تصمیم میگیرند که چه وقت و کجا ارتباطت با دنیای بیرون قطع شود تا به اهداف پلید خود برسند و تثبیت پایه های ننگین خود را در پیش...
-
شب اول
جمعه 19 دی 1404 01:29
جرقه ای خورد و مردم متحد تر از همیشه به خیابان آمدند. باشد که نور بتابد بر سرزمین ما. گرچه که الان همه چیز را از ما گرفتند تا خفه خون بگیریم اما این عوعو سگان بالاخره میگذرد آنتن های موبایل برمیگردد تماس ها برقرار میشوند پیام ها ارسال میشوند تلگرام و توئیتر و اینستاگرام کار میکنند و ما شاید بعد از مدت ها زندگی را...
-
عادی
پنجشنبه 18 دی 1404 16:02
همه چیز عادی است یک ظهر نسبتا سرد زمستان،پرده بالکن کنار است نور کم جانی هم به روی میز ناهارخوری افتاده است؛ از همان نورهایی که فقط کمی ذوق هنری میطلبد تا چند عکس یه یاد ماندنی بگیری! میز چیدمان خوبی دارد غذای گرم هم هست همه هم دور میز نشسته اند در حال کشیدن غذا در بشقابت هستی که باز هم زور زندگی میچربد و غرق میشوی...
-
دره
چهارشنبه 17 دی 1404 21:32
مدتی نبودم یا به عبارتی کمتر بودم؛ خلاصه بگویم حوصله هیچی نبود! حوصله خودم هم نبود. نه خواب منظمی داشتم و نه حتی بیداری درستی...! به معنای واقعی انجام عادی ها و روتین های زندگی برایم سخت ترین و غیر ممکن ترین کار ممکن بود،برخی روزها این را میپذیرفتم و مطلقا هیچ کاری نمیکردم و برخی روز ها هم سعی به مقابله باهاش را...
-
فراموشی زخم!
پنجشنبه 11 دی 1404 22:23
همیشه تاریخ ها را در خود همان روز فراموش میکنم برای مثال اگر از من زمان رندم ترین اتفاق سه سال پیش را بپرسید احتمالا تاریخش را دقیق یادم است یا حتی زمان تولد آدم هایی که فقط یکبار دیدم شان را اگر الان ازم پرسیده شود قطعا یادم است ولی به سالگرد آن تاریخ که میرسیم یا به روز تولد آن فرد که برسیم احتمال بالای ۹۰ درصد...
-
پایان یک
چهارشنبه 10 دی 1404 23:19
امروز رسما آخرین روز ترم یک بود؛ با شیمی و به طور حضوری و در روز شنبه شروع شد و با تفسیر موضوعی قرآن و به طور مجازی و در روز چهارشنبه تمام شد! با امید و خوشحالی شروعی شد و با حال و هوای دیگری تمام شد و دیگر ترم یکی نیستم! البته که امتحانات باقی ماندند ولی خب دیگر کلاسی نداریم. ترم یک پر از تجربه های جدید بود توی...
-
تاریکی
چهارشنبه 10 دی 1404 13:38
احتمالا هیچ وقت فکرش نمیکردم روزی این چنین نا امید باشم! نا امید نسبت به خودم،مردم،کشور و قطعا آینده. خلاصه بگویم از غم نوشته های پیشین هیچ چیز کم که نشده،بلکه اضافه هم شده! داشتم به این فکر میکردم اگر تمام چیزهایی که سه ماهی میشود من و زندگی من رو تحت تاثیر دادند درست شد؛ مامان خوب شد اوضاع درسی من هم بهتر شد و برفرض...
-
نمره!
دوشنبه 8 دی 1404 00:09
و دوباره کلمات را گم کردم نمیدانم دقیقا از کجا و چی باید بنویسم خب این روزها حال مامان بهتر است البته موقت است،خیلی هم موقت است و به زودی پس از دومین مرحله شیمی درمانی اوضاع جسمی او و به تبع روحی من دچار تغییرات خواهد شد اما این چند روز تمام سعیم را کردم که کلا همه چیز را کنار بگذارم و دوباره از صفر و با ذهنی مثلا...
-
بی انتها
پنجشنبه 4 دی 1404 14:43
انگار همه چیز بی انتها شده است، تمام حال و احوالات بد من بینهایت شده اند و دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست یک حس بی اهمیتی مزخرف نسبت به همه چیز یک سر شدن و بی حالی نسبت به همه چیز و همه کس و حتی خود...! دیشب بالاخره بعد از گذشت بیش از ۲ ماه از شروع این ماجرا ها گریه کردم نه به حد کافی اما به حدی که دیدم دیگر توان ادامه...
-
دی اکتیو
چهارشنبه 3 دی 1404 18:10
مغزم که زیادی بیراهه می رود و کار نامفید میکند دیتای ورودی را کم میکنم مثل دی اکتیو کردن توئیتر،اینستاگرام،و لاک کردن اینجا دیشب حوالی ۱۱ خوابیدم با افکار و خواب های وحشتناک حوالی ۴ بیدار شدم و به طور ناگهانی توئیترم را دی اکتیو کردم البته تا جایی که یادم میاد چند باری ارور داد و فکر کنم در نهایت لاگ اوت کردم و موفق...
-
گم شدن
سهشنبه 2 دی 1404 21:39
گاهی آدم گم میشود میان روزها،اتفاقات،تجربه ها،حرف ها،احساسات و در نهایت کلمات این روز ها من آن چنان گم شده ام و آنقدر گم که نامفهوم و تار روزهایم را میگذرانم طوریکه نمیدانم دوستشان دارم یا نه؟ آنقدر تار و غیر قابل پیشبینی که لحظه ای خوبم و لحظه ای نمیدانم! در سرم حرف های زیادیست که تا تصمیم به بیانش میگیرم تماما گم...
-
یلدا
یکشنبه 30 آذر 1404 22:55
به رسم سال های قبل هم از یلدا مینویسم هم از امروز و هم از این فصل و پاییز بدرنگ! از امروز شروع کنیم؛ یکشنبه بود و از ساعت ۱۰ کلاس داشتم لغایت ۵ کلاس اول خوب بود همه چی ولی از ۱۲ به بعد تقریبا هیچ چیزی از من به یک ادم نرمال شباهت نداشت دقیقا عین روزهای یازدهم نفس هایم سنگین شده بودند و اصلا تمایلی به ارتباط داشتن با...
-
معلق
شنبه 29 آذر 1404 00:03
از صبح در ذهنم مدام تکرار میشود؛ چند قدم مانده که پاییز به یغما برود... هنوز مانده تا رسیدن به اخرین لحظات پاییز ولی خب ذهن شلوغ من میطلبد که الان مهر خاتمه ی موقتی بزنم به این فصل و این سه ماه تا بعد شاید چیزی هم برای ۳۰ آذر به رسم هر سال نوشتم... پاییز امسال شاید به دید محاسباتی هیچ فرقی با پاییزهای دیگر نداشت به...
-
تناقض
پنجشنبه 27 آذر 1404 17:22
معاشرت با آدمها را دوست دارم،صحبت کردن را بیشتر شاید اگر قرار باشد ۳ فعالیت مورد علاقه ام را نام ببرم قطعا یکی از آنها صحبت کردن باشد، صحبت کردن با آدم هایی تا حدود هم فاز باشم و آن هم در مورد موضوعی جالب را دوست دارم ولی خب در همین صحبت کردن هم از یک سری کارها بیزارم یکی از آنها نظر دادن راجع به شخص سومی که حضور...
-
شب شعر
پنجشنبه 27 آذر 1404 15:33
یلدا همیشه برام خاص تر از مناسبت های دیگه بوده و حتی از نوروز هم به نظرم بهتره...! شاید چون فلسفه ش رو بیشتر دوست دارم پیروزی نور و روشنایی بر تاریکی! دیروز توی دانشگاه شب شعر ویژه یلدا بود و تجربه خوبی بود آن هم برای من عاشق شعر و ادبیات و موسیقی سنتی و از همه مهم تر حافظ...! بودن در کنار بچه های دانشگاه و از...
-
کمی خوشی
سهشنبه 25 آذر 1404 23:32
زندگی درجریان است... خوشحالم بابت زیستن امروز به چندین و چند دلیل اولین دلیل تقریبا طبق برنامه جبران عقب ماندگی های این چند وقت پیش رفتم البته که کلاس ریاضی رو نرفتم ولی خب خودم خوندم...!(اتفاق جالب امروز دیدن ش(استاد ریاضی) توی مترو و هم مسیر شدن با او بود) دومین دلیل تقریبا رسم فنی را فهمیدم و تحلیلش را یاد گرفتم ...
-
ولی خب
یکشنبه 23 آذر 1404 22:49
و اگر روزی این روزها گذشتند که قطعا میگذرند و رسیدیم به آن روزهای خوب هرگز فراموش نمیکنم که چه روزهایی را پشت سر گذاشتم روزهایی که مثل همیشه بیدار شدم و یک دور به زمین و زمان لعنت فرستادم برای دل کندن از خواب شیرین صبح خنک پاییزی و بعدش روانه شدم سمت روتین های زندگی مثلا امروز بعد از آن شکست های ننگین میان ترم عزمم را...
-
تلنگر
جمعه 21 آذر 1404 23:14
امروز روز عجیبی بود، از صبح عجیب بود آدرس اینجا رو هیچ آشنایی نداره(قبل تر ها لینکش رو به دو نفر داده بودم که یکی حوصله خواندن نداشت و دیگری ترجیح داد نخواند و حفظ حریم کند ولی خب بعد از مدتی تصمیم گرفتم کمی تغییر توی لینک اینجا ایجاد کنم و اینگونه شود که هیچکسی نباشد که هم من رو بشناسه هم اینجا رو)ولی خب صبح تصمیم...
-
شیمی درمانی
سهشنبه 18 آذر 1404 23:39
امروز جلسه اول شیمی درمانی مامان بود و من مثل همیشه در صحنه نبودم البته نه به میل خودم میان ترم ها مانع حضورم شدند...! البته قسم و آیه های مامان هم بی تاثیر نبودند که حتما باید درست را بخوانی و کاری از دستت بر نمیاد اگر هم بیای! ولی وقتی رسیدم خونه حوالی ۷و نیم عصر؛ امشب مامان رو که بیحال دیدم قالب تهی کردم گل رو که...
-
روز دانشجو
یکشنبه 16 آذر 1404 23:37
به بهانه روز دانشجو؛ اولین ها همیشه دلچسبند و احتمالا به یاد ماندنی اولین روز دانشگاه اولین ایونت هنری دانشگاه و ساخت شمع اولین اردوی دانشجویی و سفر به مشهد اولین بار که مهمان بردم دانشگاه اولین بار که دیر رسیدم سرکلاس و سه ردیف مانده به آخر عایدم شد و برای دیدن آنچه روی تخته نوشته میشد باید با گوشی عکس میگرفتم!...