-
فردا یا همین امروز!
سهشنبه 28 شهریور 1402 01:17
گیجم برای نامیدن زمانش… هر آنچه که هست میدانم برای آینده ست! آینده ای نزدیک کههمین فرداست!یا بهتر است بگویم کمتر از ۹ ساعت دیگر! فردا ساعت ۱۰ ملاقاتی دارم با شخصی که کم و بیش میتوان ناراحتی های بی دلیل که تنها و تنها و تنها دلیلش انباشت غم هست رو گردنش انداخت!هرچند که غالبا اهل دنبال مقصر گشتن و بحث با مقصر و نشان...
-
وصف
دوشنبه 27 شهریور 1402 20:29
از اولین روز قرنطینه مینویسم: هنوز امروز تمام نشده! شاید هم قصد تمام شدن ندارد… بی اطلاعم؛ولی از حالم مینویسم برای سرگرمی و گذران وقت! حال فیزیکی چندان سرحالی ندارم! گلو درد،بدن درد،گوش درد،سر شدن صورت،خستگی و بیحالی و از همه بدتر تنگی نفس وقتی درازکشیدم! اما حال روحی که به جرئت مهم تر است! خداروشکر این یکی خوبه...
-
میهمان ناخوانده
دوشنبه 27 شهریور 1402 17:17
اینبار امیکرون…
-
بعضی روزها
یکشنبه 26 شهریور 1402 23:18
یه روزیا دقیقا مثل امروزن:) نه خوبه نه بد نه خنثی! صب که چه عرض کنم ظهر بیدار شدم،دوش گرفتم درس خوندم تا حوالی ۴،۵!از حال بهبود یافته دوستی باخبر شدم که واقعا خوشحال شدم!ولی بعدش آبریزش بینی و چشم و گلو درد شروع شد و متاسفانه سرما خوردم!ولی اصلا بابتش ناراحت نیستم و کلا با بیماری مشکلی ندارم! حدودا چند ساعت پیش هم یکم...
-
تلخ؛شیرین میشود…
شنبه 25 شهریور 1402 17:33
این روز ها بیشتر از هر وقت دیگه ای از خودم میپرسم کیم! برای چی اومدم تو این دنیا و هدف و رسالتم چیه! جواب های خوبی دارم اما فقط جوابن!هنوز به باور و ایمان تبدیل نشدن برای همین گهگاهی بایداز خودم دلیل زیستن در این روزگار را بپرسم! دلیل این همه رنج و سختی!الان از فکر کردن میتونم بالا بیارم! از حال بد باردارم:) و از جواب...
-
خون…
شنبه 25 شهریور 1402 13:26
از خون جوانان وطن لاله دمیده…
-
خودم…
شنبه 25 شهریور 1402 01:23
نمیخوام غر بزنمااا ولی خب زندگی یه جوریه دیگ! یه طوری که نباید باشه! یه حس و حالی که کاش نباشه یه اتفاقات عجیبی که کاش نباشن! مثلا غروب خواب دیده بودم که با مامان و بابا دعوام شده و دارم یهعمر از حرفایی که هیچ وقت نزدم رو میزنم منتها مسئله اونجا بود که توخوابم فقط قیافمونهمونادمایه دنیای واقع بود وگرنه نه طرز فکر...
-
دیروز
شنبه 25 شهریور 1402 01:21
جمعه بود و اتاقم رو مرتب کردم کمتر از گوشی وفضای سمی اینستاگرام استفاده کردم!پادکست های حسین عرب زاده رو شنیدم و در نهایت رسیدم به اخر شب! امشب دلایلی برای فکر نکردن ودر لحظه بودن بود! ساعاتی خندیدیم و حرفزدیم و به اینده روشن فکر کردیم در کنار خانواده و این خودش دلیلی برای ادامه زندگی بود…
-
روزها
شنبه 25 شهریور 1402 01:18
از یکسال پیش همین موقع بگم که نگران ترین بودم: این هم نوشته ای از چنین روز و ساعتی دقیقا ۱ ساله پیشه! خدایا دلم خیلی گرفته،حالم خیلی بده،ولی هیچ گوش شنوایی نیست که باهاش درد دل کنم،چون فکرمیکنمکسینمیتونهدرکمکنه و فقط حرف ها و پیشنهاد های کلیشه ای شون بیشتر اذیتم میکنه،ولی خوشحالم که تو هستی که میبینیحرفهام...
-
بی عنوان
جمعه 24 شهریور 1402 17:19
این منم،دقیقا خود من…
-
جریان زندگی
پنجشنبه 23 شهریور 1402 19:43
صبح با تاخیر حرکت کردیم برای برگشت به همبن خاطر حدود۳:۳۰ ظهر رسیدیم خونه،بعدش خوابیدم و استراحت کردم تا الان که باید برم دوش بگیرم! از دیشب بخوام بگم باید عرض کنم که خواب خیلی راحت و با کیفیتی داشتم که به گمانم دلیلش تاثیرات پادکست این نقطه بود و البته برای بالاتر رفتن تمرکزم هم امروز فقط ۱ ساعت در اینستاگرام بودم:)))
-
گریه
چهارشنبه 22 شهریور 1402 23:31
امروز دلم میخواست تا خودشب گریه کنم ولی روزمردگی های برگ ۲۲م شهریور نذاشت… من دیگر نمیتوانمممممم واقعاااااا خستممممم
-
امروز
چهارشنبه 22 شهریور 1402 23:30
حدود ۲ ساعت و نیم درس خواندم و مابقی در فضای مجازی علاف بودم… حالم چندان خوش نیست تا مرز یک جرقه هم با دوستی پیش رفتم و متاسفانه هم جرقه ی مشتیی بود ولی خب بعدش درست شد چون نه من اهل کینه ام نهاون!
-
تا صبح امروز
چهارشنبه 22 شهریور 1402 23:24
دیشبت تا ۷ صب بیدار بودم! هنوز شمالیم!و این سفر شمال هرچقدر هم که مزخرف باشه یه چیز خیلی خوب داره که به وقتش درمان درده! نمیدونم دقیقا از کجا ولی صدای اذان رو همیشه میشنوی! متاسفانه یا خوشبختانه با دلایل منطقی چندان اعتقادی به اذان و نماز ندارم… ولی همیشه خدا رو همه جا دیدم چه وقتی که غلط رفتم و چه وقتی که درست بوده...
-
از درد نوشتن
چهارشنبه 22 شهریور 1402 03:49
چند روزی بود که دلشوره ی عجیبی داشتم یه بخشش شاید به خاطر خبری بود که امروز شنیدم از بیماری عزیز ترین ونزدیکترین رفیقم:) و خیلی حالم رو گرفت… از طرف دیگه این که روحیه ش رو تا حدود زیادی باخته بیشتر اذیت کنندس برام و نمیدونم که دقیقا چجوری باید بهش کمک کنم؟ چون وقنی خودم پارسال دو هفته ای توی مطب دکتر های مختلف پرسه...
-
مفید
چهارشنبه 22 شهریور 1402 03:45
دیروز روز نسبتا خوبی بود حدود ۳ ساعت درس خوندم و همین باعث شد که احساس خوبی داشته باشم طی روز ولی از طرف دیگه به جز درس خوندن کار مفید دیگه ای انجام ندادم و کل روز رو خواب بودم:))
-
توصیف
سهشنبه 21 شهریور 1402 02:36
از با رمز و راز حرفزدن،گیج و مبهم سخن گفتن و با کنایهنوشتن تاهمین چند وقت پیش پرهیز میکردم اما حالا فقطروزهای خاکستری که میگذرانم را باید با کنایه وکدر و ناواضح بنویسم تا بتوانم! شبیه تکه های خرد شده ی شیشه ای هستم که قصد بهم چسبیدن و از نوسرپا شدن با تجارب بسیار را دارد اما رمقش در من نیست! نمیتوانم و حسش را...
-
چه میدانی؟
دوشنبه 20 شهریور 1402 01:44
چه میدانی تو؟ چه میدانی از من؟ من خود چه میدانم از خودم،جز ندانستن،گیجی و خستگی؟ چه میخواهی جانا از ما در این روزا؟ روزهایی که با زور سپر میکنیم شان و بیش از پیش دل گرفته از وجودشان هستیم! جانا!یک بار گفته بودی که دوباره تجربه میکنی این روزها را به میل خودت؟هنوزهم همین نظر رو داری؟ من ِخسته دیگرنمیتواند و حتی پیدا...
-
خواب
شنبه 18 شهریور 1402 16:52
دیشب خواب دیدم توی یکی از اردوهای مطالعاتی پاییزی مدرسه تنگی نفس شدیدی بهم دست داده و نفهمیدم چجوری از طبقه دوم مدرسه خودم رو رسوندم تو حیاط تا هوا بهم بخوره پایین که رسیدم دوییدم سمت سرویس بهداشتی سر و صورتم رو شستم و گریه کردم نمیدونم چرا! بیرون که اومدم هوا سرد بود دیدم مامانم رو پله ها وایستاده واسم غذای گرم آورده...
-
بار دگر فراموشی
شنبه 18 شهریور 1402 16:48
دلم حال خوش اون روز رو میخواد که اولین بار تو اون روزی که نه میدونستم ،پروازم قراره پرواز باشه که بعدها بشه پرواز نو و نه اینحجمازخستگی در وجودم رخنه کرده بود و برای نخستین بار بار دگر فراموشی همایون شجریان رو میشنیدم رومیخواد اما فقط همان روز! نه روزهای بعدش و زندگی دوباره روزهای این چند سال اخیر… این بار نه این...
-
قسم
شنبه 18 شهریور 1402 01:31
قسم به امید تلخی که حاکی از عجله برای گذران عمر است:) چرا این بار نمیگذره؟
-
چیبگم؟
پنجشنبه 16 شهریور 1402 23:23
تنم درد میکنه از درد خستگی کاش میشد نباشم برای مدتی ...
-
تکرار و باز هم تکرار
سهشنبه 14 شهریور 1402 21:04
امروز نردیک به ۳ ساعت درس خوندم وکار مفید دیگه ای نکردم شب هم یک ساعتی خیلی خوش گذشت در کنار خانواده امشب هم راهی سفر هستیم و متاسفانه ۸ روز باید در این سفر.....زندگی کنم:)
-
حال خوب
دوشنبه 13 شهریور 1402 20:56
کارهایی که میخواستم رو انجام دادم! و لحظاتی فارغ شدم از این دنیا چند شمع روشن شد لامپ ها خاموش شدن صدای استاد شجریان پلی شد از طبقه بالای کتابخانه کتاب لسان الغیب را برداشتم و شروع کردم به خواندن غزلی که باز کرده بودم! چه خوش لحظات دلپذیری داشت برگ سیزدهم شهریور ماه!
-
روز مفید
دوشنبه 13 شهریور 1402 17:58
امروز ساعت ۱ از خواب بیدار شدم! و از اون موقع تا همین چهل دقیقه ی پیش داشتم سر و سامونی به اوضاع حسابان میدادم!خیلی خوشحالم و تا به این لحظه۷۵٪ برنامه درسی امروز رو سپری کردممم و از این بابت بسیارررر خرسندم! یه خبر بسیار مزخرف شنیدم مبنی به اینکه فرداشب باید بریم شمال و من از همین حالا دپرس شدم ولی واقعا اهمیتی نداره...
-
کسل کننده
یکشنبه 12 شهریور 1402 21:52
این روزا اصلا حوصله هیچ چی روندارم! بیرونرفتن تفریح کتاب خوندن موزیک گوش دادن نقاشی کشیدن درس خوندن حافظ خوانی مرتب کردن هیچ کدومشون رونمیتونم تحمل کنم!زندگی روی بُعد خیلی مزخرفیه:) حالم خوش نیست با این روزا کسل کنندس میگم میخندم؛هرچندمحدود ولی درونم غوغاست غوغایی کهنمیدونم منشاش کجاس! دلیلش چیه و حتیچراااااااا...
-
مرگ ستاره ای دیگر
یکشنبه 12 شهریور 1402 00:43
به نظرم به اندازه تعداد روزایی که زندگی میکنیم تو آسمون ستاره های منحصر به فرد داریم!و در پایان هر روز یکی از این ستاره ها میمیرن! تا وقتی کهدیگه اون شب پرستاره که عین روز روشن بوده تاریک تاریک میشه و برای همیشه تموممیشه! امروز هم یکی دیگه از اون ستاره ها خاموش شد!ستاره ای که امروز مرد خیلی پرنور بود اونقدر با ارزش...
-
اخر هفته
شنبه 11 شهریور 1402 01:55
رفتیم شهریار و باز هم تمام ناتمامش رو خواب بودم! همیندیگ
-
۷ شهریور
شنبه 11 شهریور 1402 01:54
بیدار شدیم و اخرین گشت رو زدیم و اماده شدیم برای رفتن به فرودگاه تا حدودا ساعت ۱۰ که زسبدیم دبی تو پرواز بودیم و اونجا فقط فکر کردم و فیلم دیدم! تو فرودگاه دبی ۳ ساعت منتظر پرواز بعدی بودیم و بعدش هم برگشتیم به سوی وطن که شد ساعت ۴صبح۸ شهریور! تا چمدون هامون رو بگیریم وبرسیم خونه ساعت حوالی ۶:۳۰،۷ بود توی راه هم از...
-
۶شهریور
شنبه 11 شهریور 1402 01:51
شهر تاریخی و فوق قدیمیونیز! خیلی جای قشنگی بود و میتونم بگم بهترین جای سفر بود! بارون خیلی قشنگی هم میومد و یه اتفاق خیلی جالبم افتاد:تو یکی از کافه هایی که رفته بودیم تا هم یه چیزی بخوریم و هم از بارون شدید اونلحظه در امان بمونیم یکی ازگارسون هاش ایرانی بود و وقتی دید ماهم ایرانیم چایی که سفارش داده بودیم رو...