-
ناخودآگاه بر زبان آمد…
شنبه 8 مهر 1402 18:55
نمیدانم دقیقا چراااااا ولی دقیقا همین لحظه و درست توموقعیتی که خیلی خسته بودم نا خود آگاه جمله یا شایدهم بیت دقیق نمیدونم! زیر اومد رو زبونم! هرچه تبر زدند مرا،زخم نشد جوانه شد! باز هم ناخوداگاه هم امیدوار تر از خوداگاهم هست! گویی امیدوار تر از همیشه! برم حداقل یه بازه درس بخونم...
-
روزنوشت
شنبه 8 مهر 1402 18:51
از روز پنجم مدرسه مینویسم! معلم ورزش نیامده بود بنابراین به جای یک زنگ شیمی،دوزنگ داشتیم! از طرفی طبق برنامه؛۲ زنگ حسابان داشتیم و زنگ اول هم ۸۵ دقیقه ای ازمون جامع تشریحی داشتیم… فی الکل روز سخت و سنگینی بود اما شیرین بود! امروز دوستی پرسید،به نظرت روزی دلتنگ این روزها میشیم؟ گفتم آره!دلتنگ دغدغه های این روزها…...
-
جمعه شلوغ
جمعه 7 مهر 1402 22:56
دیشب نتوانستم تا دیروقتبیدارباشم! ساعت۱۰:۳۰ خوابیدم به خیال اینکه صبح زودتر بیدارشم ولی صبحهم کهچه عرض کنم،ظهر حوالی ۱۲:۳۰ بیدار شدم… تا ساعت ۲:۳۰ هم طول کشید که ویندوزم بالا بیاد… از ۲/۴۰شروع کردم به درس خواندن تا همین نیم ساعت پیش… خسته شدم حقیقتا! ولی خوشحالم وامیدوارم و به گمانم مفید بود این درس خواندن…!...
-
سردرد
پنجشنبه 6 مهر 1402 20:26
چه چیز مزخرفیه این سر درد… دارم می میرم از دردش!!! امیدوارم تا چند ساعت دیگ خوب شه که بتونم درس بخونم…
-
نزدیک غروب
پنجشنبه 6 مهر 1402 17:53
از روز پنجم مدرسه حال نوشتن ندارم… بنابراین خلاصه میگم که خوب بود!اون امتحان مزخرم به اجبار یه سوال حل کردم و تحویل دادم! به خانه آمدم و خوابیدم تا حدودا ۱ ساعت پیش! بعد هم کمی برنامه ریزی کردم و به جهت درس خواندن! و تا چند ساعت دیگر هم فرصت تفریح وخوشگذرانی برای خودم را دارم!هرچند که قصد داشتم برم بیرون ولی حسش اصلا...
-
بوقت نوشتن
چهارشنبه 5 مهر 1402 22:52
از خستگی های شیرین این روز ها مینویسم! از صدای همایون شجریان و قطعه سرنوشت! از عودی که کاش میتوانستم روشنش کنم امشب… از امید های سفید متصل به اینده که پلی برای دوام اوردن در روزهای عجیب است…! از خستگی هایی که دیگر میل انکارش را ندارم و حاضرم داد بزنم که خسته ام…! به گمانم این روزها دیگر نباید به جزئیات تا این حد توجه...
-
بنویسیم برای ماندن…
چهارشنبه 5 مهر 1402 21:29
از صبح شروع میکنم روز چهارم مدرسه! وقتی از خواب بیدار شدم خیلی خوابم میومد ولی خب دیگه با هر ضرب وزوری بود رفتم مدرسه و تقریبا نیم ساعتی تا زنگ اول فرصت داشتم،تو اون تایم با یکی از دوستان صحبت کردیم و از روزگار خوش گفتیم… چند تایی هم تست حسابان حل کردیم! و البته نکته جالبش این بود کهامروز از کله صبح پهن زمین شدیم و...
-
وضعیت کنونی
چهارشنبه 5 مهر 1402 15:05
تفسیر کوتاه:اصلا حالم خوب نیس و به شدت عصبیم! کمی بعد تر باید جزئیاتش رو بنویسم و همین امروز تا قبل ۷،۸ شب تمومش کنم!زیاد موضوع مهم نیست ولی خب تاثیرگذاره! اونم با تنگی نفس های کاملا عصبی من! درکل ولی امروز روز خوبی بود و حتی این حال به شدت مزخرف الانم هم قابل تحمل و قشنگه ولیی… جزئیاتشو میگم؛به زودی …
-
معنای زندگی
سهشنبه 4 مهر 1402 23:59
الوعده وفا! گفته بودم اگر حال داشتم امروز را زیباتر و آنطورکهموردطلب دل است مینویسم! از حال خوب برگ چهارم مهر شروع میکنم!امروز به تمام کارهام رسیدم و آنطور که میخواستم پیش رفت!آرامشم بیشتر و تنگی نفسهام کمتر بود! تا همین چند ماه پیش پیوسته به دنبال معنای زندگی بودم!دنبال دلیل بودن؟ پیدایش هدف خلقت رسالت من زندگی...
-
در گذر عمر...
سهشنبه 4 مهر 1402 21:19
از سومین روز مدرسه مینویسم! روز بسیار خوبی بود!به قدری دوستش داشتم و حالم خوب و خندیدم و حالم خوب بود که حتی میل دوباره زیستنش را دارم! ظهر هم که برگشتم خونه و استراحت کردم و بعدش کمی درس خوندم و کارای فردا رو آماده کردم و بعد هم که رسیدم به الان! احتمالا قسمت جدید زخم کاری رو که ندیدم رو میبینم و بعد هم کم کم آماده...
-
تفسیر خود
دوشنبه 3 مهر 1402 23:50
با غر زدن شروع میکنم برای آرام شدن خودمم خالی کردن افکار خسته شدن ذهن و بعد هم اتمام این روز… و باز هم روزگار سورپرایز دیگری برایم داشت! این بار عینک! چشمانم ضعیف شدن و مستلزم استفاده از عینکم زمان مطالعه و کار با موبایل و لپتاپ! و این موضوع واقعا اندکی برام سخته چون واقعا عینک رو صورتم سنگینی میکنه! اما این هم به هر...
-
بازهم تناقض
دوشنبه 3 مهر 1402 19:33
از روز دوم مدرسه مینویسم!نمیدانم تا کی قرار است در نوشته های کج و ماوجم شمار روزهای مدرسه را ذکر کنم اما فعلا میل زیادی به شمردن دارم! درسهایی که در مدرسه داشتیم و ساعات مدرسه گذشتند!والحق والانصاف که خوب گذشتند در کلاس فیزیک درست وقتی که تمام حواسم به درس بود دچار رنگ پریدگی و تنگی نفس شدم!طوریکه مجبور شدم مدتی در...
-
درس و زندگی!
یکشنبه 2 مهر 1402 21:25
امروز اتفاقی خوب برام رقم خورد! تمام کارهام رو تونستم انجام بدم اون هم فقط به یک دلیل! در هر لحظه فقط تو همون لحظه بودم! کاری که در عین سادگی خیلی سخته و در عین حال فوق العاده کاربردی امروز انجام همزمان چند کار رو کنار گذاشتم و هر لحظه فقط رو همون کار تمرکز داشتم در نتیجه هم به برنامه هام رسیدم و هم درس خوندم!
-
مرگ ستاره ای دیگر!
یکشنبه 2 مهر 1402 21:21
پیش تر هم نوشته بودم که به نظرم هر یک از روزهایی که فرصت زیستن وجود دارد به مانند ستاره ایست که در ۰۰.۰۰ بامداد متولد و در ۲۳.۵۹ چشم از جهان میبندد! امروز هم ستاره ی ۲ مهر متولد شد که تا ساعاتی دیگر خواهد مرد… امروز روز تعطیلم را با دوستی قدیمی گذراندم! به یکی از این مراکز تفریحیی که گاهی برای گذران وقت خوبند و گاهی...
-
حال خوب
یکشنبه 2 مهر 1402 04:25
امشب یکی از بهترین شب های زندگیم بود! تولد مشترک بابا و یکی از دوستان داداش گرامی که از قضا روز اصلی تولد رفیق داداشمون با روز تولد بنده یکی بود! حرف زدن و صحبت کردن دور آتیش کنار تمام عزیزان و دوستان و خانواده و شادی و رقص و خندیدن های امشب بی شک فراموش نشدنیه… و امشب برای لحظاتی فارغ از تمام رنج و درد های زندگی...
-
شروع دوباره
شنبه 1 مهر 1402 23:28
برای یازدهمین بار فرصت تجربه یکم مهر ماه در مدرسه را داشتم! روز خیلی خوبی بود هرچند که با آزمون جامع تشریحی ۱۵۰ دقیقه ای از مطالب تابستان شروع شد و آزمون چندان دلچسبم نبود البته که خیلی هم برایش تلاشی نکرده بود اما با این حال فرصت بودن و صحبت کردن در کنار دوستان بی نظیر و دوست داشتنی بود! بعد از مدرسه هم برای آسودگی...
-
پایان یا شروع؟
جمعه 31 شهریور 1402 23:33
شهریور هم تمام شد! درست به مانند ماه های قبل و فردا شروع رسمی سال تحصیلی ۱۴۰۱-۱۴۰۲ سال تحصیلی یازدهم! حس عجیبی دارم حسی امیخته شده از ترس و قدرت! قدرت برای آرامشی که پی و ریشه ش را امروز چنان بنا کردم که فکر نمیکنم به این راحتی کسی بتواند خرابش کنم و ترس برای نشدن ها و ذهن منفی باف همیشه فعال ادمیزاد! امسال میخوام...
-
درک شدن!
جمعه 31 شهریور 1402 23:22
امروز بعد از اینکه از خواب بیدار شدم با مامان و بابا در مورد حال بد این روزهام حرف زدم!گریه کردم و تا حدود خیلی زیادی خالی شدم! و به این نتیجه رسیدم که هرچی رو هرچقدر تو ذهنت بزرگ کنی همونقدر بزرگه! همه آدم ها و حرف هاشون فقط تا وقتی که باعث آرامشت در لحظه و پیشرفتت در آینده بشن مهمه و در غیر این صورت کوچک ترین اهمیتی...
-
روزگار ناکام
جمعه 31 شهریور 1402 23:15
از دیشب بگویم! شب مزخرفی بود! انگار قرار بود بمیرم نمیدانم! شاید هم باید میمردم و یکی از کارهای خوبم فرصت دوباره زیستن را بهم داد! شاید هم عذاب یکی از گناهانم باشد! هنوز نمیدانم که دلیلی نفس کشیدن الانم چیست؟ ولی باید بگم که دیشب اونقدر سنگین و تلخ و وحشتناک بود که با اینکه دیروز زیاد خوابیده بودم ولی از ساعت ۷ شروع...
-
دیشب:)
پنجشنبه 30 شهریور 1402 08:51
تا نیمه های زیادی از شب بیدار بودم! حال بد! آه.از حال بد نگم که چه مصیبت بدی است… آخرش بعد از کلیحرفزدن با خودم و خدا! بعد شنیدن قطعه سرنوشت همایون شجریان کم کم خوابم برد… سرنوشت را باید از سر نوشت شاید این بار کمی بهتر نوشت… این آهنگ من رو میبره به یه جای دور! جایی که انگار قبلا تمام این احساسات بدروتجربه کردم...
-
صبح
پنجشنبه 30 شهریور 1402 08:48
یادمنیستآخرین بار کی اینقدر زود بیدار شده بودم؟فکر کنم حدودا یک ماه قبل… صبح رفتم آزمایشگاه برای چکاپ!امیدوارم که اوضاع خیلی بی ریخت نباشه…! چوناینچند وقت به طور وحشتناکی خودم رو داغون کردم با استرس،اضطراب،فکر و خیال های دری وری غذا نخوردن! و … با این حال آمادگی هر چیزی رو دارم! امیدوارم خیر باشه… :)
-
ذهن خسته
پنجشنبه 30 شهریور 1402 00:58
امروز خیلی روز بدی رو گذروندم! کلا تو استرس و اضطراب بودم از اول صبح به بدبختی تونستم خیلی منقطع تا ۱۲ بخوابم:)) بعدش هم درس خوندم حدود۵ ساعت ولی همش حواسمپرت بود و تو دلم آشوب:) حالم بده از برنامه ریزی مدرسه! از کلاسا و برنامه های درسی از کنکوری که معلوم نیس چه ریختیه این روزا اصلا نمیتونم نفس بکشم همش حمله عصبی و...
-
امروز
چهارشنبه 29 شهریور 1402 16:33
روز خوبی نیست! اضطراب های بی دلیل…
-
روزها پس از هم
چهارشنبه 29 شهریور 1402 00:55
این روزها میل زیادی به نوشتن دارم که یکی از این بستر ها همین جاست! روزگاری که شکننده تر از قبل اما قوی تر دلنازک تر اما صبور تر خسته اما پر امیدتر کلافه اما مشتاق تر از پیش؛هستم روزگاری که تناقض به تک تک سلول های تنم نفوذ کرده و انگار بیش از هزار و یک آدم ،شخصیت و داستان در هزار و یک زمان و ساعت از چند روز گذشته تا...
-
برای خودم...
سهشنبه 28 شهریور 1402 17:29
تمرکزم تو این لحظه زیر صفره!از طرفی کلی کار دارم برای انجام دادن به جهت خالی شدن ذهنم مینویسم! از خستگی و اخبار منفی باید گذشت برای همه همین است تو تنها نیستی و این بعد زیبایی از ماجرا است... میدانم که سخت است جان من اما چه میشه کرد؟ تحمل تحمل و تحمل شاید این روزها که بگذرن فردا ها بهترباشن شایدهم تو یعنی من قوی تر...
-
عصبیم
سهشنبه 28 شهریور 1402 15:06
اینقدر داغونم سر این مصوبه جدید مجلس که میخوام سر به بیابون بذارم! خستممممممممممممم از این زندگی واقعا دیگ نمیخوامش مریضیم از یه ور رفته رو خرخره م کنکور هم که دیگ نگم… حالم بده:)) فقط امیدوارم تهش خوش باشه ولی دیگ از امیدوار بودنم خستم حالم بهم میخوره نمیدونم باید چیکار کنم! خدا لعنت تون کنه فقط همین:)) اسما ۱۶ سالمه...
-
کنکور!
سهشنبه 28 شهریور 1402 12:08
مجلس تصویب کرد عمومیا برگشتن! مملکت که نیس دیوونه خونس معلوم نیس دارن چه گوهی میخورن با اینده دانش اموز بدبخت ایرانی…
-
دیشب!
سهشنبه 28 شهریور 1402 11:25
تا حوالی ۶/۲۰ بیدار بودم! تنگی نفس امانم را بریده بود… چند باری از خواب پریدم،چند باری هم رسما خفه شده بودم! دو سه بار هم بیدار شدم روی تخت نشستم،کمی دور اتاق و راهرو راه رفتم و در اخر هم حدود یکربعی روی مبل درکنار پنجره نشستم هرچند که هوا کمی آلوده بود مجبور شدم پنجره را زود ببندم… دوباره سعی کردم بخوابم اما نشد!...
-
برگ بیست و هشتم شهریور۱۴۰۲
سهشنبه 28 شهریور 1402 11:12
از مشاوره برگشتم! تخریبی نبود!اما تشویقی هم نبود!باز هم به کمال گرایی سوق مان دادند… به جهت بیشتر و بهتر شدن روند و میزان ساعت مطالعه! و دیگر عادت کردم به این روند که باید همیشه بهتر از حال باشم چون بهترش وجود داره و میتونم بگم که سر شدم! با این حال تکالیف زیادی تحویل گرفتم برای حل کردن شان تا جمعه! و این هم خوب است و...
-
خاطره
سهشنبه 28 شهریور 1402 01:22
یه دفعه یاد یه چیزی افتادم:) کاش یادم نمیمود! ولی می نویسمش که مثل خوره امشب بهش فکرنکنم تا خود صب پارسال یکی از روزایی که از زمین و زمان دلم گرفته بود دیگه نتونستم تحمل کنم رفتم با دونفر که زندگیم هستن حرفزدم! مطمئنم و میدونم که از ته دل نگفتن ولی اونموقع به جای اینکه بگن باشه حق باتوعه گفتن با این اوضاع هیچ...