-
امروز
سهشنبه 30 آبان 1402 15:09
به قدری عصبی و ناراحتم از یکنفر وحالمبده که حد نداره...! کاش تموم شه زودتر این روزهای سر درگمی خیلی خستم... دقیقا مثلتیکه های یه توپ چهل تیکه ی پاره شده ام
-
دیروزیکه گذشت
سهشنبه 30 آبان 1402 15:08
دیروز نمیتونستم وارد بلاگاسکای شم ولی بسیار میل نوشتن داشتم روزی عذاب اور غمگین ناراحت کننده و داغون کننده تماما به گریه و تلاش برای مخفی کردنش گذشت...! انقدر بد بودم که دستم رفت به کاغذ و قلم وشروع کردم به نوشتن...!
-
باز هم ناکامی
دوشنبه 29 آبان 1402 00:23
صبح خسته بودم چون دیشب گریه کرده بودم تا صبح...! اونقدری که داشتم پس میوفتادم از شدت سوزش چشم ولی هرطور که بود با حال خوش رفتم مدرسه کمی حرف زدم در مورد حس و احوالاتم ان هم به طورنا واضح با دوستان..! کمی اوضاع بهتر شد تصمیم گرفتم به شروع دوباره شروع از نو ولی خب هنوز کامل خوب نشده بودم که دیدم تو کانال مرکز ازمون...
-
نوشتن از درد
شنبه 27 آبان 1402 23:36
دارم بالا میارم از این روزها حالم خوش نیست دلم گرفته میل انکارش را دارم اما دیگر توانش نیست ازمون امروز را خراب کردم...! جز حسابان مابقی خیلی بد بودند... حرف دبیر ها منابع غلطم تدریس های بد کم کاری خودم حرف دیگران برنامه ریزی غلط مدرسه تبصره های جدید دفتر مرکز مدرسه تبصره و قوانین جدید کنکور فکر اینده سختی زندگی و...
-
وصف و بعد خاموشی
شنبه 27 آبان 1402 01:41
خیلی خستم حتی از فکر کردن هم دارم میرتسم کم کم کاش فردا خوب باشم تا بتوانمخوب شروع کنم و خوب به پایان برسانم اخرین روزهای ابان را...! خدایا کمک و توکلم برتوست:) انت کهفی:تو پناه منی و اسمع دعائی اذا نادیتک:و شنوای دعایم باش هنگامی که میخوانمت❤️ امیدوارم شبی ارام،با خوابی کمتر از ۵ ساعت و فردایی پر انرژی در انتظارم...
-
درشب نوشتن...
جمعه 26 آبان 1402 00:15
شاید امشب زمان چندان مناسبی برای نوشتن نباشد شاید هم بهترین وقت نوشتن همین باشد! درست زیر اسمان اتاقم روی فرش جان مریمی که محمد نوری میخواند شمع هایی که در کتابخانه روشن اند و فضای لایت آرامش بخشی را بوجود آورده است... از شبی که خیلی خستم و میدانم که باید دوام بیاورم و از نشانه های باور دوام اوردن و الزام ان درس...
-
برگی دیگر
سهشنبه 23 آبان 1402 23:24
امتحانات مدرسه مطابق میل صد درصد نبود ولی در کل خوب بودند..! هوا به شدت آلوده ست و عجیب است که تعطیل نمیکنند واقعا تنفس سخت است... خیلی سخت! اما با هر ضرب و زوری بود تا حوالی۵/۳۰ استراحت کردم و بعد هم شروع کردم به امار و حسابان...! به نظر که خوب شدند...! باطنش فردا مشخص میشود...! سرم داره میترکه از شدت الودگی هواااا
-
هدف...
دوشنبه 22 آبان 1402 23:19
فردا باید برم برای دومین بار تو این سال با خانم مدیر صحبت کنم...! بعد هم تمام تلاشم رومیکنم که تو این دو هفته بهترین ورژن خودم باشم و بعد هم همون هدیه ویژه ای که گفتم رو در نظر دارم واسه خودم!
-
تصمیم عجیب
دوشنبه 22 آبان 1402 23:18
داشتم با دال حرف میزدم! دوستی از جنس دوست..! بهش گفتم خیلی داغونم میخوام یه مهمونی بگیرم!گفت مراسم بزم و عود و شجریان ومولانا به پاست؟ گفتم نه متاسفانه فقط میخوام عیاشی کنیم...! گفت باشه! یه لیست نوشتیم از مهمان هامون...! حالا اینکه تا دو هفته بعد چقدر رو مودش باشم،خدا میدونه...! و البته اینکه مامان راضی بشه یا نه هم...
-
نوشتن
دوشنبه 22 آبان 1402 22:19
از شرایط مدرسه نوشتم تا ببینم فردا چه میشود...! حرفمان به کرسی می نشیند یا خیر:/
-
گزارش حال لحظه ای...
دوشنبه 22 آبان 1402 22:19
کارهای مدرسه تمام شد هرچند که ابدا تمرکزی نداشتم و مداما درگیر اتفاقات و برنامه ریزی های مسخره بودم...! اینقدر فکر کردم به این موضوع که دارم روانی میشم با چندنفری حرف زدم و متاسفانه همه دچار همین سر درگمی هستیم...!
-
خستگی شدید
دوشنبه 22 آبان 1402 15:04
از شدت فکر و کار و موضوعاتی که کمترین تقصیری تو به وجود اومدن شون داشتم دارم روانی میشم و با عاقل ترین افرادی که میشناسم واقعااااااا یوقتایی از ترک تحصیل و حتی خودکشی حرف میزنیم...! خیلی خستم از شرایط مدرسه ولی دیگه همین امروز باید یه سر وسامونی بهشون بدم...! حتی اگر کارای فردام طول بکشه...!
-
روزی دیگر از نو
دوشنبه 22 آبان 1402 00:14
امروز با خستگی زیاد بیدار شدم! حقیقتا اصلا میل و حال زیست نبود...! اما باید میرفتم مدرسه و رفتم..!زنگ اول عربی داشتم و کمی با معلم بحثم شد... زنگ های بعدهم یکی پس از دیگری گذشتند..! زنگ تفریح اول با دوستی از جنس جان صحبت کردیم! شاید هم اسمش درد دل باشد؛به ظاهر او میگریست و من آرامش میکردم اما پیش از او حرف هایم برای...
-
گذر عمر با تلاطم...
شنبه 20 آبان 1402 22:59
خستم! دو روز گذشته کمترین میزان درسی که میشد را خواندم و دذ عین حال تماما پی فسق و فجور و به معنای واقعی عیاشی بودم!عیاشی از حنس رقص و بزم و شادی و تولد و اهنگ ها نا ارام و کمی با الفاظ تند و اندکی می و باده و صحبت از روزگار و فلسفه و اندکی هم وسطش ربنای استاد شجریان و اذان مرحوم موذن زاده...! تمام اینها خلاصه تولد ۱۲...
-
روزنوشت های طولانی
پنجشنبه 18 آبان 1402 01:10
این چند روزی که نبودم از عجیب ترین ها بود..! به گمانم بهترین حالتش همهمین بود..! انامتحان سخت و طاقت فرسا که نامش نشانه یا همان ازمون مدارس برتر بود را چندان باب دل ندادم!اما ملالی نیست چرا که من تمام تلاشم را کردم تمام صدم را گذاشتم و دو روز اخر به سبب بیماری چندان حالی برای مطالعه دقیق نبود و زین سبب جمع بندی خوبی...
-
از جنس درد
سهشنبه 9 آبان 1402 22:17
این روزها از جنس درد زایش یا حتی رویش است از شدت خستگی چندان میلی به نوشتن نیست اما کوتاه بگم؛درک میشم در میارن تمام احساسات درک نشده از جانب خودم و همین برایم جای بسی امیدواری است... خستم خیلی زیاد... :)
-
شرح حال
دوشنبه 8 آبان 1402 22:27
سلام شما بیمار امروز هستید؟ بله شرح حال تون رو میشونم خب من کوله باری از احساسات گوناگون اعم از ترس،غم،نا امیدی و خستگی و در نهایت امیدواری و اینده طلبی هستم که از شدت خستگی الان حال توصیفش را هم ندارم...! ولی این خستگی را با تمام طعم زهرمارش دوست دارم... خدایا مرسی ازت تو تک تک لحظات،کمکم کن... :)
-
آنچه اموختم از امروز
یکشنبه 7 آبان 1402 22:46
اگر حرفشو بر گردونیمبه زندگی یه نوجوون ۱۷ ساله که داره درس میخونه و تقلا میکنه واسه خوب زندگی کردن وسط گردبادهای روحی وحشتناک! به نظرم میشه:درس نمیخونیم که لزوما دارندگی که میشه موفقیت و کنکور خوب رو به دست بیاریم درس میخونیم که یاد گرفتنو یادبگیریم،شکست خوردن و نشدن حتی بعد تلاش زیاد رو بفهمیم،برنامه ربزی و استمرار...
-
امروز و وصفش
شنبه 6 آبان 1402 21:31
میتوانم امروز را روزی معمولی بدانم،شاید هم روزی عالی بدانمش... نمیدانم هرچه که بود اقلا امروز برعکس روزهای قبل که روزمردگی اش بیش از رومرگی و فرسودگی ام بیش از افسردگی بود زنده بودم حال خوش جریان داشت از همان زنگ ورزش پیچانده شده و ماندن در کلاس و خواندن هندسه گرفته تا شمع و حافظ و موزیک کلاسیک قبل کلاس زبان یا حتی...
-
کجا بودم؟
شنبه 6 آبان 1402 21:18
مشغول زندگی شایدهم درگیر روزمردگی هرچه که بود چندان دل انگیز نبود درس خواندم وخوابیدم و بریدم...! کوتاه بگم این روزها امیدوارم خیلی امیدوار اما خسته م خیلی زیاد آنقدر که گاهی حتی میل نوشتن هم نیست...
-
تکرار بی شباهت
چهارشنبه 3 آبان 1402 20:12
اونگفت زندگی هر روز مزخرف تر از روز قبلشه،دغدغه ها بزرگترن،مشکلات بیشتره،سختی ها سخت ترن،اون دلش میخواست جای من،جای تو،جای ما باشه... جای مایی که هنوز عمری را سپرنکردیم... جای من،منی که ذهنم خسته س برای شدن های نشده ها... از سخت تر شدن شرایط از بد تر شدن حالم از اینی که هست میترسم خیلی زیاد از تکرار این تناوب های...
-
روزی نو
سهشنبه 2 آبان 1402 23:23
روزی از جنس تناوب های تکراری گردش دلتنگی دوره مشابه لوپ شاید باطل و ... و حتی روزی از نوع اولین ها آری!اولین سه شنبه ی آبان...! تا ۷ مدرسه بودم حوالی ۷/۴۰ به خانه رسیدم اردو مطالعاتی امروزهم به پایان رسید بازه اخر رسما مردم...! طوریکه بعد از حدود ۳۵/۴۰ دقیقه خواندن آمار،وسایلم را آرام آرام جمع کردم و سرم را...
-
آبانی دیگر
دوشنبه 1 آبان 1402 23:23
امروز یک آبان بود...! روزی سراسر زیستن در میان روزمردگی های کسالت بار و خسته کننده روزی از حنس حسرت برای آینده! روزی از جنس خستگی و در عین حال شور وامیدواری روزی با تنگی نفس کمتر هوایی با آلودگی کمتر و در کل زیستن بیشتر...! آری این همان زندگیست که سالها بعد حسرتش را میخورم حسرت روزگارانی همچونامروزوفردا و هفته...
-
از نو
یکشنبه 30 مهر 1402 23:08
فردا فرصتی تازه است برای زیستن روزاول تا ۷/۱۵ شب در مدرسه بودن اردو مطالعاتی ازمون مدارس برتر سرکوفت خستگی نگذشتن زمان و .... فردا تمام اینها را دارد با چاشنی امید و انگیزه امید و انگیزه ای که نباید بمیرد... آبان جان خوش خبر باش برایمان در انبوه اخبار بد... والا که دیگر هم از بیدار بودن میترسم و هم خوابیدن...!...
-
پایانی دیگر
یکشنبه 30 مهر 1402 22:41
به پایان امد مهر ۱۴۰۲... و عمر ادمی زودتر از فکر من غافل رو به گذر و تمام شدن است..! ماهیی سرشار از امیدواری و نا امیدی خستگی و خسته نبودن خوب بودن و بد بودن..! سپر شد،تمام شد و ماه جدیدی در نزدیکی شروع است... به گمانم بیش از قبل زندگی رواج داشت در این ماه با تمام دردهایش...
-
خواب بد
یکشنبه 30 مهر 1402 22:36
صبح با خواب بسیار بدی پریدم! خواب تصادف و صورت و کاسکت له شده یک موتور سوار...! اصلا احساس خوبی نداشتم بهش! امیدوارم خیر باشه...
-
روزخوب
یکشنبه 30 مهر 1402 22:33
امروز در کل ارزش زیستن داشت! البته شاید هم نه... نمیدانم ولی هرچه که بود بودنش بهتر از نبودنش بود! کمی استرس و اضطرابم بیش از حالت طبیعی بود... و این دلیل واضحی برای تنگی نفسهایم اما به طور کلی باید بگم که فیزیک خواندم و اندکی حسابان برای ازمون فردا... همین:)
-
نقش بازی کردن
شنبه 29 مهر 1402 21:21
دقیقا وسط کلاس زبانم! داشتم در اینستاگرام میچرخیدم، رسیدم به نیمکتها خالی اند.تئاتر خالی است.چرا به نقش بازی کردن ادامه میدهی؟ چه عادت مزخرفی "چارلز بوکوفسکی" چه عادت مزخرفی است این نفش بازی کردن به خوب بودن...
-
روزگار غریب
شنبه 29 مهر 1402 20:46
عجیب غریب است روزگارم... روزگاری از جنس درد و زیبایی! دوست شان دارم با تمام وجودم ولی خب کمی هم از جنس دل گرفتگی است دیگر هرچقدر هم که خوب ببینی زندگی رو،مثبت اندیش باشی و بخوای زندگی کن روزها را باز هم گاهی نمیتوانی و نمی شود... امتحان جامع امروز به شدت سخت بود با این حال ترازم در حوالی 8000 و رتبه ام 6 در میان 50...
-
تکه ای حرف
جمعه 28 مهر 1402 23:34
کاش برنده نمیشدم در میان میلیون ها اسپرم دیگر... اما حالا که شدم چاره چیه؟ جز زیستن در میان نزیسته های این جهان! پ.ن:تکه ای از حرف زدن های همین لحظه با دوستی از جنس جان