-
وقتی که اینجا نبود!|بخش سوم
سهشنبه 26 خرداد 1405 22:08
اردیبهشت 1405 شرح حال فروردین یک ماه از شروع سال جدید گذشت دوباره ابتدای هر سال پرامید و با لبخند هرچند تصنعی به دیدار سال جدید رفتیم؛ به دیدار دیار ایران باستان با امید شروع کردم اما طولی نکشید که شعله های امیدمان به یکباره یا خاموش شدند یا برعکس شدند و آتش مثال به دنبال ما راه افتادند و هی ما دویدیم و هی انها...!...
-
وقتی که اینجا نبود!|بخش دوم
سهشنبه 26 خرداد 1405 21:49
فروردین 1405 نوروز و بالاخره زمستان رفت؛ آغاز سال ۱۴۰۵ هجری شمسی نوروز پر نور ایران؛آزاد. ۱ فروردین ۱۴۰۵ ۲:۱۴ طعم تلخ فکر شب است و صدایی شبیه به تیک تاک ساعت در سرم زمزمه میشود. به این روزها و آن روزها فکر میکنم. به تنفرم از این روزها به امیدم برای آن روزها به سادگی و پیچیدگی تمام روزها و به بسیار بسیار چیز دیگر......
-
وقتی که اینجا نبود!|بخش اول
سهشنبه 26 خرداد 1405 21:09
مجموعه ای از نوشته های قابل انتشارم و خاطرات تلخ و شیرین زیسته شده ام زمانی که بلاگ اسکای فیلتر بود. اسفند1404 انتظار سیاه یه جای زندگیم که به همه چی میخندم؛ نه از روی رضایت بلکه از روی ایمان به گذشتن و تمام شدن! منتظرم روزی از همین روزها همه چی تموم شه فکر میکردم بعد از خاموش شدن روزی روزگاری حداقل اینجا رو دارم...
-
کمی وصف
سهشنبه 26 خرداد 1405 21:01
کمی از این روزها برای آن روزها مینویسم...! نسبت به آخرین روزهایی که اینجا روزمره نویسی میکردم صبرم بیشتر شده و این رضایت بخشه! حقیقتا نمیدونم چی باید بنویسم و اصلا چرا باید بنویسم چون سه ماه زمان زیادیه برای عادت کرده به در خفا و تنهایی نوشتن و ثبت کردن لحظه ها... ولی خب اگر بخوام به طبق عادت گذشته از روزمره بگم...
-
بازگشت
شنبه 23 خرداد 1405 07:58
درود. بعد از حدود سه ماه دوری صدای من رو می شنوید از بلاگ اسکای این مدت اتفاقات خوب و بد زیادی افتادند که کم و بیش ثبت شدند و به زودی بخش زیادی از اونها رو مینویسم و منتشر میکنم. خلاصه کلام؛ فعلا زنده ایم و ادامه میدهیم... .
-
روزمرگی های ساده!
پنجشنبه 21 اسفند 1404 22:01
خب امروز روز خانواده و دوری از موبایل بود! اسکرین تایمم حدودا ۳ ساعت بود تا این لحظه که تقریبا یک سوم روز های قبل بود. من کلا ادم فیلم بازی نیستم و همیشه پادکست رو به کتاب و کتاب رو به فیلم ترجیح دادم در نتیجه خیلی اهل فیلم نیستم! ولی خب امروز دوتا فیلم دیدم که بد نبودن ولی خب چندان سلیقه من هم نبود با این حال از هیچی...
-
حسِ زندگی
چهارشنبه 20 اسفند 1404 14:40
ساعت از ۲ بامداد گذشته وقت خاتمه به امروز است اینترنتم را قطع میکنم و موبایلم را خاموش نسیم خوشایندی از لا به لای درزهای پنجره صورتم را نوازش میکند! چشمانم را میبندم و فکر فرو میروم؛ در میان سیاهی دنیا در زیر چشمان بسته در صدای باران عمیق میشوم و نسیم به گمانم بهاری هر آن بیشتر روی صورتم احساس میشود اما نمیفهمم به...
-
تصمیمات جدید و یهویی
سهشنبه 19 اسفند 1404 15:38
یکی از شغل هایی که خیلی بهش علاقه مندم و خیلی مسیر رسیدن بهش به نظرم گنگه،داشتن یک مجله ادبی هنریه! به خصوص توی این روزها که دیگه کمتر کسی به رسانه نوشتاری علاقه منده ولی خب یکم نوآوری شده ی همین مسیر میشه شروع با یک پادکست! خیلی دوست دارم یه مجله صوتی با موضوع تلفیق هنر و مهندسی دریا راه اندازی کنم...!(چرا همیچین...
-
افکار درهم
دوشنبه 18 اسفند 1404 19:33
از روز دهم جنگ؛ دیشب هم خیلی بد زدند وهمچنین امروز! امروز جلسه ۲۱ پرتودرمانی مامانم بود،کلا ۷ تا مونده و چهارشنبه هفته بعد تموم میشه و بعدش این کابوس شب های پرسر و صدا برای حداقل یک هفته تمام میشود و راهی شمال میشویم؛ با اینکه خیلی از شمال خوشم نمیاد ولی این سری دارم واسه رفتن لحظه شماری میکنم! شنیدن این صداها واسه...
-
جزئیات تلخ
یکشنبه 17 اسفند 1404 01:16
از وقتی یادم میاد دارم اینجا غر میزنم تقریبا اخرین یادداشت خوبی که اینجا داشتم فکر کنم برای حدود ۱۰_۱۱ ماه پیش بود هر سری هم همه چیز بدتر میشه. مثل الان مثل امشب مثل این روزها دیشب تا حوالی ۴ تا تونستند اینجا رو زدن!در نتیجه خواب من مختل شد! و در نتیجه تر امشب البته دیشب چون الان ۵۱ دقیقه بامداد فرداست؛ ساعت ۹ خوابیدم...
-
جبر
جمعه 15 اسفند 1404 14:57
حالا که ما محکومیم به جبری که نامش جغرافیاست پس اعتراف میکنم به آنچه که بیانش برایم چندان آسان نبود و نیست! زندگی کردن در ذهن به مراتب بهتر از در واقعیت است مدتی میشود که در ذهنم زندگی میکنم، در ذهنم خوشحال میشوم،اشک میریزم،میخندم،تلاش میکنم و با آدم ها زندگی میکنم و در واقعیت فقط نفس میکشم و روزمره ی نه چندان جالب...
-
وطن!
پنجشنبه 14 اسفند 1404 23:43
وطن چه کنم که هرچه ما را مورد عنایت قرار دادی باز هم وطنی و جان و تن...! میخواهم کمی رک بنویسم؛ این روزها حق هیچ یک از ما نیست میتوانستیم جوانانی باشیم در جای آرام از این دنیای بزرگ اما خب جوانانی هستیم اسیر در جایی که نامش خاورمیانه ست..! و در کشوری به نام ایران! شرم میکنم از این روزهای خودم و احساساتی که دارم...!...
-
شرح حال(۲)
چهارشنبه 13 اسفند 1404 21:04
بگذریم و کمی بنویسیم از این روزها هنوز نمیدانم عاشق زندگیم یا متنفر از آن؟ هنوز نمیدانم اگر به میل من بود بودن در این دنیا را انتخاب میکردم یا خیر؟ اما خوب میدانم حالا که این زندگی وفرصت نفس کشیدن در آن به من داده شده بی چون و چرا حتی در بدترین لحظات دوستش دارم! این روزها هم که جنگ است و ما زیر آسمان همیشه روشن با...
-
شرح حال
دوشنبه 11 اسفند 1404 18:56
این سری شدت قطعی اینترنت به مراتب کمتر از سری قبله و در نتیجه راحت تر میشه به اینترنت بین الملل متصل شد و در نتیجه تر؛کمتر حوصله م سر میره و کمتر میام اینجا! ولی اگر بخوام یه گزارش کلی از این روزها بدم باید بگم که گرچه صداها بسی زیاد زیادند و سمت ما که دوره جنگ ۱۲ روزه جز یک شب که خیلی شدید بود مابقی انگار صلح تام...
-
نقطه سرخط.
یکشنبه 10 اسفند 1404 13:43
-
شد؟
یکشنبه 10 اسفند 1404 00:23
یعنی شنیده شد صدایِ ما؟! بالاخره شد؟ شکر.
-
بازگشت
شنبه 9 اسفند 1404 13:42
بازگشت همه به سوی بلاگ اسکای است! برای بار سوم دارم قطعی اینترنت رو تجربه میکنم توی ارور ۴۰۴! خلاصه ش رو بگم؟ گویا جنگ شد. ... دانشگاه بودم و کلاس های امروز تحریم بود کلا ۵ نفر رفتن سرکلاس که در نهایت کلاس کنسل شد! روی سکوی جلوی کلاس ها نشسته بودیم که صدای انفجار شنیدیم اولش فکر کردیم چیزی نیست ولی یهویی همگی روانه...
-
یه جوری
جمعه 8 اسفند 1404 18:37
-
کمی تامل
پنجشنبه 7 اسفند 1404 14:58
امروز چهارمین باری بود که به هفتاد و چند سوال فلسفی،خودشناسی جواب میدادم و جواب هایم را با سال قبل و قبل تر و قبل تر تر مقایسه میکردم! تقریبا عمده جواب هایم کسان بود جز چند مورد که ثبتش خالی از لطف واندکی تامل نیست...! اولیش که بیشتر جنبه طنز داره؛ سوال:قسمت رنج آور زندگی شما چیست؟ پارسال:زندگی در ایران،کنکور...
-
هیچ
چهارشنبه 6 اسفند 1404 11:30
سلام از روزهای سیاه روزهایی که هر روز با امید این نیز بگذرد دیروز شروع میشوند و با به امید فردای بهتر تمام...! روزهایی که امید بیش از هر وقت دیگری بوی یاس و نا امیدی به خود گرفته است! روزهای سیاه همراه با سیاه پوشان سیه روزگار؛چقدر عجیب است این روزها دوباره احساس میکنم گم شده ام شبیه یک غروب پاییز که از مدرسه آمدم و...
-
متنفرم
دوشنبه 4 اسفند 1404 20:01
نمیدونم دقیقا باید از چی بنویسم؟ دوباره افکارم سنگین و نامفهوم شدند و هیچ چیز را نمیدانم جز اینکه این شرایط را نمیخواهم! این روزها دانشگاه جز متفاوت ترین صحنه ای هاییست که تا ایم لحظه از زندگی ام دیدم... هیچ عقل سلیمی جنگ را به صلح و هیجان منفی را به فقدان آن ترجیح نمیدهد و من نه تنها مستثنی نیستم از این قضیه بلکه به...
-
وصف
یکشنبه 3 اسفند 1404 22:16
این روزها یکم عجیبند روزهایی که پیش تر مشابهش رو تجربه نکردم، اصلا نمیخوام بیشتر و دقیق تر اینجا چیزی بنویسم فقط خواستم ثبت کنم و کوتاه بگم که این نیز بگذرد. ... امروز ششمین سالگرد نبودن پدرجون بود... چقدر دلتنگتم این روزها روحت شاد:)
-
برگ آخر
جمعه 1 اسفند 1404 21:57
و بالاخره رسیدیم به برگ آخر این ارور ۴۰۴! همیشه اسفند را دوست داشتم،به نظرم اسفند سبز است اما نه یک سبز بالغ سبزی که در تکاپو و جدالِ جدایی اش از آبی میروید برای همین آن را سبزِ آبی مینامم! اسفند را دوست دارم چون کمک میکند تا آدمیزاد امیدش را به اینده گره بزند امیدش را به دست نسیم بهاری و شکوفه های گیلاس و عطر بهار...
-
جهان گذران
سهشنبه 28 بهمن 1404 23:59
(برخیز و مخور غم جهان گذران)؛نوشته ای که با خط خوش داخل یکی از ماگ های روی کتاب خانه است،هدیه ی چندسال پیش ر برایم گرفته بود،مدت هاست به جملاتی این چنینی فکر میکنم و به نظرم اشتباهند،اشتباه محض! جهان گذرا هست درست حال بد و غم پایدار نیست، درست اما به نظرم باید غم خورد،باید ناراحت بود،باید ابراز وجود کرد یعنی چی که غم...
-
۱۶.۸۳
سهشنبه 28 بهمن 1404 00:17
برای من ۱۶.۸۳ فقط یک عدد نیست. پشتش یه ترم و حدودا ۱۲۰_۱۳۰ روزه که تقریبا هیچ چیز اونطوری که باید پیش نرفت؛ اتفاقهایی که اول توی زندگی شخصیم افتاد و بعد، همون چیزهایی که همهمون توی جامعه دیدیم و شنیدیم و تجربه کردیم این حین تعویق امتحانها، بعد مجازیشدنشون، و وسطش حدود ده، دوازده روز حالِ خیلی بد و ناخوشی و یه...
-
وزنِ فکر
یکشنبه 26 بهمن 1404 11:45
افکارم از یک نقطه شروع میشوند و همینطور در هم میپیچند و شاخه شاخه میشوند طوریکه ناگهان آنقدر سنگین میشوند که دیگر حتی توان تکان دادن سرم را هم ندارم...! آنقدر فکر میکنم و آنقدر ادامه میدهم و پر و بالش را نمی چینم تا در نهایت به جای اینکه آن گره ی کوچک بخشی از من باشد من بخشی از یک کور گره ی بزرگ و سنگین و مخوف...
-
دلم میخواد...
جمعه 24 بهمن 1404 21:39
دارم از این فاصله بین دو ترم نهایت لذت رو میبرم؛ در واقع عاشق یک کار مشخص نکردنم نقاشی موزیک پادکست کتاب نوشتن فکر کردن چت کردن دیدن دوستام پیاده روی حرف زدن بودن کنار خانواده عاشق همه این کارهام! دلم میخواد همه ش رو با هم انجام بدم بدون هیچ حد و مرزی که تعیین کنه چه ساعتی و از چه روزی کدومش رو انجام بدم دلم میخواد...
-
احساساتِ عجیب
پنجشنبه 23 بهمن 1404 23:45
احساس عجیبی دارم،حسی که پیش تر تجربه اش نکردم،از نو بودن این حس همان قدر مطمئنم که از اسمم مطمئنم! احساسی شبیه به پذیرفتن ، زندگی کردن و حتی عادت کردن به آنچه که جدید است درست در حالیکه یک احساس عجیبی که نمیدانم نامش غم است یا چی جلوی تمام نفس هایت را گرفته و در حال خفه کردنت است! موهایش کم پشت شدند و سفیدی هایش خیلی...
-
امواج آرام
سهشنبه 21 بهمن 1404 23:48
بالاخره نقاشی جدیدم تموم شد و بسیار خرسندم از این قضیه و اگر بخوام داستانش رو اینجا بنویسم که ثبت شه؛ به گمانم حوالی ۷_۸ یک عصر بهاریست و احتمالا آب و هوا هم به شدت خوشایند، هوا خیلی روشن نیست اما تاریک هم نیست دریا در شک است که مواج باشد یا آرام؟ پس امواجی از سمت راست می آیند اما آنقدر شدید نیست که طرف چپ را در درگیر...
-
:)
سهشنبه 21 بهمن 1404 02:07
دوباره شب دوباره پست صاد دوباره ویدیو های گالری خودم فقط فکر و خیال... . درست میشه.