| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 |
گاهی در دل روزمرهترین روزهای زندگی، درحالیکه در حال تنفس عادیترین لحظهها هستی، در نقطهای، لحظهای و تنفسی، به خودت میآیی و دوباره آنچه را که از سر گذراندهای به یاد میآوری. به فکر فرو میروی و متوجه نمیشوی که دقیقاً کی و پس از چند دقیقه، مطمئن و آرامترین لبخند تلخ را بر لب میآوری و همان لحظه که اشک گوشهٔ چشمت قصد سرازیر شدن دارد، آب دهانت را قورت میدهی و لبخند را محکمتر از ثانیهٔ پیش حفظ میکنی!
درست همان جایی که آدم فکر میکند دیگر چیزی تا تمام شدن نمانده و چیزی به فروریختن و ناپدید شدنش نمانده، همانجاست که انگار دوباره از دل تمام احساسات سخت و منفی بیرون میآیی و متولد میشوی؛ این بار با حسی بسیار سبکتر از آنچه فکرش را بکنی، حسی از رهایی و آرامش.
آنچه در این چند روز در من و اندرون من از این روزگار زیست شد، یک تولد هزارباره از دل حال بد بود.
این بار فهمیدم که گاهی واقعاً بسیاری از چیزها نه علتی دارند، نه معلولی بر چیز دیگری؛ فقط هستند که باشند، همین، نه بیشتر. پس نه لزومی بر فکر کردن چندینباره به آنها هست و نه دلیلی بر کشف چرایی آنها. فقط باید پذیرفت؛ پذیرفت و سرشار از رهایی شد.
و شاید زندگی هیچوقت، در هیچکجای مسیر، چراییاش را به من ثابت نکند و احتمالاً دو دوتای زندگی هیچگاه چهار نمیشود. گاهی طبق محاسبات باید چهل شود و بهناگهان منفی میشود و گاهی هم به چشمبههمزدنی، عکس آن اتفاق میافتد.
آنچه بر من ثابت شد و از وجود آن مطمئنم، این است که هیچ لبخندی را در هیچکجای قاب زندگی، از هیچ آدمی که در دایرهٔ نزدیکانت هست، نباید هیچوقت دائمی بدانی. به کوتاهی آن لحظهٔ شادی، آن لبخند هم محو میشود؛ گاهی برای لحظههایی کوتاه، گاهی برای مدتی طویل و گاهی هم برای همیشه. و چه خوشحالاند آنان که همیشه طوری زندگی میکنند که گویی ساعت بعد را نخواهند دید.
اما بعد از گذر از تمام این روزها، که شاید روی کاغذ حدوداً یک ماه بسیار پرفشار بود، حس میکنم دوباره زندگی را دوست دارم و حتی از مرگ هراسانم!
آخرین بار که این حس را داشتم را واقعاً یادم نمیآید. از میان نوشتههای یک سال اخیر هم چیزی پیدا نکردم که بتوانم آخرین باری را که بهطور کلی از زندگی راضی بودم و از مرگ گریزان، پیدا کنم. به دید حافظه هم که نگاه میکنم، باز هم چیزی به یاد نمیآورم؛ اما خب، آنچه مهم است این است که فعلاً خلاصه بگویم: زندگی را دوست دارم.
درست است که این دوست داشتن اصلاً به این معنا نیست که زندگی آسان است یا... که اتفاقاً ثابت میکند چقدر دردناک است که پس از بدترین هفتهای که در این چند سال زیستهام، این حس در من به وجود آمده؛ اما خب، باز هم اگر به دیدهٔ شانس ببینیم، خواهیم دید که چه خوشایند است که در چنین روزهایی فهمیدم نه ده سال دیگر و ده سال فرصت بیشتری دارم برای بیشتر در لحظه بودن، بیشتر تلاش کردن، بیشتر با دیگران بودن، بیشتر تجربه کردن و در یک کلام، بیشتر زندگی کردن.
همین الان که اینها را مینویسم، هیچ چیز و به معنای واقعی، هیچ چیز سر جای خودش نیست؛ اما دیگر نه از استرس خبری هست، نه پریشانی و نه نگرانی.
بخواهم یا نخواهم، زندگی رخ خواهد داد و مسیر خودش را پیش میگیرد. من مرکز دنیا نیستم؛ یا باید تلاش کنم که دنیا را حول خود نگه دارم، که احمقانه است، یا گرد دنیا بچرخم. و خب، تصمیم گرفتم خودرأی بودن را کنار بگذارم و با دنیا همسو شوم؛ گویی اینگونه هم راحتتر است و هم احتمالاً قشنگتر.
انگار گاهی زندگی همین است: چایت را کنار آنکه دوست داری بخوری و دغدغهٔ هر جفتتان در آن لحظه، سرد شدن چای لبسوزتان باشد؛ نه بیشتر، نه جلوتر.
فقط همین...
خوب یا بدش را نمیدانم، اما به گمانم ارزشمند است و بهتبع، زندگی ارزنده است.
و در نهایت، در تمام این ارزشها و پذیرشها و رهاییها، به یک چیز امیدوارم. گرچه امیدم در قیاس با قبل کمتر است، اما اطمینانم بهمراتب بیشتر است؛ بااینحال، امیدوارم و میدانم که آخر این قصه سبز است.
حال یا سبزی که من میخواهم
یا سبزی که زندگی میخواهد من بخواهم.