-
نبودن و شروع دوباره
جمعه 6 بهمن 1402 21:13
این چند روز به قدری خسته بودم و حال نوشتن نداشتم که حتی اعلام نکردم،هنوز هم همین است،با این تفاوت که دیگر بلند شدم یکی دو روز نبودم و کمتر بودم و بعد هم دستام رو گذاشتم زانوهام و بلند شدم برای شروع هفته ای دیگر! امروز حدود ۵-۶ ساعت درس خوندم! این هفته،هفته سنگینی در پیش دارم امیدوارم همه چی خوب تموم شه خستگی رخنه کرده...
-
فرسودگی
یکشنبه 1 بهمن 1402 21:49
روزهایی تکراری،نا زیبا،خسته کننده و غم بار! تفسیر این روزهای من همین چند کلمه است... دقیقا همین ها
-
پایان،شروع و دوباره زندگی
شنبه 30 دی 1402 23:33
بوقت ۳۰ دی ۱۴۰۲ دی هم امام شد از این ماه مینویسم سراسر استرس بود،گمان میکردم همه چیز خوب پیش میره،ولی نرفت و نشد! خسته شدم از تلاش کردن و نتیجه نگرفتن و ادامه دادن با روی بیشتر و پر رویی بیشتر! امروز کارنامه امتحانات ترم اول رو گرفتم!۱۸/۲۳ معدل این ترم! با زحمتی که برای معدل حداقل۱۹/۵ کشیده بودم... خستگی تو تنم موند...
-
باز هم نبودن
پنجشنبه 28 دی 1402 23:34
چند روز خیلی بد گذشت! خصوصا دیروز! هم از دست عزیزی عصبانی بودم و ناراحت و دلخور از جانب ۲ نفر دیگر و قلبی پر از کینه از یک خانواده که جز دردسر هیچ چیز برایمان نداشتند تا به این لحظه! برای اینکه حواسم پرت شه دیروز رفتم سینما! ولی دردی دوا نشد،فیلمش هم چندان جالب نبود؛هاوایی پر از حرف و طنز های دم دستی البته چندجایی...
-
بی حوصله
دوشنبه 25 دی 1402 21:56
دیگه حتی حال غر زدن هم نیست ...
-
ننوشتن
شنبه 23 دی 1402 23:56
چقدر میل نوشتن نیست این روزها نه اینکه بد باشن یا حتی خوب باشن نه! فقط این روزاها عجیبن وکمی متفاوت و جدید مثلا دیشب شب خوبی بود و خیلی بهم خوش گذشت مدت زیادی درجوارخانواده وموسیقی سنتی و حال و هوای خوش سپر شد!ولی خب حال نوشتن نبود یا ازمون جمعه در کل بد بود هم سخت بود هم امادگی من کم بود اما با این حال شدم رتبه ۴...
-
بنویسیم برای ماندن
سهشنبه 19 دی 1402 23:07
بوقت ۱۹ دی ۱۴۰۲ به عبارتی امتحانات ترم ۱ شدند البته زمین موند که زیاد مهم نیست امتحان امروز هم آمار همون درسی که ازش متنفر بودم ولی به گمانم اگر ۲۰ نشم ۱۹/۵ بدترین حالتش است! فردا پیش ازمون،ازمون تستی جمعه ست! حوصله ادامه دادن و درس خوندن ندارم برای همین امروز ریاد نخوندم واقعا خستم اخه به طرز عجیبی به استراحت نیاز...
-
بدون شرح
سهشنبه 19 دی 1402 00:33
روزهای مزخرفین مزخرفهایی که از فردا مزخرف تر هم میشن فقط به امید گذشتن شون نفس میکشم و ادامه میدم
-
نزدیک به اخرین
شنبه 16 دی 1402 19:16
فردا به رقمی اخرین امتحان است! البته نه برای ما که رشته مون ریاضیه چون سه شنبه آمار داریم ولی چون مابقی رشته ها وپایه ها اخرین ازمون شون هست از فردا باید تا ساعت۷ در مدرسه باشیم...! اردو مطالعاتی اجباری دبیرستانی بنام ... بیخیال اسمش مهم نیس رسمش هم دیگر مهم نیس خستگی من هم اصلا مهم نیست من جا نزدم ولی خستم کاش...
-
گم شدن
جمعه 15 دی 1402 11:23
بی صدا گم شدم در انبوه سر و صدا و شلوغی دوباره رسیدم به روزهای خسته کننده و تکراری و دردالود! آنقدر خسته که نوشتن هم در هیاهوی امتحانات دردی را دوا نمیکند و البته رغبتش هم نیست!ذهنی شلوغ و درهم... چقدر دوباره دلم گم شدن را درخواست میکند... این جملات داشتند در ذهنم کنار هم ردیف میشدند که گفتم بنویسم شان تا دیگر باری از...
-
بی حالی
چهارشنبه 13 دی 1402 23:55
چندروزیه حال نوشتن ندارم! درگیر امتحاناتم هم میخوام زودتر تموم شه و هم از فرجه های بین امتحانا دارم لذت میبرم! روزهای عجیبین!
-
سالروز زخم
یکشنبه 10 دی 1402 20:55
۱۰ دی ۱۰ دی ۱۴۰۱ دقیقا پارسال توی همچین روزی بود که اگر شب قبلش گوشوار حلقه ایم رو با گوشواره میخی عوض نمیکردم و طی حادثه دستم رو نمیگرفتم جلوی چشمام یا امروزتواین دنیا نبودم و یا چشمم تخلیه شده بود.. پارسال همچین روزی صبح زود بیدار شدیم که بریم کوه برف اومده بود؛یه جایی چشمم ندید و سرم گیج رفت و پام سر خورد و از...
-
فرستند و گیرنده؛خودم...
یکشنبه 10 دی 1402 01:39
از سری پیام های خودم به خودم برای آرام کردن ندای بی آرامش درون تنم... زندگی دوستت دارم حتی در همین لحظات به شدت مسخره چون زنده ام کت میتونم این درد و حال بد رو حس کنم پس خداروشکر بابتش:)
-
حسابان
یکشنبه 10 دی 1402 00:28
این بار درس زندگی یک سوال رو اشتباه وارد کردم یک سوال رو نصفه نوشتم(توی چک نویس کامل نوشتم ولی کامل وارد نکردم:) یک سوال رو هم کلا نصفه خوندم... با این حساب۱۶-۱۷ سهم این همه درس خوندن در این دو روز شد... واقعا ناراحت کنندس اینکه تلاش کنی و نشه هرچند چاره ای جز ادامه دادن ندارم چون یا بدتر از این میشه یا باید توهمین...
-
دیروز
شنبه 9 دی 1402 00:24
نمیدانم چقدر اما بیش از ۸-۹ ساعت حسابان خواندم اگر قرار بود ضریب درسها رو خودم انتخاب کنم بی شک به مابقی درس ها ۱ میدادم و هر چه ماند سهم حسابان میشد اما چه حیف که اینجا آلمان نیست و فعلا این سیستم ققله برامون:) ولی انجام کاری که ادم دوستش خیلی خوبه خیلی بیشتر از خیلی خوبه..! کاش میشد همیشه همین طور باشه خدایا ممنون...
-
بیان
جمعه 8 دی 1402 01:21
در اتاقش منتظر بودم،اولین بار بود که آنجا میرفتم،او هم رفته بود تا چای و شیرینی از آشپزخانه بیاورد! اتاقش چیدمان جالبی داشت؛پر بود از رنگها و نقش های متعدد از کارهای دستی فلزی و چوبی و سرامیکی ونقاشی هایش گرفته تا کتاب های متعدد و گلدان ها و تیله های نوستالژیکش... آنقدر کتابخانه ش عجیب و زیبا و جذاب بود که جذبش...
-
روزخوش
پنجشنبه 7 دی 1402 01:33
صبح امتحان ادبیات داشتم،امتحان بر وفق مراد بود! بعد هم آزمون نگارش بود که ان هم خوب بود... موضوع انشا بهترین معلم من بود،من هم با تمام احترامی که برای معلمانم قائل بودم و هستم اما در مورد معلمی متفاوت که نامش کتاب بود نوشتم... انشا جالب شد! بعد هم به خانه آمدم و به دوستم پیام دادم که امروز بریم بیرون؟! گفت:نه،حال...
-
این روزها
سهشنبه 5 دی 1402 23:52
این روزا کلا یا خوابم یا دارم درس میخونم هیچ چیز جذابی برای نوشتن نیست متاسفانه امروز به خواندن ادبیات گذشت...
-
شیمی
سهشنبه 5 دی 1402 00:57
ازمون سختی بود! خیلی سخت...! هرچی میکشیم از اون مرکز ازمون بی ریشه س..؛ به نیت ۲۰ رفتم و با ۱۸/۵ یا ۱۸/۲۵ بازگشتم فقط قسمت جالبش اینجاس که میگن مرگ دسته جمعی عروسیه چون همه گند زدیم.!
-
دیروز
دوشنبه 4 دی 1402 00:46
تماما به شیمی خوندن گذشت!
-
ساده و تکراری
شنبه 2 دی 1402 23:48
از امروز انچنان مینویسم که صرفا بدانم ساده های روزمرگی روزهای بین ۱۶ و ۱۷ سالگی را چگونه گذر میکردم..! صبح بیدار شدم و رفتم امتحان دینی دادم و حوالی ۹/۲۰ خانه بودم به گمانم ۱۹/۲۵ سهم این امتحان باشد..!راضی کنندس:) بعد هم خوابیدم بیدار شدم و بعد از مدتها؛ناهار گرم خوردم چون همیشه ناهارم رو مدرسه میخورم و طعم غذای گرم...
-
شروعی دوباره
جمعه 1 دی 1402 23:34
اول از حال خودم مینویسم بعد هم امروز! تو این لحظه به شدت آرامش دارم بر خلاف کل روزم..! به شدت دلگیرم از گذر عمر و فرصت ها وبه شدت امیدوارم به گذشتن این روزهای تکرای و اومدن روزهایی که میدونم از این روزا سخت ترن ولی به علایق من نزدیک ترن حتی نوع سختیش! در کل حس خیلی خوبیه همراه با کمی ترس... و اما شروعی دوباره هم اول...
-
زمستان جان
جمعه 1 دی 1402 22:53
سلام زمستان جان خوش خبری باشی! کلاف شالگردنت که گره نخورده؟ هیزم بخاری ات که تمام نشده؟! آتش داخل شومینه هنوز جان شعله ور شدن دارد دیگر؟!درسته؟ لحافت را هنوز هم گهگداری میتکانی تا با برفی ساده لحظاتی دل پر ماتم ما را به فراغت بسپاری؟! تو که با ما قهر نیستی؟!اگر هم قهری اگر هم اشتباهیی کردیم اگر ناراحتت کردیم دلت رو...
-
یلدا
پنجشنبه 30 آذر 1402 19:53
دیشب نفهمیدم چی شد که از خستگی و فشار های روانی به سرم زد و شروع کردم به چیدن میزی برای یلدا در گوشه ی اتاقم کمی جای مبل و میز را عوض کردم جاشمعی انار را از هال برداشتم کوزه کوچک را از کتابخانه برداشتم جاعودی،گلدان،رادیو دستساز چوبی کوچک دکوری با سه تار نمادین هم به نوبت کنار یکدیگر روی میز چیده شدبعد هم یک کاسه...
-
انتظار
سهشنبه 28 آذر 1402 21:07
در مطب دکتر نشسته بودم قریب به ۲ ساعت و نیم منتظر ماندم در این حوالی افکار زیادی به ذهنم نفوذ کردند؛ افکاری از قبیل فلسفه های زیستن و آدمها و تقلایشان برای زندگی همرمان داشتم رادیو راه مجتبی شکوری رو گوش می دادم! امروز آدم هایی را دیدم که هر یک بیش از دیگری به مانند تمام مردمان این کره خاکی در انتظار روزگارانی بهتر و...
-
عجیب
سهشنبه 28 آذر 1402 15:05
یک ماه اخیر ۹۰ درصدش حالم بد بوده امروز دقیقا حس ۲۸ آبان رو دارم! انگار تکرار تاریخ رو دارم طی میکنم...
-
تمام میشود آیا؟
سهشنبه 28 آذر 1402 14:59
آخر نمیدانم کی تمام میشود این تحقیرها حرفها جنگ وجدالها افکار تیز درد های عصبی جوش های صورتم که عصبین:) خسته شدم بخدا! این نیز بگذرد فقط کاش زودتر این بازی کثیف که هرکی بیشتر تخریب کنه برندس رو این دیوونه خونه تموم میکرد!
-
تفسیر
سهشنبه 28 آذر 1402 00:05
ارام دراز کشیده ام در گوشه ای از این دنیا در امید اینده و فکر به روزهای بهتر و اوضاع خوشتر اخ که چقدر خسته م نه خسته ی جسمیکه گوربابای جسم! روحم درد میکنه از شدت فکر کردن دچار تورم شدم! خسته از خستگی هااا حال اعتراف ندارم:) با این حال ارامم ارام ارام میگذرد این روزگار تلخ تر از زهر..!
-
هیچ
دوشنبه 27 آذر 1402 11:21
بگذار گمان کنند دیوانه ای:) کار خودت رو بکن اگر به گمان خودت درسته..:) دیگر هیچ چیز جز اهمیت به سلامت روان و آرامش و اندکی دل دادن به این بازی ناملایمات روزگار برایم مهم نیست... چقدر این روزا رو دوست ندارم و چقدر حالم بهم میخوره ازشون و با این نیز بگذرد دارم به زور سپری شون میکنم:)
-
گوشه
یکشنبه 26 آذر 1402 19:52
شعری که نمیدانم شعر است یا نه تماما گفته ذهن در لحظه و یکجا... گوشه! در این گوشه بنشین در این جا که دوره همین جا که شاید یکیهم ندونه یه گوشه تو این شهر تو این شهر تاریک همین شهر شلوغ همین شهر مخوف! یه گوشه ی دنجُ یه حال غریب یه فکر عجیب یه حس غریب یه درد فجیع یه نور تاریکُ یه امید باریک یه گوشه که خالیه پره خاک...