-
اسفند
چهارشنبه 2 اسفند 1402 23:32
اسفند جان سلام کمی دیر خوش آمد میگویم ولی خب بگذار به حساب بیحوصلگی و خواب الودگی... امیدوارم خوش خبر باشی!
-
برگی دیگر
دوشنبه 30 بهمن 1402 22:04
از قبیل روزهایی که شاید بعد ها دلتنگش بشم! حوالی ۱۰/۳۰ بیدار شدم و قریب به ۶-۷ ساعت مفید امروز درس خواندم تعطیلات این چند روز به پایان رسید و از فردا دوباره روز از نو و رپزی از نو و باز هم مدرسه! نسبت به آن موضوعی که هراس داشتم،اضطراب و ترسم کمتر شده بهتر است بگویم توکل کردم به خدا و اگر مطابق میل باشد که فببهل مراد و...
-
ترس
دوشنبه 30 بهمن 1402 01:06
-
رهایی
شنبه 28 بهمن 1402 23:45
روی تخته کلاس نوشت؛رهایی بعد هم ازکلاس خارج شد نمیدانم صبح امروز هنگامی که در راه مدرسه بود چه دیده بود،یا دیشب برایش چه اتفاقی افتاده بود اما هر چه که بود آن آدم همیشگی نبود! بچه ها غرق بودند در صحبت! در حرف های تکراری شوخی ها و یاوه گویی های هر روزه وخوشحال از اینکه یک زنگ معلم کمتر کار به کارشان دارد! اما...
-
این چند روز
جمعه 27 بهمن 1402 20:10
غرق روزمرگی های ساده بودم و حال نوشتن چندانی نبود به مدت ۳ روز به علت بیماری به مدرسه نخواهم رفت!شاید این چند روز بیشتر بنویسم...
-
خوشحالی!
چهارشنبه 25 بهمن 1402 00:39
بعد از چند روز به ارامش رسیدم و واقعا خیلی خوشحالممم خدایا!ممنونم...
-
ارامش است
سهشنبه 24 بهمن 1402 21:57
بلاخره بعد از چند روز نوشته های ما رنگ امید به خودش گرفت... درست شد و الان خوشحال ترینم و با خیالی راحت میرم تا امار بخونم!
-
فکر
سهشنبه 24 بهمن 1402 18:36
فردا ادبیات داریم! اگر معلم وقت بدهد و فرصتش باشد شعر یادداشت قبل را با تفسیر هایم میخوانم! البته نه از زبان خودم؛که جرئتش نیست از زبان یک دوست فرضی و خیالی که این شعر را برای من فرستاد تا بفهمم هر بیت هر شعر هزار تفسیر دارد و هیچکس مقصود شاعر را نمیداند اگر خود لب به تفسیرش باز نکند... البته اگر آن دوست هم در کلاس...
-
نوشته های سر زنگ هندسه
سهشنبه 24 بهمن 1402 17:42
وقتی ذهن مشغول باشد هیچ کاری را درست انجام نمی دهد و هندسه را با انشا اشتباه میگیرد در سکوت ذهنم آنقدر حرف زدم که به ناگه نگهبان شهر فریاد زد ساکت شو! در سکوت شب داد زدم تنهام! کسی صدلیم را در میان انبوه همهمه و سر و صدای این مردمان نشنید؛جز یک نفر که گمان میکرد آدم هایی که بالاجبار و جبر زمانه با آنها در ارتباطم...
-
شرم
دوشنبه 23 بهمن 1402 23:41
گاهی شرم میکنم از خودم از نوشته های اینجا از پیام هایی که امروز برایش فرستادم ودرخواست کمک داشتم از احساسی بودن بیش از حدم از حساسیت غیر طبیعی از حساس بودن افتضاحم روی هر موضوعی از همه اینها گاهی احساس شرم میکنم وحتی حوصله خودم را هم ندارم... اما همه اینها تجربه شدند تا بفهمم مامن و پناهگاه اصلی هر آدمی تحت هر...
-
ضعف؟
دوشنبه 23 بهمن 1402 19:50
تو که اینقدر ضعیف نبودی عزیز من! چه شد که این طوری شدی؟ طاقت بیار جان من،این روزها هم میگذرند
-
گیج تر از قبل
دوشنبه 23 بهمن 1402 16:18
در حد ۳،۴دیقه امروز با هم حرف زدیم،مدام میگفت باید فکر کنم... نمیدونم و از این حرفا... یه حرفای دیگه هم زد که گیج تر شدم الانم هیچ جوره خوابم نمیبره دارم خودمو داغون میکنم حالت تهوع دارم و نمیتونم چیزی بخورم سرم درد میکنه ولی اینقدر گریه میکنم حالم بدتر میشه از بس قرص خوردم معدم داره اتیش میگیره... حالم اصلا خوب نیست
-
طلوعی دیگر
دوشنبه 23 بهمن 1402 06:36
از کله سحر تو استرسم،نفسم بریده بریده ست،به رودررویی مون که فکر میکنم حالم بد میشه... خیلی بد:) خدایا،سپردمش به تو انت کهفی:تو پناه منی
-
گاهی شعر
یکشنبه 22 بهمن 1402 21:29
در اتاقم روی فرش در کنار بخاری برقی و لحاف پهن روی دست و پاهای سردم دراز کشیده ام و دارم مینویسم به ناگه صدای بابا را میشنوم صدایش گنگ است چون در اتاق بسته ست و احتمالا بابا در دورترین نقطه هال قرار دارد شعر پشت هیچستان سهراب سپهری را میخواند کلماتش را کنار هم میگذارم و سرچ میکنم و میرسم به شعر زیر: به سراغ من اگر می...
-
نحس
یکشنبه 22 بهمن 1402 21:24
معتقد به نحسی روزها نیستم ولی این تاریخ ۲۲ بهمن خیلی نحس بود علی الخصوص ۲۲ بهمن ۱۴۰۲ کاش زودتر تموم میشد این برزخ استرس بدی تمام تنم رو گرفته گاهی نباید بیش از نگران هم باشیم،جمله آشنا خانم ی.ر ولی خیلی نگران حالتم رفیق... نگران تو خودم اشک و حال غبار الود اغشته به درد در درونم فوران میکند امشب ادم خوشحالتری خواهم...
-
دوباره از نو شروع شد و بد شدم
یکشنبه 22 بهمن 1402 19:19
از ظهر که با مشاور صحبت کردم بهتر شده بودم،الان دوباره حالم بد شد تمرکزم اومد پایین اونقدری که اصلا نمیتونم درس بخونم... حالم خیلی بده از استزس هی انگشتام میره سمت دهنم کاش یه طوری بهش الهام شه که من دارم جون میدم تو این حال بد بیاد جوابمو بده،یا لاقل ادرس این وبلاگ رو داره،بیاد بخونه نوشته هامو حالم داره بهم میخوره...
-
کمک از مشاور
یکشنبه 22 بهمن 1402 18:58
ظهر نفهمیدم چی شد که از یه مشاور کمک خواستم،نوبت انلاین گرفتم و در مورد اتفاقی که افتاده بود با هم صحبت کردیم،گفت که باید صبر کنم،همون حرفی که خودم میدونستم و وقتی با ی(یکی از دوستان)خیلی سر بسته حرف زده بودم گفته بود باید صبر کنی!!! واقعااا خیلی حال بدیه... طاقت صبر کردنم داره سر میشه چه روزهای کثافتین! اگر این روزا...
-
کاش...
یکشنبه 22 بهمن 1402 11:39
کاش اون شب لعنتی دستم میشکست و بهش پیام نمیدادم... اینقدر ازم عصبیه که گفت به هیچچچ وجه بهش پیام ندم:) من حالم بده،خیلی بد پهلوم یه طور بدی داره تیر میکشه اسم عصبیم برگشته تمرکزم صفر شده مدام دارم گریه هامو سانسور میکنم... به قران قسم میخورم این حال بد واقعااااا حق من نیست... بهم گفت صبر کن ولی واقعا نای صبر کردن...
-
حال بد
شنبه 21 بهمن 1402 23:28
کاش یکی اون لحظه میزد تو دهنم! کاش با یکی قدر خودش صمیمی بودم که بهش بگم کاش بلد بودم صبر کردن رو! زد تو دهنم با حرفش؛نمیدونم تو چه شرایطیه،ولی فکر نمیکنم حالش از من بدتر بوده باشه... این پیامش حالم رو خیلی گرفت؛قلبمو اتیش زد و دلمو سوزوند... اون گفت:«وقتی میگم پیام نده تحمل تو نیست،میگم نده یعنی نده،سعی کن بهش فکر...
-
صبر
شنبه 21 بهمن 1402 15:45
نبودم بلد نیستم صبور بودن رو بلد نیستم،طاقتم طاق شد و بهش پیام دادم بهش گفتم باید فردا ببینیم همو! امیدوارم قبول کنه
-
دیشب
جمعه 20 بهمن 1402 23:08
حوالی ساعت ۱۱-۱۲ یه کاری کردم که نباید:) دوست که نه پاره جانم ازم رنجید! الان هم موندم تو برزخ برزخ تلخی که نمیدونم قراره چی بشه؟ واقعا نمیدونم چی شد که اون کارو کردم! خیلی حس بدیه! اگر خوب تموم شه و ببخشه و قبول کنه که دلایل من رو بشنوه واقعا انگار خدا یه لطف دوباره کرده بهم... صبر کردن تو این مورد سخت ترین کار ممکنه...
-
امروز
پنجشنبه 19 بهمن 1402 21:34
روز معمولی و ساده ای بود،کمی خرید کردم و بقیه هم فیلم دیدم فردا بعد از حدود یک سال میخوام برم دربند و کمی کوهنوری کنم امشب باید زود بخوابم
-
بازدید
چهارشنبه 18 بهمن 1402 22:13
بازدید وبلاگم به خاطر این چند روننوشتن خیلی اومده پایین! دلم اون روزای پر تعامل که هر وقت باز میکردم۲،۳ تا نظر در انتظار تابید داشت رو میخوادددد
-
وصف تلخ روزگاران تلخ!
سهشنبه 17 بهمن 1402 23:35
فردا ازمون فصل ۲ امار و فصل ۴ زمین و قریب به ۳۵ تست زمان بر حسابان رو دارم! اگر به نحو احسن قرار به انجام همه اینها را داشتم حدود ۶/۵ ساعت زمان نیاز بود اما به علت خستگی،بی حوصلگی و حتی شاید افسردگی فقط کمی امار خواندم ان هم نه ان طور که باید بی صبرانه خوشحالم بابت تمام شدن این هفته! خیر سرم فردا اردو هم داریم با این...
-
خسته!
سهشنبه 17 بهمن 1402 17:16
ما خسته تر از انیم که به خسته بودن بنالیم...
-
بنویسیم که بماند
شنبه 14 بهمن 1402 17:55
هرچند که الان اصلا حال خوشی ندارم،ولی دو روز قبل از روزهای خیلی خوب بودند! پنجشنبه بعد از مدرسه با اینکه برف می امد زود به خانه رسیدم،بعد از یه دوش سریع و اماده شدن؛به سمت خانه یکی از دوستان روانه شدم! چندساعتی پیش هم بودیم و در نهایت حوالی۹/۳۰-۱۰ برگشتم واقعا خوش گذشت و دورهم خیلی خوب زمان سپر کردیم! جمعه هم که صبح...
-
شرح ریز
شنبه 14 بهمن 1402 17:49
ولی خلاصش میشه؛روی یه مرز خیلی باریک دارم زندگی میکنم،اصلا شیوه ارتباطم با ادما رو دوست ندارم،کاش میتونستم از اول همه چی رو شروع کنم،یکم فشار بیرونی روم بیشتر شه که ۹۹ درصدش هم مدرسه س،یه جوری خودمو گم و گور میکنم،که احدی نتونه اثری ازم پیدا کنه،حتی دارم به تغییر مدرسه و خطم هم فکر میکنم،حتی همین وسط سال:) زندگیه ولی...
-
متفاوت!
شنبه 14 بهمن 1402 17:47
عجب بهمن کم نوشتی بود امسال:) همه چی کم،نوشتن کم،بررف کم،حال خوب کم! همه چی عجیب شده!خیلی زوده ها ولی جون زندگی کردن ندارم با حرفای روزمره ادما اتیش میگیرم و میخوام واکنش بدم ولی به دور از شخصیت هر روزمه! تو جمع بودن باهاشون اذیتم میکنه چون هرثانیه تظاهر روی تظاهره تنها بودن هم حال بد خودشو داره!
-
واژه
سهشنبه 10 بهمن 1402 00:39
دُژَم؛کلمه از فارسی پهلوی که لین روزها معنای خود را از دست داده به معنای انسانی ست که همزمان،غمگین،افسرده،دل شکسته و خشمگین است... چقدر دژم هستم این روزها خستم!وقتی میخوابم حال بیدار شدن ندارم این روزها میل نوشتنم در کمترین حالت ممکن به سر میبرد:) پ.ن:وقتی خیلی زیاد خسته و بی حوصله لید و در عین حال گیر کردین تو...
-
ثبت
یکشنبه 8 بهمن 1402 00:06
صرفا برای ثبت؛ امتحان را خوب دادم! در حد انتظار بود البته فرصت برای بهتر شدن هم هست! در کل روز خوبی بود با این تفاوت که خبر نه چندان خوبی رو شنیدم از یه دوست و حال نه چندان خوبش،با اینکه کاری از دستم براش بر نمیاد ولی امیدوارم همین شنیدن حرفهاش هم کمی واسش مسکن باشه... یه روز دیگه از این زندگی تموم شد و من نزدیک تر به...