-
جانان من
یکشنبه 30 اردیبهشت 1403 00:23
-
الوعده وفا
شنبه 29 اردیبهشت 1403 22:19
خب اول از جمعه پیش مینویسم که شنبه ش امتحان ۱۰ درس تاریخ داشتم و قرار بر این بود که برخلاف هفته های قبل نریم شهریار و پنحشنبه هم نرفتیم ولی جمعه که بابا خواست بره منم یه گور بابای تاریخ گفتم و رفتم باهاش! تو راه وسط جاده زدیم کنار و توت خوردیم و خیلی خوش گذشت بعدش هم کلاغای منوچهر سخایی رو شنیدیم و به راهمونادامه...
-
بازیچه
شنبه 29 اردیبهشت 1403 19:18
بار دگر مردمان این خاک نفرین شده بازیچه دست عمامه به سر های بی وجود شدند! این بار قشر دانش اموز؛ امتحان دین و زندگیی که قریب ۴-۵ روز مدام در حال خواندنش بودم،کنسل شد! امتحان نهایی کشوری پایه یازدهم کنسل شد! آن هم به علت عدم توانایی در تهیه زیرساخت لازم برای سایت های مزخرف شان که کارت ورود به جلسه...
-
جهت ثبت
شنبه 29 اردیبهشت 1403 01:15
دو تا مسئله رو خواستم ثبت کنم البته شد ۳تا ۱-جمعه پیش رو دقیق بنویسم ۲-اخر این هفته و نتیجه گیری هام رو بنویسم ۳-عزیزی که چند روزه پست های قدیمی ترم رو میخونی،اگر خواستی بیا حرف بزنیم!مدت زیادیه که دلم گفت و گو راجع به نوشته ها و احوالاتم با فردی در شرایط کم و بیش شبیه خودم را میخواهد پ.ن:۱ و ۲ رو صبح مینویسم الان جون...
-
الف
سهشنبه 25 اردیبهشت 1403 22:52
گفتم:یه کلمه با الف بگو: گفت:عشق خندیدم گفتم هنوز فرق الف و عین را نمیدانی؟ گفت:الف مثل عشق گفتم:یعنی چی؟ گفت:بدبختی ما با اول دبستان و الف شروع شد،بدبختی زندگی مونم با عشق؛ پس هر شروع و بدبختی یعنی الف حتی عشق...! الف مثل عشق
-
حال همه ما
سهشنبه 25 اردیبهشت 1403 12:58
الان آرامِ آرامِ آرامم روزی در این میان حال همه ما خوب می شود خوب تر و آرمانی تر از آرمانی ترین لحظه تصورمان...
-
من
یکشنبه 23 اردیبهشت 1403 22:12
من دیگه جونی واسه زندگی کردن ندارم
-
یازدهم
یکشنبه 23 اردیبهشت 1403 18:28
و این هم تمام شد رسما و من اندوهگین دو عالمم چرا؟ ۱-گذر عمر ۲-تنهایی سال تحصیلی را شروع کردم و بی بغل دستی و تنها هم تمامش کردم هر چند که این وسط بغل دستی داشتم ولی بهانه ای نبود که برای رفتن و تغییر جایش داشته باشد و دریغ کرده باشد مثل همین امروز و روزهای پیشین پ.ن:امتحانات ترم دو هفته بعد شروع مبشوند و تا اخر هفته...
-
بعضی شبها
شنبه 22 اردیبهشت 1403 00:24
امروز خیلی روز خوبی بود فردا با جزئیات مینویسم ولی امشب و این لحظه چنان اضطذابی نمام وجودم رو گرفته و حالم بده که خدا داند اصلا نمیدونم دلیلش چیه فقط میدونم نه هیچ چی نمیدونم ...
-
امروز و آدمها
چهارشنبه 19 اردیبهشت 1403 21:37
یک روز معمولی و خسته کننده که رفتم مدرسه و اومدمخونه! نفهمیدم چی شد نصیحت های مامان شروع شد! منم عصبی شدم خیلی مودبانه و در کمال ادب گفتم بذار زندگی خودمو،خودم جلو ببرم! ولیخب حرفای مامان ناراحتم کردن و هنوز هم تو فکرشون هستن هر چند که میدونم از روی دلسوزی بودن ولی من واقعا الان توی شرایطی نیستم که بخوام هر روز اون...
-
بی حوصله
سهشنبه 18 اردیبهشت 1403 21:56
خسته از همه ی عادی های معمولی زندگی...
-
آنچه دانستم
یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 21:44
خوب میدونم که جهان شامل ۸ میلیارد انسان تنهاست که فقط گاهی به خاطر تمایل بخشی از آدمیزاد به زندگی کلنی و اجتماعی توی روابط مختلف از روابط اولیه با خانواده و پدر و مادر گرفته تا روابطی که خودش اونها رو میسازه قرار میگیره ولی با تمام اینها باز هم تنهاست و پذیرفتن این مسئله یعنی نجنگیدن و به صلح رسیدن با زندگی ولی؛همه ی...
-
حرمت
یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 00:04
خدایا به حرمت همون لحظه ای که چشمم افتاد به آسمون و ابرا دلم لرزید،حالم رو خوب کن...
-
تفسیر این چند روز
شنبه 15 اردیبهشت 1403 23:41
ادمیزاد مجموعه ای از نواقص و عدم تکامل احساسات و رفتارهایی ست که او را به اشرف و کمال مخلوقات بدل کرده است و به طبع من هم ازبخش اول این متن مستثنی نیستم! این چند وقت علی رغم میل باطنی که شاید برای اولین باز ابدا علاقه ای به زیستن و تجربه کردن لحظه ها و ثانیه و احساس کردن درد نبودم،بسیار تلخ و مزخرف و بیخود بود! هرچند...
-
و دوباره زندگی...
شنبه 15 اردیبهشت 1403 20:18
"رهایی" تا که پس از چندی تو را دیدم دل از تمام احوالات بد گزیدم دل رها کردم کز تمام گریه ها خود رها شدم در میان لحظه ها این دم را بس لحظه ای کشیدم به اندر میان سینه ام این نفس را بس چشیدم در فراق و نبودنت بس عجیب بود زیستن این لحظه ها اما چو چشم باز کردم و دیدم تو را اندر میان نورها جستم و فهمیدم و که خوب...
-
چهره
جمعه 14 اردیبهشت 1403 16:00
غالبا چهره م جز اون دسته که شاعر میگه رنگ رخساره دهد خبر از سر درون نیست! ولی امروز یعنی همین چند دقیقه پیش که توی ماشین نشسته بودم و نور خوبی به صورتم میخورد دوربین گوشیم رو باز کردم که سلفی بگیرم ولی خب چشمانم راستگوترین عنصر وجود دروغگو ترین حالت من به اقرار من خوبم اقلا روحی بودند آنقدری که صرفا به ثبتش به عنوان...
-
غم
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1403 21:50
چرا این درد تمام نمیشود؟ بدنم لمس شده افکارم تیز حال ایستادن پای حرف خودم را هم ندارم دیگر...
-
آن شب
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1403 11:03
-
دو هفته
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1403 00:10
نوشته هایدو هفته اخیرم را نگاه کردم! دو هفته ست حالم خوش نیست و امشب به گمانم به اوج خودش رسیده
-
این روزها
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1403 00:07
-
امروز
شنبه 8 اردیبهشت 1403 23:17
اصلا روز خوبی نبود،بابا جراحی کرد و حالش خوب نیست زیاد خودم نمره چشمم رفت بالا مامان هم چشمانش ضعیف تر شد به سبب تمام اینها من و مامان جرقه ای زدیم ولی خیلی زود حل شد خودم هم که در شرف سرما خوردن هستم و فعلا در حال تقلا برای مریض نشدن و نیفتادن هستم...! پ.ن:اینا رو نوشتم که بدونم یه روزی از تمام اینها گذشتم و به...
-
چشمان
شنبه 8 اردیبهشت 1403 23:13
به او گفتم؛اگر مثل من عادت به نگریستن چشمان آدم ها داشتی،دیگر حرفهایشان را نمی شنیدی بلکه فقط می دیدی..! گفت:پس چطور تا الان عاشق نشدی اگر اینقدر به چشم ها دقیقی؟ گفتم:شاید چون بیش از حد روی نگاه آنها دقیقم؛ زیاد از حد خواندمشان و هرگز شیفته ی نگاهی نشدم چون، عمق آنرا دیده بودم... عمق چشم هایی که عشق های نهفته در...
-
انتظارِ یافتن
جمعه 7 اردیبهشت 1403 11:51
شکوفه ها شکفتند،برگ ها سبز شدند،میوه ها جوانه زدند چندی بعد برگها خشک شدند و خزیدند،طولی نکشید که شاخه ها لخت شدند و این چرخه به اندازه بزرگی تمام وجودت تکرار شد و من همچنان منتظرم انتظار برای پیدا کردن! نمی دانم پیدا کردن تو،یا یافتن خودم در تو... "پرواز" ادامه زنگ تاریخ دیروز...
-
هیچستان
جمعه 7 اردیبهشت 1403 11:48
به سراغ من اگر می آیی،پشت هیچستانم پشت هیچستان جایی است؛ بر فراز کوه ها،سوار بر موج ها در میان انبوه درختان جنگل سبز روی شن های کویر و بین گل های صحرا پشت هیچستان جایی است که من در آنجا گم ترین گم گشته ی شهرم. جایی که من از خردی خود هم ریز ترم من حتی از پشت هیچستان هم هیچ ترم. پشت هیچستان اسمش هیچ است و خود همه چیز و...
-
تو
چهارشنبه 5 اردیبهشت 1403 23:32
تو برای من به مانند ارامش شعری وسط غزل های حافظ بین درخت های جنگل شمال زیر باران و آغوش و دیگر هیچ من برای تو از این روزها که نمی شناختمت میگویم و تو نیز برای من از همین روزهایت میگویی آنقدر کنار هم و در آغوش یکدیگر حرف میزنیم و میخوانیم و از دلمیگوییم تا باران بند بیاید و خورشید طلوع کند. تو زیباترین نخواسته ی...
-
غم و زندگی
سهشنبه 4 اردیبهشت 1403 21:59
ناراحت بودن خیلی طبیعیه و این طبیعی بودنش خیلی قشنگه زندگی کردن هم در کل خیلی قشنگه ولی اینکه با حال غم و ناراحتی زندگی کنی اصلا راحت نیست...! اصلا هم قشنگ نیست کاش فرصتی داشتم برای ناراحت بودن و در مقابل روزمرگی یا روزمردگی را نفس نکشیدن
-
آدمها
سهشنبه 4 اردیبهشت 1403 21:53
آدم ها معجزه هستند. معجزه هایی دردناک که موقتا در اختیار ما هستند تا تمرین"دل نبستن"کنیم. پونه مقیمی کتاب تکیه های یک کل منسجم ص ۳۵۷ خط آخر:) پ.ن:بلاخره این کتاب هم تمام شد.
-
گمان
سهشنبه 4 اردیبهشت 1403 17:04
آنان گمان کردند که من از سر عمد به بی آدمان پناه بردم از سر نشناختن و بلد نبودن آدم ها ولی پناه من زودتر از سنم به جای آدمها به عود و موسیقی و شمع و شعر و نوشتن و مدیتیشن و کتاب بدل شد؛آن هم نه نشناختن آنها بلکه از زیادی شناختن شان... .
-
گاهی شعر
دوشنبه 3 اردیبهشت 1403 16:58
احساس میکنم در هر گوشه ی این شوره زار یاس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می روید از زمین احمد شاملو نه شاملو جان! نه... همیشه جنگل شاداب نمی روید نه...
-
گاهی شعر
شنبه 1 اردیبهشت 1403 23:18
سخت است بخندی و دلت غم زده باشد سخت است بخندی و دلت غم زده باشد هر گوشه ی پیراهن تو نم زده باشد سخت است به اجبار به جمعی بنشینی وقتی دلت از عالم و آدم زده باشد احوال من ای دوست چنین است که انگار یک صاعقه بر جنگل خرم زده باشد دور از تو شبیه م به یتیمی که به رویش در جمع کسی سیلی محکم زده باشد دور از ادب است اینکه بخندد...