پرواز نور

پرواز نور

ثبت خاطرات روزهایی که فقط یکبارند...
پرواز نور

پرواز نور

ثبت خاطرات روزهایی که فقط یکبارند...

بازگشت به عقب

داشتم به این فکر میکردم که اگر فردا دوباره اینترنت قطع شه!

چجوری قراره امتحان بدم؟!

چجوری قراره دسترسی داشته باشم به یاری رسانان راه حق؟

واقعا هیچ ایده ای ندارم 

اگر اینترنت صرفا ملی بشه و پیام رسان های داخلی وصل باشن باز اوضاع خوبه در غیر این صورت باید به متمدنانه ترین روش ممکن حضوری گرد هم جمع شیم من و ف!البته که مدیونید فکر کنید بازگشت به عقبه 

این کار در جهت افزایش صله رحم صورت میگیره!حالا صله رحم چه ربطی به رسم فنی داره من بی خبرم!

....

امشب داشتم با م صحبت میکردم راجع به تصمیم احمقانه ای که دیشب حوالی ۱۲-۱ شب گرفتم و تا مرحله عملی کردن و انجام مقدمات اولیه ش پیش رفتم ولی خب از اونجایی که تصمیم برای اون ساعت بود منطقا منطقی پشتش نبود!

نظر م؟ هم نظر با جی پی تی و بسیار مخالف من!البته خودم هم مخالف این کار بودم ولی خب دلم میخواست که انجام بدم‌‌،تا الان که م رایم رو زده!به بعدش رو نمیدونم..‌.!(احتمالا انجامش میدم و در مرحله نهایی که مهم ترین مرحله ست بیخیالش میشوم)شاید هم نه همه ش رو انجام دادم!نمیدانم.

بعد از این موضوع راجع به هنرهای قدیمی ام به م گفتم،نه اینکه مستقیم بخواهم بگویم که اگر قصدم چنین بود قاعدتا طی این ۳ سال می‌فهمید،ناگهان بحث به این سمت رفت!

بعد از دیدن تعدادی از هنر های ناقصم گفت چرا ریاضی؟و بعد از اون چرا دریا؟

گفتم....

شاید حماقت.شاید هم عقلانیت‌.

نمیدانم!

و درنهایت م بسیار جدی من را به بازگشت به عقب دعوت کرد گفت برگرد به همان ۲_۳ سال پیش و جعبه خاک خورده مداد هایت را باز کن بعد از ۲ سال!

و  من گفتم چشم‌.

احتمالا از فردا پس فردا برمیگردم به عقب؛منظورم از عقب ۲_۳ سال پیش و فعال کردن مجدد نیم کره راست مغزم هست و احتمال خیلی زیاد،این بازگشت به عقب با بازگشت به عقب قطعی اینترنت قرار است همزمان با هم رخ دهد!

عجیب است‌.

رسم غیر فنی!

به یاد اولین پست های اینجا که کوتاه بود و با مضمون غر زدن از درس بود!

رسم فنی نازنین

نه تنها نمیفهممت!

بلکه ازت متنفرم.

امیدوارم فردا برای همیشه تموم شی و من پاس شم.

پ.ن:تا این لحظه ۸۰۰هزار تومان وجه رایج مملکت خرج کردم و این بزرگوار تبدیل به پرخرج ترین امتحان کل دوره تحصیلم شده.

دیالوگ های آشنا

احتمالا یکی از تلخ ترین مکالمات زندگی ام همین هایی ست که مینویسم؛

امروز حال مامان کمی بهتر بود اما کوفتگی و خستگی های این مرحله اصلا قابل قیاس با مراحل قبلی شیمی درمانی نبودند،داشتم موهایش را شانه میکردم که با صدای خیلی آرام گفت فکرش را میکردی اینقدر زود به این مرحله برسیم؟

گفتم :مهم نیست چه فکری میکردم و چه فکری میکردیم مهم اینه که این سری هم تموم شد و تو بدترین حالت یک هفته دیگه مونده از تاثیرات این دفعه داروها و جدای اون تموم شد و چیزی نمونده به پایانش‌‌‌...!

گفت: آره داره تموم میشه اما به چه قیمتی؟به قیمت اذیت شدن همه...

گفتم :یادته پارسال عید که جز سه_چهار روز اولش که رفتیم شمال بقیه ش به خاطر کنکور من تهران بودیم و مدام میگفتم اگر نشه و نتیجه خیلی بدتر از تصورم بشه جواب این از خودگذشتگی های شما رو چجوری میخوام بدم؟ و همیشه میگفتی اولا بدبین نباش دوما بدبین نباش سوما اگر نشد فدای سرت مهم تلاشت بود نه نتیجه بعدم خانواده واسه همین وقتاس دیگه؟مگه نه؟!

گفت اره یادمه

گفتم خب پس خانواده واسه همین وقتاست! تازه اونکه یه ازمون مسخره بود اینکه بحث زندگی و نفسه!

بعدش رفتم سمت آشپزخانه و یک  لیوان اب خوردم و مدام تکرار میکردم؛

خانواده...

سبزی فروشی!

یکی از عجیب ترین جاهایی که تو زندگیم رفتم قطعا سبزی فروشیه!!!

امروز رفتم سبزی بخرم چه نوعی؟!گشنیز و جعفری(تازه متوجه شدم که این دوتا باهم فرق دارند و یکی نیستند تا الان فکر میکردم گشنیز جعفری اسم یه سبزیه درحالی‌که بین شون "و" هست اون هم از نوع عطف(مطمئنن نیستم از نوع واو))

بنده حدود نیم ساعت توی صف بودم تا نوبتم بشه جالب تر اینجاست که کلا ۴ نفر جلوم بودن ولی به قدری زیاد خرید میکردن که انگار خرید سبزی سالانه بود!!!!

قسمت عجیب و قابل تامل توجه بیش از حد به جزئیات تمام سبزی ها توسط عزیزان نازنین جلوی بنده بود و نازنین تر از آنها آقای سبزی فروش بود که میگفتی ۱ کیلو ۳ کیلو سبزی میداد!

داشتم به این فکر میکردم چقدر شوق زندگی دیده می‌شد توی تمام ادم هایی که جلوم بودن و حتی برای خرید سبزی که یک کالای مصرفیه و به نظرم توجه بیش از حد بهش لازم نیست این چنین دقت به خرج می‌دادند!مدت زمان نسبتا زیادی از توجه اونها به جزئیات داشتم لذت می‌بردم و در طرف مقابل منتظر بودم که نوبتم بشه و بگم آقا یه دسته گشنیز و جعفری بدید لطفا من برم.

البته خب بعد دیدن حجم خرید عزیزان قبلی یکم روم نمیشد بگم کلا یه دسته سبزی میخوام چون گشنیز تموم کرده‌بود‌‌.

از صحبت های خانم های جلویی هم نگم که اون هم به نوبه ی خودش جالب بود!

دوتاشون بعد از ده دقیقه صحبت متوجه شدن که همدیگر رو توی باشگاه دیدن 

یکیشون هم از پونک اومده بود اینجا سبزی بخره چون سبزی های اینجا تازه ست 

یکی هم وقتی فهمید فردا که تعطیل رسمیه آقای سبزی فروش هست و یخچالش که پر از سبزی هاییه که دیروز خریده تو تعطیلات اخر هفته خالی از سبزی نمی مونه گفت میرم و فردا میام!

و درنهایت نوبت من شد و وقتی گفتم یه دسته میخوام من و اونی که پشت سرم بود و خود جناب سبزی فروش خنده مون گرفت از تفاوت حجم درخواستی...!

سبزی رو گرفتم و بارون شروع کرد به باریدن  و برگشتم .

تجربه جالبی بود!

ریاضی ۱

از پارسال ما رو ترسوندن با ریاضی یک و من نترسیدم ولی خب میان ترم دادم و ترسیدم!!!

دیگه از بعد میان ترم سعی کردم هرطور شده کم و زیاد هم که هست بخونم که پاس شم در بدترین حالت ممکن و خب با تمام بالا پایین ها میتونم بگم که موفق بودم روی این تصمیمم بایستم و بمونم و کامل بخونم و تمرینات مربوط رو حل کنم و همچنین پایان ترم سال های قبل رو فراموش نکنم!

هرسال پایان ترم ۵ سوال تشریحی بود و ۲ ساعت زمان 

امسال چون انلاین بود ۵ سوال تشریحی و ۱۰ تست و ۲ ساعت زمان داشتیم

که خب حدود ۵_۶ تا از تست ها تکراری و عینا مشابه تشریحی  بودن یا بخش عمده جوابی که میخواست از راه تشریحی استخراج میشد ولی خب چندتایی هم نیاز به حل مجدد داشت!

خب منطقا فرصت کافی برای حل ۵ تشریحی و ۵ تست نداشتم اما تقریبا تمان تشریحی ها و ۲ تست را خودم حل کردم و مابقی را به کمک دوستان و جی پی تی و جمنای!

و احتمالا در بدترین حالت ممکن ۳.۶۹ نمره مورد نیازم برای پاس شدن این درس را میگیرم و پاس شدم! البته منطقا نمره م باید خیلی بالاتر بشه ولی خب با در نظر گرفتن بدبینانه این را می‌گویم و درنهایت خوشحالم که این هم تمام شد‌.

فردا تفسیر دارم و جزوه را یکبار نگاه انداختم و فقط یک جمله توجهم را جلب کرد و مابقیش مزخرفاتی بیش نبودند.(با احترام.)

"زندگی دنیا چیزى جز بازى و سرگرمى نیست"

اگر واقعا سرگرمی باشی که به نظرم هستی زیادی داری دهنمون رو سرویس میکنی‌.

گزارش کار!

خب امروز روزی بدی نبود البته اون بخش از روز که دست به طلا میزدم خاکستر می‌شد رو باید به طور کامل فراموش کنیم!

ولی واسه اینکه فراموش نشه و تجربیات امروزم رو مکتوب بنمایم اول اونها رو میگم و بعدش ادامه،زمان مناسب شست و شوی ظرف ها با ماشین ظرف شویی حدود ۴۵ الی ۶۰ دقیقه ست نه ۱۱۰ دقیقه با تنظیمات پیش‌فرض که درنهایت منجلب به از بین رفتن طرح ظرف ها میشه!سوال پیش میاد طرح ظرف ها از بین رفت؟خیر چون خیلی به موقع از اتاق فرمان یادآوری شد که حتما روی ۴۵ بذار اونم وقتی که ۵ دقیقه از ۱۱۰ دقیقه رفته بود!خب اینجا من خیلی ضربتی دکمه آف رو زدم و در ماشین رو باز کردم و بخار نازنینی صورتم رو نوازش کرد ولی خب به موقع سرم رو عقب کشیدم و اتفاق خاصی نیفتاد!

موضوعی بعدی که اتفاق افتاد لب پر شدن بشقاب غذایی بود که قصد داشتم بذارمش داخل ماکروویو ولی خب قبل از گرم شدن با در ماکروویو برخورد شدیدی داشت و لب پر شد.

اتفاق جالب بعدی دوغ گازداری بود که پاشید به تمام کابینت های اطراف

جالب تر از دوغ،باز شدن در سس و خالی شدنش روی بشقابم و ریختن بخشی از اون روی فرش بود!!!!!!

از اشپزخونه که خارج شیم می‌رسیم به ریاضی یک!

امروز درس خوندم بسی زیاد برای میان ترم هم زیاد خونده بودم ولی به نتیجه نرسید حالا این یکی امیدوارم به نتیجه مطلوب برسه تا در بدترین حالت ممکن پاس شم لاقل!!!

داشتم چرک نویس های این هفته و هفته پیش رو میدیدم خدایی زیاد بودن!

اگر تمام پیشرفت حاصل روی نمرات از میان ترم تا پایان ترم رو پای تقلب بگذارند اساتید محترم واقعا به دور از انصافه!!!

اینم نگفتم که ۱۲ از خواب بیدار شدم اونم با صدای ساختمون سازی ساختمون کناری که به تازگی شروع شده و احتمالا مدتی باید با این صدای ناهنجار رفیق باشم...!

امروز در کل روز خوبی بود به نظرم 

شکر بابتش.

تردید!

مرددم بین انجام دادن یا ندادن کاری!

چند روزی بود که بهش فکر میکردم و دیشب وقتی استوری یکی از عزیزان را دیدم بیشتر مجاب شدم به انجامش!

شایدم منم مثل او گفتم یه موزر و یه خیال نا آرام نتیجه ش میشه کوتاه کردن موها تا ۲_۳ سانتی ریشه...!

جدای همه اینها هم از قد الان موهایم راضیم و هم دوست دارم موهای بلندم برای روز دیگری کنارم باشند...

تردید دارم به انجام دادن یا ندادن...

اما حس میکنم با کوتاه کردن موهام خیلی حالم بهتر میشه!

از طرفی پروسه ای سه ماه پیش طی کردم تا به این قد الان برسه کمی غیر قابل تحمل بود...

نمیدانم و گیجم.

پ.ن:مشکل کوتاه کردن یا نکردن مو نیست!ترجیح میدم فکر کنم که مشکل این است!فکر کنم. 

Life changes!

چرا تغییر زبان دادم برای اولین بار در تیتر اینجا؟!

چون که....

چون که کل زندگیم داره بهم این مسئله رو یادآوری میکنه که زندگی تغییر می‌کند...!

Life changes موضوع اصلی امروز زبان بود!خب change زندگیم رو به چی ارتباط دادم؟هرچیزی جز موضوعاتی که اینجا مینویسم!اونم درست تو شرایطی که دارم سعی میکنم از پنهان کردن چیزهایی که دست من نبودند خودداری کنم ولی خب از ایجاد حالت ترحم و مهربانی غیرعادی بیزارم و دوست ندارم که ادم ها کاستی های اخلاقم را به جزئیات زندگی ام ربط دهند...!

آره خلاصه امروز هم دوباره واقعیت رو اون طور که دلم خواست بیان کردم نه اون طور که بود!راضیم؟بله .

امروز قاب های نقاشی هام آماده شدن یکیش رو ر گرفت و گذاشت کنار دو تا نقاشی دیگه که پیش تر گرفته بود،اون یکیش هم الان دقیقا روبرومه

نمیتونم تصمیم بگیرم که کجا بزنمش؟فقط یک دیوار دارم که نقاشیی با ابعاد ۵۰*۷۰ را بتوانم روی اون بزنم که اون دیوار الان تابلوی دیگری روش هست و تصمیم گرفتن بین تابلو جدید و قدیم کاری بسی سخت است.

فعلا درحال لذت بردن از نقاشیم هستم و خرسندم،حالا در ادامه سعی میکنم یه جایی مناسب پیدا کنم براش البته احتمالا مناسب ترین جا پشت تخته!

روز دیگر

یک روز دیگر هم زنده بودم و دارد تمام میشود و شرش کم میشود از سرمان و یک روز دیگر به مرگ نازنین نزدیک تر میشوم!

امروز ۱۰ از خواب بیدار شدم و بعد از کمی هیچکاری نکردن شناخت کشتی و ریاضی یک خوندم البته ریاضی یک به مراتب بیشتر بود اما شناخت هم در حد آگاهی نسبی به مطالب هر فایل خوندم...!

از این بابت راضیم چون کمی مفید واقع شدم بعد از چند روز!!!

احساس خستگی و بی حوصلگی دائمی و میل هیچ کاری نکردنم به مراتب کمتره و این نشونه خوبیه!حوالی ساعت ۵:۳۰ چشمم به پنجره افتاد و هنوز هوا روشن بود و از دیدن طولانی شدن روزها خوشحال شدم

زمستان که دارد تمام می‌شود کم کم امروز چله ش بود؛امیدوارم زمستان من و البته زمستان ما هم تمام شود به همین زودی...!

شاید شروع

چند وقت پیش گفته بودم که دلم شروع از نو میخواهد؛

شنبه شروع ترم جدید زبان است؛شروع این ترم با کتاب جدید است

فکر کنم آخرین بار که رفتم انقلاب بیش از یک ماه پیش بود

امروز رفتم انقلاب و کتاب زبان خریدم قصد داشتم چند کتاب برای مطالعه آزاد هم بگیرم که یاد انبوه کتاب های نخوانده ام افتادم و پشیمان شدم و تصمیم گرفتم اگر قصد کتاب خواندن به صورت روتین به یاد یکی دوسال پیش دارم از کتاب ها نخوانده ام شروع کنم...!

پس با دو خودکار آبی(ضروری و مورد نیاز)و یک هایلایتر سبز(غیر ضروری) خریدم را خاتمه دادم و برگشتم

نقاشی هایی که قصد قاب گرفتنش را داشتم هم دیروز تحویل دادم جز یکی که قاب مورد نظرم را نداشت و فروشنده گفت:" شنبه بیا قاب های جدید قراره برسه".الان داشتم به جزئیات و بافت ریز پوست نقاشی که قرار است شنبه قرار است قاب گرفته شود نگاه میکردم و لذت می‌بردم!با اینکه اولین کاری بود که چهره ی کامل کار کردم و هنوز هم ایراداتی بهش وارده اما خود نقاشی و جدای طرحش حس خوبی داشت،نوروز ۱۴۰۱ آن را کشیده بودم باورم نمیشود بیش از ۳ سال میگذرد...!

تصمیم گرفتم دوباره نقاشی کنم وسط مرتب کردن برگه های زیر تخت کلی مقوای برش خورده و کادر بندی شده ی آماده با سایز های مختلف پیدا کردم که فقط لازمه طرح مورد نظر رو انتخاب کنم و شروع کنم احتمالا از پنجشنبه هفته بعد و توی فرجه ی بین دو ترم این کار رو میکنم البته اگر حسش نپره تا اون موقع!!!!(توی پرانتز بگم که یه بوم هم ته کمدم پیدا کردم که اون هم نصفه ست با ابعاد فکر کنم ۵۰*۷۰ بوم دیگری هم از زیر تخت پیدا کردم که آن هم نصفه ست با ابعاد ۳۰*۳۰ دو نقاشی مداد رنگی نصفه هم دارم)

امیدوارم نقاشیی که میخوام شروع کنم سرانجامش مثل کارهای بالا نشود...!

این دو روز اصلا درس نخوندم،فردا باید کمی شناخت کشتی برای امتحان شنبه و باقی روز را ریاضی برای امتحان دوشنبه بخوانم امیدوارم که فردا جفتش رو انجام بدم البته قطعا انجام میدم،دارم اینجا ثبت میکنم که بیشتر مجاب شم به انجامش!

همین الان چشمم خورد به ۷۰۷ فیزیک روی میزم و ناخودآگاه لبخندی به پهنای کل صورتم رو لبم نشست که دیگر کاری باهاش ندارم(انشاالله)

امروز تا اینجا روز بدی نبود و راضیم ازش.

حدس

حدس می‌زنم که دوباره حوصله پذیرایی از ادم ها را دارم و کم کم میتوانم بازگردم و دیگر در کنج خلوت خود فقط خودم نباشم.

یازگشتم بعد از ۱۳ روز...

پ.ن:امیدوارم تصمیم اخر شبی نبوده باشه و صبح پشیمون نشده باشم و دوباره محو نشوم.

فیزیک

دیروز امتحان فیزیک داشتم،نسبتا خوب بود انلاین بودن هم که قطعا مزایای خود را دارد...!

خوشحال از تمام شدن فیزیک یک در حال زندگی کردن بودم که دیروز دوستی پیام داد که فردای فیزیک دارم میای باهم امتحان بدیم؟گفتم هیچ اطمینانی نه به خودم دارم نه دانش نصف و نیمه م ولی جهت ارسال سوالات در زمان کمتر به هوش مصنوعی مربوطه میام پیشت و امروز رفتم که فیزیک بدیم!

۹ سوال و جمعا ۹۰ دقیقه زمان بدون امکان بازگشت 

سوالات را یکی درمیان حل کردم از ۹ سوال ۵ سوال را خودم حل کردم و جواب در ۴ تا عینا درست بود در یکی اشتباه مفهومی داشتم و ۴ سوال هم واگذار کردم به جمنای!

اما قسمت جالب امتحان اینجا بود که باید از نحوه حل سوالات ویس ارسال می‌شد که چون فرصت کافی برای توضیح دادن اون ۵ تا به دوستم نبود خودم به جای اون ویس هر ۹ سوال را ضبط و ارسال کردم البته ارسال را خود ر.ع انجام داد!

بعد از فیزیک هم امتحان زبان داشت که آن هم سریع و انقلابی با کپی پیست در جی پی تی به سرانجام رساندیم!

خلاصه که خوش گذشت...!

این وسط مامان ر با سیب زمینی ازمون پذیرایی کرد که واقعا چسبید و به نظرم همکاری در دو آزمون با شرط یک ظرف سیب زمینی سرخ کرده واقعا عادلانه،منصفانه و منطقی به نظر می‌رسد.

امروز از تمام روزهایی که این مدت گذروندم بهتر بود.

عشق

در اکسپلور می‌چرخیدم که به این رسیدم؛

خیلی خیلی خیلی خوشحالم که هیچوقت و مطلق و با اطمینان کامل می‌گویم هرگز این را تجربه نکردم؛

امشب دوباره حال مامان بد بود

هنوز هم هست

از ساعت ۸ تا ۱۰ شب به خاطر علائم جدیدی که طبق نظر دکتر طبیعی هستند و منطقی دقیقا ۱۰ قرص خورد ۳ تا از قرص ها روتین بودند و هرشب باید می‌خورد اما ۷ تای دیگر تجویز جدید دکتر بودند...!

وقتی حال مامان بد شد طوریکه تنگی نفس امانش را بریده بود و مادرجون سعی در آرام کردن و ماساژ دادن داشت بابا از شدت هل شدن پناه برد به جی پی تی!!!!!!

البته این اولین بار نبود پرونده پزشکی مامان کاملا زیر نظر جی پی تی هست و با گفتن تمام علائم در نهایت پیشنهاد رفیق پدر دمنوش رازیانه بود!

بابا با سرعت نور رفت و رازیانه خرید...!

من تا الان اشک بابا را ندیده بودم

جز روزی که نتیجه نهایی بیماری مامان را فهمید و هربار که خواست برای کسی توضیح دهد چشمانش خیس شد و صدایش بغض آلود...

هنوز هم بعد از گذشت بیش از ۳ ماه وقتی صحبت می‌کند بغض گلویش را می‌گیرد!

او عاشق است،بعد از ۲۵ سال هنوز هم عاشق است

این مدت موهایش سفید تر شده

ساعت خوابش خراب شده ۳ می‌خوابد و از ۷ که مامان قرص دارد بیدار است!

حدفاصل ۳ تا ۷ هم هزار بار بیدار می‌شود...!

فشار خونش چند روز پیش روی ۱۷ بود...!

قصد داشت بعد از بازنشستگی استراحت کند که دقیقا از یک آذر که سی سال و چند ماه خدمتش تمام شد همان روز مهر قطعی سرطان استیج ۳ مامان به روی کاغذ نشست...!

به این فکر میکنم که اگر عشق این است چه زیباست و اگر همین است چه تلخ است...

تلخ است دیدن زجر کشیدن معشوق...!

دلتنگ

کانتر بدون دارو

مامان سرحال 

بابای آرام و خانه ی شاد هستم.

سبز میشود این گوشه به زودی؛امید دارم.

امید

هنوز امید دارم

کمی کم است اما هنوز هست

این را وقتی فهمیدم که دیشب از جی پی تی پرسیدم که درسهای ترم دو سخت تره یا ترم یک؟

یعنی هنوز امیدوارم که ترم دو رو بتونم بهتر از ترم یک زندگی کنم و ادامه بدم و میخوام که تاحد توان بهتر از الان زندگی کنم 

یعنی میدونم با اینکه شاید این حال بد مدت ها درونم باشه اما نباید بهش بیش از یه حدی بها بدم.

خلاصه بگم امروز یکم بهترم.

دیروز هم خوب بودم جز آخر شب 

همین.

بازگشت ناموفق

دیشب برای چند دقیقه ای شاید هم حدود یک ساعت توئیترم را لاگین کردم،

هر توئیت سنگی سنگین بر سینه ام بود و نفسم مدام تنگ و تنگ تر میشد...!

تا درنهایت با عکس ادری روی جنازه بچه اش کاپشن انداخته بود تا سردش نشود اشکم سرازیر شد،افکارم تیز تر و سرم پر هیاهو تر و غم دوباره سر باز کرد و دیدم چقدر آمادگی حضور مجدد در آن را ندارم و دوباره پاک کردم...!