پرواز نور

پرواز نور

ثبت خاطرات روزهایی که فقط یکبارند...
پرواز نور

پرواز نور

ثبت خاطرات روزهایی که فقط یکبارند...

وصف

این روزها یکم عجیبند

روزهایی که پیش تر مشابهش رو تجربه نکردم،

اصلا نمیخوام بیشتر و دقیق تر اینجا چیزی بنویسم

فقط خواستم ثبت کنم و کوتاه بگم که

این نیز بگذرد.

...

امروز ششمین سالگرد نبودن پدرجون بود...

چقدر دلتنگتم این روزها

روحت شاد:)

برگ آخر

و بالاخره رسیدیم به برگ آخر این ارور ۴۰۴!

همیشه اسفند را دوست داشتم،به نظرم اسفند سبز است اما نه یک سبز بالغ

سبزی که در تکاپو و جدالِ جدایی اش از آبی می‌روید 

برای همین آن را سبزِ آبی می‌نامم!

اسفند را دوست دارم چون کمک می‌کند تا آدمیزاد امیدش را به اینده گره بزند

امیدش را به دست نسیم بهاری و شکوفه های گیلاس و عطر بهار نارنج بسپارد تا همان حین که دست در دست صبا در حال گذراندن اسفند است به طعم گیلاس های تابستان و نارنج پاییز هم فکر کند و دلش حتی لحظه ای نبودن را طلب نکند...!

پس امیدوارم این سبزِ آبی خوش خبر باشد!البته که مدت هاست سمبل ها برایم صرفا سمبل اند و هیچ یک پیام آور خوشی نیستند اما همین که اندکی از اندک امید باقی مانده ام را گره بزنم به وجود آنها و طبیعت دلخوشی ِ کوچکِ خوبیست!

اسفند امسال چهارمین سالی میشود که به آن لیست معروف از سوالاتم پاسخ می‌دهم و با سال قبلش مقایسه میکنم و در می یابم که چقدر بعضی چیزها بدون اندکی تغییر در جای خود باقی ماندند و برخی چیزها ۱۸۰ درجه چرخیدند؛

یکی دیگر از فعالیت های مورد علاقه ام در این ماه چهارشنبه سوریست که به جای دامن زدن به سر و صدای بیرونی و دل آتش به سر و صدای درون اندکی سامان می‌دهم و به خلاصه کردن کل یک سال در چند صفحه می پردازم و فعالیت روتین نهایی  شب قبل سال نوست که تمام آنچه که باید زیست میشد و نشد و آنچه که نباید تجربه میشد اما تجربه شد و هر آنچه که در سال جدید باید زیست شود را مینویسم و می روم به سراغ احوال پرسی با سال نو...!

خلاصه که جمعی عظیم از فعالیت های مربوط علاقه مندی دیرینه ام نوشتن

در این ماه خلاصه میشود پس بی شک خوشحالم از آمدن این ماه...!

در طرف دیگر از فردا ترم دوم نیز شروع میشود و متاسفانه برخلاف ترم گذشته که فقط یک کلاس ۸ صبح داشتم این ترم ۴ روز  از ۷.۴۵ و یک روز هم از ۸ صبح کلاس دارم و این موضوع اصلا خوشایند نیست!

با این حال از بسته شدن پرونده ی چرک ترم یک و آغاز یک پرونده دیگر با صفحه هایی سفید و خالی خوشحالم و امیدوارم که این ترم به مراتب عملکرد بهتری از ترم قبل داشته باشم و برعکس ترم یک با ناراحتی توام بهش خاتمه ندهم.

ببینیم چه میشود...!

جهان گذران

(برخیز و مخور غم جهان گذران)؛نوشته ای که با خط خوش داخل یکی از ماگ های روی کتاب خانه است،هدیه ی چندسال پیش ر برایم گرفته بود،مدت هاست به جملاتی این چنینی فکر میکنم و به نظرم اشتباهند،اشتباه محض! 

جهان گذرا هست درست

حال بد و غم پایدار نیست، درست

اما به نظرم باید غم خورد،باید ناراحت بود،باید ابراز وجود کرد

یعنی چی که غم مخور چون جهان گذراست؟!

اتفاقا باید غم خورد دقیقا چون جهان گذراست.

وقتی در این فرصت اندک برای زیستن این چنین آوار ریخته شد بر سرمان!چرا غم نخوریم...؟

چرا غم نخوریم بابت نبودن آنان که باید می ماندند و نفس می‌کشیدند و می‌ساختند اما الان چهل روز است که خاک برایشان آغوش باز کرده است...

حیف و صد حیف که این جهان گذرا این چنین گذشت بر ما...

فقط کاش وسط این نیز بگذرد ها و مخور غم جهان گذران ها دفن نشوند یاد آنهایی که به پی آرمانی به حق و حقیقتی به نام آزادی ۴۰ روز است که مدفون در خاک اند... .

۱۶.۸۳

برای من ۱۶.۸۳ فقط یک عدد نیست.
پشتش یه ترم و حدودا ۱۲۰_۱۳۰ روزه که تقریبا هیچ چیز اون‌طوری که باید پیش نرفت؛
اتفاق‌هایی که اول توی زندگی شخصیم افتاد و بعد، همون چیزهایی که همه‌مون  توی جامعه دیدیم و شنیدیم و تجربه کردیم
این حین
تعویق امتحان‌ها، 

بعد مجازی‌شدنشون، 

و وسطش حدود ده، دوازده روز حالِ خیلی بد و ناخوشی و یه افسردگیِ سنگین که همه‌چیز رو کند کرده بود جز هایلایت ترین موضوعات مربوط به این عدد بودن:)
روزایی که  درس خوندن حتی برای امتحان‌های مجازی هم سخت بود نه اینکه نخوام،انگار واقعا نمیشد و به زور داشتم سعی می‌کردم چیزی بفهمم یا بنویسم در کنار همه اینها استرس رسم فنی از همه پر رنگ تر بود!
و در طرف مقابل هدفی بود که روز اول داشتم 

الف و بالای ۱۸ شدن معدلم که خب بهش نرسیدم!

ولی خب… آدم به امید زنده‌ست.
...
ترم دو به‌ظاهر سخت‌تره؛ 
واحدها بیشتر شدن، 
درس‌ها هم منطقا سنگین‌ترن.
اما این‌بار می‌خوام با حال بهتر جلو برم، با پذیرش بیشتر، و کمتر درگیر شدن با آنچه در اختیارم نیست و بیشتر به نظم تکیه کنم تا انگیزه های گذرا...!

و درنهایت

ترم دو قراره نسخه‌ی بهتری از من باشه؛ 
نه لزوماً بی‌نقص تر
ولی آگاه‌تر، 
پیگیرتر، 
و صادق‌تر با خودم.
با چاشنی
ادامه‌ دادن  و تلاش و امید...!

پایان رسمی و واقعی ترم یک لیسانس.

وزنِ فکر

افکارم از یک نقطه شروع میشوند و همینطور در هم می‌پیچند و شاخه شاخه میشوند طوریکه ناگهان آنقدر سنگین میشوند که دیگر حتی توان تکان دادن سرم را هم ندارم...!

آنقدر فکر میکنم و آنقدر ادامه می‌دهم و پر و بالش را نمی چینم تا در نهایت به جای اینکه آن گره ی کوچک بخشی از من باشد من بخشی از یک کور گره ی بزرگ و سنگین و مخوف میشوم...

زمانی که فراموش میکنم دقیقا از کجا به آن نقطه ناپیدا و نا واضح رسیدم و دیگر هیچ چیز را نمیدانم...!

سعی دارم خودم را غرق کنم،

نمیدانم دقیقا در چی اما هرچیزی که مانع سنگین تر شدن این توپ سنگین افکار بشود را دوست دارم؛حتی اگر کوتاه و بی مصرف باشد مثل چیدن مداد هایم به ترتیب رنگ های رنگین کمان...!

دلم میخواد...

دارم از این فاصله بین دو ترم نهایت لذت رو میبرم؛
در واقع عاشق یک کار مشخص نکردنم
نقاشی
موزیک
پادکست
کتاب
نوشتن
فکر کردن
چت کردن
دیدن دوستام
پیاده روی
حرف زدن
بودن کنار خانواده
عاشق همه این کارهام!
دلم میخواد همه ش رو با هم انجام بدم بدون هیچ حد و مرزی که تعیین کنه چه ساعتی و از چه روزی کدومش رو انجام بدم
دلم میخواد هیچ محدودیتی نباشه برای نقاشی کردن و به راحتی اب خوردن از مداد رنگی بپرم پاستل و از پاستل رنگ روغن و از رنگ روغن زیر سازی بوم
دلم میخواد وقتی دارم نقاشی میکشم قلم موی کثیف رو روی قسمت روشن بکشم و سعی کنم درستش کنم
دلم میخواد نقاشی هام شبیه طرح نشه و رد قلم داشته باشه و اصلا دلم میخواد نقاشی هام نقاشی باشند نه شبیه پرینت
البته هر بار که کسی میگه انگار پرینت شده واقعا خوشحال میشم ولی خب الان دلم میخواد نقاشی هام نقاشی باشند
رنگاش طبیعی نباشه
و فقط حالم رو خوب کنه
دلم میخواد تا ابد قلم بگیرم دستم و بنویسم و بنویسم و بنویسم تا جایی که واژه کم بیارم
دلم میخواد فقط تاریخ و سیاست بخوانم و با نگاهی بازتر جامعه را قضاوت کنم البته حتی ان زمانی که صرف قضاوت میکنم هم دلم میخواهد به جایش بخوانم
این را نگفتم که دلم میخواهد شبها دیر بخوابم و صبح ها تا ظهر بخوابم.
من واقعا زندگی کردن این روزها را دوست دارم.
زندگی کردن دو هفته تعطیلی بین دو ترم را واقعا دوست دارم.

احساساتِ عجیب

احساس عجیبی دارم،حسی که پیش تر تجربه اش نکردم،از نو بودن این حس همان قدر مطمئنم که از اسمم مطمئنم!

احساسی شبیه به پذیرفتن ، زندگی کردن و حتی عادت کردن به آنچه که جدید است درست در حالیکه یک احساس عجیبی که نمیدانم نامش غم است یا چی جلوی تمام نفس هایت را گرفته و در حال خفه کردنت است!

موهایش کم پشت شدند و سفیدی هایش خیلی بیشتر

دستانش کمی ببش از کمی چروک

پوستش تیره تر

ناخن هایش نازک و 

صدایش آرام تر شده است...

حتی انرژی اش به مراتب کمتر طوری که برای بیش از ۲۰ دقیقه راه رفتن نیاز به استراحتی کوتاه و چند دقیقه ای میان قدم هایش دارد!

و همه اینها فقط برای یک چیز است؛ تلاش برای زیستن...

دیدن عکس های چند ماه قبل و دیدن این روزهای او به طرز عجیبی باعث نقش بستن تلخ ترین لبخند ممکن روی لبم میشود!

از بابت دیدن این علائم باید خوشحال باشم چون دارو ها دارن به بهترین نحو اثر میذارن ولی خب این دیدن از دریچه ی عقل و منطق است نه از جانب دیدن در آنِ لحظه...!

هنوز هم بعد این همه مدت قانع نشدم چرا این اتفاق باید رقم میخورد؟

شاید شکرگزار تر شدن... .

شبیه فردی شدم که به بچه ای که، از نمیدانم چی تا حد مرگ ترسیده و به او پناه آورده و آن فرد به بچه میگوید؛نترس،درست میشه، تموم میشه...!

و این روزها من هم مدام با خود تکرار میکنم نترس،درست میشه، تموم میشه...!

الان هم دیگر به جایی رسیدم که نه تنها نمیترسم بلکه به درست شدن و تمام شدن ماجرا هم هیچ شکی ندارم اما خوب میدانم که احتمالا تا همیشه بخشی از من غمگین خواهد ماند حتی اگر ۶ ماه دیگر همه چیز درست شده باشد این غم با من خواهد بود بابت دیدن و تجربه کردن آنچه که زیستنش را اصلا حق خود نمیدانستم و نمیدانم و احتمالا نخواهم دانست.

امواج آرام

بالاخره نقاشی جدیدم تموم شد و بسیار خرسندم از این قضیه و اگر بخوام داستانش رو اینجا بنویسم که ثبت شه؛

به گمانم حوالی ۷_۸ یک عصر بهاریست و احتمالا آب و هوا هم به شدت خوشایند،

هوا خیلی روشن نیست اما تاریک هم نیست

دریا در شک است که مواج باشد یا آرام؟ پس امواجی از سمت راست می آیند اما آنقدر شدید نیست که طرف چپ را در درگیر کند...

ماه هم در آسمان است، انعکاس نورش در دریا مشخص است

کشتی کوچکی درحال سفر به مقصد ناکجاست و نمیدانم که به مقصد میرسید یا نه؟

شبیه زندگیست؛

مثل این کشتی به راه میفتی و میری و نمی‌دانی که میرسی یا نه؟

حتی نمی‌توانی پیش بینی کنی که اگر تا الان مسیر مواج بوده در ادامه هم مواج هست یا نه،درست شبیه زندگی...

و درنهایت

این کشتی که ادامه ی مسیرش موج کمتری دارد

کاش روزگار ما هم امواجش به مرور کم و آرام تر شوند...!

:)

دوباره شب

دوباره پست صاد

دوباره ویدیو های گالری خودم

فقط فکر و خیال... .

درست میشه.

تصمیم های یهویی

از این دست تصمیمات یهویی کم نبوده که خب بعضی هاش به سرانجام رسیده بعضی هاش هم خیر و گاهی در نطفه خفه شده گاهی هم بعد از مدتی کوتاه

یکی از اینها تصمیم ۱۵ خرداد ۱۴۰۳ که قصد داشتم یک چنل تلگرام داشته باشم برای شرح دادن آنچه که می‌خواهم نه آنچه که هست به مخاطب ولی خب این چنین پیش نرفت و کلا اجرایی نشد.

امروز خیلی یهویی این تصمیم رو عملی کردم

"روزی روزگاری(با سانسور)"متولد شد!

نمیدونم قراره بیخیالش بشم یا نه ولی خب فعلا که استارتش رو زدم ببینم چی میشه!

شاید یه کنج باحال شد...!

در مسیر زندگی

امروز میتونم بگم روز خوبی بود(البته دیروز)؛

البته مدتیه نظرم نسبت به خوب عوض شده،روز خوب را طور دیگر که در ادامه مینویسم تعریف میکنم‌.

امروز بعد از یک ماه م رو دیدم م تا ۹ امتحان داشت اونم حضوری!منم تا ۹.۳۰ خواب بودم؛بعدش بیدار شدم سعی کردم تا ۱۰.۴۵ طبق برنامه قبلی خودم رو برسونم انقلاب ولی خب موفق نبودم و ۱۱.۱۰ رسیدم!

قسمت جالب امروز این بود که من یکبار از جلو م رد شدم ولی چون حتی یک درصد هم فکر نمی‌کرد ممکنه من با کاپشن زرد از جلوش رد شده باشم هیچ توجهی نکرد و بعد از ۵ دقیقه و از طریق تماس همدیگر را پیدا کردیم!!!

بارون شدید تر شد و ما موش ابکشیده تر راه افتادیم به مقصد ناکجا و این حین تقریبا از همه چی صحبت کردیم و غر زدیم و دلقک بازی در آوردیم!

تا اینکه رسیدیم یه جا و گفتیم بریم یه چیزی بخوریم ما نشستیم و در انتظار اینکه سفارشمون اماده شه؛یهویی م گفت چقدر دلم واسه مامانت تنگ شده کاش میشد ببینمش یه روز و خیلی رندم و یهویی تصمیم گرفتم بگم مامانم چطوره و چه اتفاقاتی افتاده این مدت...!

دیگه من شروع کردم و م سعی داشت بغضش رو کنترل کنه!گ

 که در نهایت موفق نشد و بهش گفتم میخوای بریم زیر بارون دوتایی عر بزنیم؟!

خندیدن گفت نه خوبم حرف بزن؛گفتم همین دیگه هیچی نموند همه چی رو گفتم...!

بعد از ۴۰ دقیقه گفتیم بلند شیم بریم پی ادامه راه رفتن و غر زدن بیشتر به این زندگی و فلسفه بافی های عمیق تر و همین کار رو کردیم حدودا ۳ ساعت راه رفتیم از انقلاب تا ولیعصر از ولیعصر تا فلسطین و دوباره انقلاب و مجدد انقلاب تا ولیعصر و بعدش ناهار و بعد هم مترو و خونه...!

داشتم به این فکر میکردم من چقدر غدم؟دیدم احتمالا خیلی،من هنوزم بعد چند ماه یه گریه درست حسابی نکردم برای اتفاقات اخیر

هنوزم درست ابراز احساس نکردم ، به نظرم سخت ترین کار توی زندگی همین ابراز احساساته!

در نهایت این روزها کاملا بیشتر از قبل به این باور رسیدم که قشنگ ترین حالت زندگی همینه که ببینی و ناراحت شی و یه لبخند تلخ بزنی و اگر شد رد شی و اگر نه هم تماشا کنی!

زندگی همیشه همراه درد بوده،همیشه‌

یوقتایی این درد ها از شونه ی ادم سنگین تره ولی کم کم بهش عادت میکنی(البته بعضی وقتا هم برعکس پیش میره و به مرور فرسوده میشی و در نهایت میشکنی) ولی خیلی وقتا هم عادت میکنی حتی اگر عادت به بی عادتی باشه و از روی جبر و نه اختیار‌...!

کم کم باهاش زندگی میکنی و قبول میکنی شاید یه مدتی شاید هم همیشه یه سری چیز ها مثل سابق نباشه و این وسط تو میتونی یا با همین روند زشت زندگی کنی و سعی کنی کارهای دیگه رو به نحو احسن انجام بدی که این صحنه زشت،زشت تر نشه یا میتونی کلا بیخیال همه چی بشی و اینقدر هیچ کاری نکنی که همه‌چیز به زشت ترین حالت خودش برسه،این درکی بود که کل این مدت از زندگی پیدا کردم،هنوزم خیلی چیزها آزاردهنده ست برام،هنوزم معتقدم میشد خیلی همه چی بهتر باشه،ولی وقتی نیست چیکار میتونم بکنم جز قبول کردن این سیاهی و تلاش برای سیاه نشدن بخش های دیگه؟

همچنان شب ها بیدارم تا پاسی از صبح،حوالی ۳ میخوابم حداقل یکبار تا قبل ۵:۳۰ بیدار میشم دوباره بعد از یدور چک کردن گوشی لعنتیم میخوابم تا صبح و گاهی هم ظهر!

امروز نقاشی نکشیدم چون کمی احوالات درونم خوشایند نبود و‌نمیخواستم منتقل شه به نقاشیم ولی فردا حتما زمان زیادی رو صرف میکنم براش که تا آخر هفته تموم شه...!

و در نهایت حس میکنم دوباره تا حدی راضیم از زندگی.

و امروز بعد مدت ها میتونم بگم شکر بابت امروز‌.

بعدا نوشت:۱۰ دقیقه هم از انتشار این پست نگذشت که حالم ۱۸۰ درجه چرخید...

دیروز سالگرد مامان صاد بود،بعد از نوشتن این پست رفتم اینستاگرام و پست نیم ساعت پیش صاد رو دیدم و با کپشنش داغون شدم

حقیقتا ترسیدم از اینکه ...........

رفتم تو پیج صاد و پست قبلیش رو دیدم و تولد مامانش بود فروردین ۱۴۰۳ به عبارتی اخرین تولد زمینی او

لحظه ای که مامانش داشت شمع رو فوت میکرد و آرزو میکرد شبیه تولد امسال مامان من بود:)))

خدایااااااااااااااااااا........

برای صاد نوشتم روحشون شاد و با خودم گفتم مگه فقط مرده روح شاد میخواد؟!

کاش روح من هم شاد شه...

دریا

دریای امشب آرام بود،سمت چپ دریا موج کمتری دارد؛عجیب است،نه؟!

یک طرف دریا غرق در امواج و طرف دیگر آرام تر...

دستانم علاقه ای به مشابه مدل کار کردن را ندارند؛هرطور که خود بخواهند روی کاغذ حرکت می‌کنند...

مشکل و مسئله ای هم نیست‌،اصلا همین است که نقاشی هایم را برای خودم قشنگ میکند،اینکه معنی،هدف و داستانی پشت هر خط و هر رنگ آن نهفته است زیباست و دوستش دارم!

دریای نقاشی ام که امشب آرام بود...

دریای زندگی ام چه؟

تا قبل از دیدن یک پست در اینستاگرام آرام بود؛ولی الان دیگر آرام نیست؛مواج شد خیلی مواج...

احتمالا اگر الان تصمیم بگیرم به کشیدن ادامه ی نقاشی، دریا مواج تر از دیشب می‌شود...!

موضوع پست؟دختری شاد و در حال مبارزه با سرطان که در جمع دوستان می‌خندد و می‌رقصد و در تنهایی اشک می‌ریزد...

چقدر شبیه مامان!

با این تفاوت که من قسمت اشک ریختن مامان را می‌دانم و نمیتوانم به روی خود بیاورم و این نتوانستن چرایی دارد که من از یافتن پاسخش عاجزم...!

تلاش برای زندگی

امروز عادی نبود،همان غیرعادی های همیشگی که هرچقدر هم تکرار شوند هرگز عادی و بخشی از عادت نمی‌شوند البته امیدوارم صد سال سیاه هم این روزها عادی نشوند حتی اگر قرار است روزگاری طولانی این چنین بگذرد...

امروز کشو و کمد میزتحریر و کتابخانه ام را مرتب کردم!

از لحاظ حجم کار خیلی نبود اما بیش از ۵ ساعت فقط مرتب کردن همین دوجا طول کشید و باقی اتاق را گذاشتم برای فردا...!

اما علت طول کشیدن امروز پیدا کردن چیزهایی از سال‌های قبل بود،بعضی هاش برای خیلی سال پیش بودند و بعضی ها رو به کل فراموش کرده بودم!

چند از جالب ترین ها را مینویسم 

تعداد زیادی برگه و امتحان از سال یازدهم که در انتهای سال یازدهم فراموش کرده بودم آنها را دور بندازم!!!!

در میان آن برگه ها برگه امتحان میان‌ ترم اول ادبیاتم را به سبب شعر ای کاروان همایون خرم که خانم پ( دبیر ادبیات یازدهم) بی دلیل و صرفا از روی اطلاع از علاقه ام به این شعر  نوشته بود را نگه داشتم و باقی را ریختم دور

نمرات جالب و درخشانی هم داشتم در میان دروس دیگر مثلا ۱ از ۵ آمار!

یا ۶.۵ از ۱۰ شیمی ،۱.۵ از ۵ فیزیک و ...

البته بیشتر نماهای درخشان نمراتم در آمار بود آن هم به سبب عدم علاقه ام به دبیر محترم‌،در بقیه درس ها صرفا یکبار یا نهایتا دوبار این چنین افتضاح بود!

یکی دیگر از چیزهایی که پیدا کردم نوشته ای برای ۱۶ خرداد ۱۴۰۳ بود که جایی از آن درمورد کنکور نوشتم!

 نوشته بودم:چند ماه پیش رو و سال دوازدهم احتمالا سخت ترین سال زندگی ام تا آن روز است که خب این درست بود اما در ادامه نوشتم احتمالا سال کنکور تا ۱۰ سال بعد کنکور هم سخت ترین سال باقی می ماند که خب امروز بعد از دیدن این جمله لبخندی به جهت تایید حماقت آن روزهایم بر لبم نشست..‌.!کاش واقعا سخت ترین سال زندگی تا ۱۰ سال بعد کنکور همچنان همان سال کنکور بود!

نوشته ی دیگری یافتم از ۲۸ اسفند ۱۴۰۳ که عینا این را نوشته ام:

من تمام تلاشم را خواهم کرد برای اینکه یک انسان شاد،ارام و راضی باشم حتی اگر روزگار ان گونه که باید علی رغم این  سالها که خوب تا کرد رفتار نکرد من برای شاد بودن و انسان بودن و انسان ماندن تمام تلاشم را خواهم کرد!

این بار هم وقتی به جمله رفتار روزگار رسیدم دوباره لبخند زدم و البته کمی هم خشکم زد!

یکی دیگر از کاغذ پاره هایی که پیدا کردم از وسطای زنگ عربی و نگذرد مدرسه بود که داشتم به معلم ناجالبم غر میزدم.

چیز جالب دیگری که یافتم داستان به شدت علمی تخیلی البته بهتر است بگویم.... تخیلی نوشته شده در سال ۹۷ و کلاس ششم بود که متاسفانه یا خوشبختانه در منطقه هم رتبه آورد!!اسم داستان:از آهنربا تا همه چیز ربا

بعد از این داستان ها هم افتخارات فراموش شده و نصفه و نیمه ام در شنا را یافتم که خب متاسفانه هیچ فایده ای ندارند چون الان بدون استراحت نمیتونم ۱۰۰ متر هم شنا کنم با اینکه یه زمانی نجات غریق بودم‌ و مسابقات شرکت میکردم!

در همین حین به گواهی رتبه یک منطقه در رشته طراحی آرم رسیدم که اصلا یادم نیست کی آرم طراحی کردم!

چندتایی هم لوح افتخار ریاضیات کانگورو در پایه دوم و سوم داشتم 

و بعد از تمام این لوح های مسخره به تمرینات نقاشی ام رسیدم که واقعا دلتنگ نقاشی شدم چون یکی از چشم هایی که کشیده بودم برای تمرین بودن و به عبارتی اولین تمرین بودن زیادی خوب بود(تعریف از خود نباشه)  و طی یک تصمیم فوری یه نقاشی رو شروع کردم که از قضا هم طرحش هم هارمونی رنگیش رو خیلی دوست دارم و امشب بعد از حدود ۲.۵ سال دوباره نقاشی کشیدم!

دوباره لذت اورسی و نقاشی کنار هم رو چشیدم و به نظرم از بهترین ها بود!

احساس مجدد نفس کشیدن بین رنگ ها و دادن اجازه ی رها بودن دست حین گرفتن مداد چیزهایی بودند که مدت ها ازش دور بودم

امروز خیلی کمتر اسکرول کردم و بیشتر اتاقم را مرتب کردم و نقاشی کردم و  لذت بردم و از لحظه ها...!

دوباره ذوقم برای زودتر تمام شدن نقاشی به متولد شد و از این تولد بسیار راضیم!

نقاشی جدیدم خیلی بزرگ نیست حدودا ۲۰*۲۰ هست و احتمالا به طور خیلی بدبینانه تا اخر هفته تمومش میکنم...!

خلاصه امروز تلاش کردم کمی از هیچ کاری نکردم فاصله بگیرم و موفق هم بودم و از این بابت خوشحالم ولی فقط از همین قسمتش نه باقی.

من و م

امروز با م داشتیم درمورد خودش و ی صحبت میکردیم؛دوستی های رها شده...!

و البته شباهت دوستی رهاشده شون با ع و نمیدانم کی!

و احتمالا من و پ

و دیدیم چقدر زیاد هم نظریم هر سه تامون خودم و م و ع را میگویم؛

راستش یه سری دوستی ها باید یه جایی قطع شه و تموم شه حتی اگر خیلی عزیز باشه و محترم خیلی از روابط باید تموم شن و خاتمه پیدا کنن چون اساس رابطه همینه هر رابطه ای یه روزی یه جایی و به یه طریقی قراره تموم شه در بهترین حالت با مرگ یکی از طرفین برای همیشه حداقل بعد مادی رابطه تموم میشه؛من و م خیلی شبیه به هم بودیم در قبال ی و پ!

ما جفت مون تمام تلاش مون رو کردیم برای اینکه نرنجونیم و رفیق باشیم

الحق و الانصاف هم بودیم ولی وقتی که دیدیم هیچ چی اونطوری نیست که باید باشه بدون ذره ای جنگ،جدل و دعوا کنار کشیدیم و برای همیشه اون رفاقت تموم شد؛م دیگر هیچ ارتباطی با ی ندارد اما من و پ از حالت رفیق صمیمی به دوست تبدیل شدیم و گاهی در حد سالی ۳_۴ بار بهم پیام می‌دهیم!

امروز که حالم خوب بود و ذهنم خالی تر از روزهای قبل داشتم به این فکر میکردم که چقدر زندگی چیز عجیبیه!هنوز نمیدونم اگر من حق انتخاب داشتم که باشم یا نباشم انتخابم چی بود؟

فقط الان خوب میدونم که این لحظه ناراضی نیستم از بودن!

داشتم در مورد عجایب زندگی میگفتم؛

یک پروسه ی عجیب که با درد و گریه شروع میشه و ادامه پیدا میکنه!

برای خیلی چیزها تلاش می‌کنی یه سریش میشه یه سری هم قاعدتا نه!

بابت نشدن های زیادی ناراحت میشی ولی یکم که میگذره میبینی شاید بهتر بوده که اصلا نشه و اصلا اگر ادامه پیدا میکرد کار اشتباهی بوده و بعد بابتش خوشحال میشیم ولی این بار از نشدن و خراب شدن ماجرا...!

البته نشدن هایی هم هستند که تا ابد نشدنش به دل سنگینی می‌کنه و منکرش نیستم اما مورد قبلی به مراتب عجیب تر است که در نهایت خوشحالی برای خراب شدن چیزی!

و در آخر امروز بعد از مدتها میتونم بگم که زندگی ارزش زندگی کردن داره و چقدر خوبه که نشدن های این مدت؛هیچ یک نشدند.

یک از هشت

و بالاخره ترمی که دیر شروع شد و دیرتر هم تمام شد،به پایان رسید!

ترمی پر از اتفاقات عادی و غیر عادی و تجربه های جدید...!

از دانشگاه و ترم یک کمی بد شنیده بودم اما تا به اینجا به حد تصور من بد نبود ادامه را نمیدانم،شاید حتی بتوان گفت که خوب بود؛البته با چشم پوشی از هرچیزی به جز دانشگاه می‌گویم که خوب بود وگرنه که این چند ماه گذشته بی مانند ترین سخت های زندگی من بودند!

اما اگر از خود دانشگاه بگم؛

۱۵ واحد داشتم و انشالله هر ۱۵ تا رو پاس کردم(هنوز نسبت به رسم فنی دو به شکم ولی امید همچنان پابرجاست)

قاعدتا قصدم این نبود که به نمره ۱۲_۱۳ راضی شم ولی خب اوضاع طوری پیش رفت که احتمالا چنین نمراتی قراره در انتظارم باشه با وجود آنلاین بودن پایان ترم ها...!

قصد داشتم معدلم بالا ۱۷ بشه که خب قطعا شکست خوردم توی این هدف و نشد که بهش برسم،البته ناراحتیی نیست یعنی هست ولی زیاد نیست؛

صادقانه بخوام بگم،بعضی روزها وقت داشتم که بیشتز بخونم ولی نخوندم نه اینکه نخوام نتونستم یه‌جورایی به جای نظم محور بودن انگیزه محور رفتم جلو که خب ضربه ش هم خوردم،خیلی به خودم حق نمیدم که حق داشتم چنین نمراتی رو به دست بیارم چون درسته اتفاقات جالبی واسم نیفتاد ولی اصلا دلیل قانع کننده ای برای درس نخوندن نبود چون من هیچکاری از دستم برای حل اون مسائل نه اون موقع و نه حتی الان بر نمیومد و برنمیاد ولی با این حال درس نخوندن رو ترجیح دادم که خب منطقی نبود اصلااااا!

قصد دیگرم این بود که با گارد کمتری نسبت به آدم ها رفتار کنم که خب این رو نمیدونم چقدر موفق بودم؛اگر نسبت به خود پارسال و ۲ سال پیش و ۳ سال پیشم بگم که خب خیلی ولی اگر بخوام نسبت به بقیه بسنجم چون مسئله نسبی میشه احتمالا حد بالای گارد و مرز رو به خودم اختصاص میدم،از این بابت هم ناراضی نیستم چون به هر حال کسی یک سری حد و مرز هایی داره و من هم مستثنی نیستم.

و در نهایت ترم یک دستاورد علمی زیادی نداشت یعنی عملا هیچ چیزی نداشت!

دستاورد اجتماعی هم نمیدانم داشت یا نه چون آشناهای خوبی رو بهم تقدیم کرد اما اینکه دوستان خوبی هم داده باشه رو نیمدونم و زمان مشخص میکنه.

الان در این لحظه بسیار خوشحالم که بالاخره به یک پایان رسیدم و قراره به زودی یک شروع جدید در پیش داشته باشم که درسته احتمالا سخت تر از ترم یکه ولی همین که یه نقطه صفره خودش نقطه شروع خوبیه!

پایان یک از هشت.