بازگشت همه به سوی بلاگ اسکای است!
برای بار سوم دارم قطعی اینترنت رو تجربه میکنم توی ارور ۴۰۴!
خلاصه ش رو بگم؟
گویا جنگ شد.
...
دانشگاه بودم و کلاس های امروز تحریم بود کلا ۵ نفر رفتن سرکلاس که در نهایت کلاس کنسل شد!
روی سکوی جلوی کلاس ها نشسته بودیم که صدای انفجار شنیدیم اولش فکر کردیم چیزی نیست ولی یهویی همگی روانه شدیم سمت محوطه و دیدیم دود غلیظی توی هوا هست و بعد از چک کردن اخبار دیدیم که گویا بله...!زدن.
بی شک بدترین تجربه ی برگشتم به خونه بود
چون مترو شلوغ بود و آنتن داشتم ولی انگار نداشتم و فقط پی در پی پیامک هایی از افراد مختلف دریافت میکردم که میپرسیدند خوبی؟! و جواب هایی که از جانب من ارسال نمیشدند...!
با تمام اینها در نهایت برگشتم به نقطه امن و فعلا زنده ام.
و درنهایت
امیدوارم کوچک ترین اتفاقی برای مردم ِ عادی رخ ندهد.
امروز چهارمین باری بود که به هفتاد و چند سوال فلسفی،خودشناسی جواب میدادم و جواب هایم را با سال قبل و قبل تر و قبل تر تر مقایسه میکردم!
تقریبا عمده جواب هایم کسان بود جز چند مورد که ثبتش خالی از لطف واندکی تامل نیست...!
اولیش که بیشتر جنبه طنز داره؛
سوال:قسمت رنج آور زندگی شما چیست؟
پارسال:زندگی در ایران،کنکور
امسال:بیماری مامان،اتفاقات ایران
که خب تقریبا ۵۰ درصدش ثابت مانده و ۵۰ درصد جواب به طور کامل عوض شده و خب الان دیگه کنکور برام رنج نیست و وقتی با رنج امسال مقایسه ش میکنم بیشتر به گنج شباهت داره تا رنج...!
سوال دوم:ایا تو بخشی از این دنیا هستی یا جدا از ان؟
سال ۱۴۰۱:جدا هستم چون اگر روزی ماه در آسمان نباشد یا خورشید طلوع و غروب نکند قطعا اتفاقی غیر منتظره خواهد بود چرا که این ها بخشی از این دنیا هستند و اگر نباشند انگار یک سری چیزها کم هستند ولی اگر روزی من نباشم در دنیا اتفاق خاصی رخ نمیدهد و کمترکسی متعجب خواهد شد پس من از دنیا جدا هستم...!
امسال،پارسال،۲ سال قبل: من بخشی از دنیا هستم چون آدمیزاد موجودیست اجتماعی و وابسته به دنیا پس قاعدتا بخشی از دنیاست!
الان که فکر میکنم احساس میکنم جواب ۳ سال قبلم منطقی تر است اما به سبب نیاز آدمیزاد به ارتباط و شاید گاهی ترس از تنهایی یا نبود افراد کافی در تایید حرفش خودش را بخشی از دنیا میداند یا دلش میخواهد خودِ جدا شده اش را تکه ای وصل به این دنیا بداند! یکی از جالب ترین گره های ذهنی حل نشده این مدت همین موضوعی بود که امروز پیش آمد...!
و در نهایت آنچه بسیار مشترک بود در تمام این ۳_۴ سال،
علاقه ام به ادم ها و ارتباط با آنها،کمک کردن و حرف زدن بود و البته یک چیز جالب دیگری هم پ بود! سال ۱۴۰۱ به طور انحصاری حرف زدن با پ را دوست داشتم ولی الان کلا حرف زدن را دوست دارم از الف تا ی
و در پایان
من فقط ناظِرِ ناطِقِ نُطقِ نُقاطِ مَغزَمَم... .
سلام از روزهای سیاه
روزهایی که هر روز با امید این نیز بگذرد دیروز شروع میشوند و با به امید فردای بهتر تمام...!
روزهایی که امید بیش از هر وقت دیگری بوی یاس و نا امیدی به خود گرفته است!
روزهای سیاه همراه با سیاه پوشان سیه روزگار؛چقدر عجیب است این روزها
دوباره احساس میکنم گم شده ام
شبیه یک غروب پاییز که از مدرسه آمدم و وقتی بیدار شدم هیچکس خانه نبود و هر که را صدا کردم جوابی به گوش نرسید و بعد آنقدر گریه کردم که روی بالش خیس شده از اشک هایم خوابم برد...!
احساس میکنم هر روز از مراسم خاکسپاری عزیزی برمیگردم همان قدر روزهایم سنگین و سخت اند،زمانی که به خانه میرسم گیجم درست مثل کسی که چند ساعت قبل برای همیشه عزیزش را به خاک سپرده و هنوز گیج است و منتظر! منتظر اینکه فقط یکبار دیگر زنگ در به صدا در بیاد و پشت در همان کسی باشد که دیگر نیست...!
از خفه خون مرگی که گلویم را غرق بغض و سینه ام را مملو از درد و ریه هایم را خالی از هوا کرده بیزارم...
هیچوقت این چنین از سکوت کردن متنفر نبودم،سکوتی که هر روز سنگین تر میشود و باقی ماندن بر این ثقیلِ سنگین هر روز سخت از قبل و میترسم از روزی که این دهان بسته باز شود و هر آنچه را از سر احتیاط و البته ترس نگفتهام،یک باره فریاد بزند و تمام این «احتیاطها»نقش بر آب شود
و این زندگیِ سراسر هیچ به هیچترین شکل ممکن ادامه پیدا کند…
البته اگر ادامه پیدا کند.
نمیدونم دقیقا باید از چی بنویسم؟
دوباره افکارم سنگین و نامفهوم شدند و هیچ چیز را نمیدانم جز اینکه این شرایط را نمیخواهم!
این روزها دانشگاه جز متفاوت ترین صحنه ای هاییست که تا ایم لحظه از زندگی ام دیدم...
هیچ عقل سلیمی جنگ را به صلح و هیجان منفی را به فقدان آن ترجیح نمیدهد و من نه تنها مستثنی نیستم از این قضیه بلکه به مراتب بیشتر از عموم از سر و صدا و هیاهو متنفرم
از فریاد هایی که در نهایت به خفقان ختم میشود متنفرم
از احتیاط های بیش از حد خودم هم متنفرم
با این حال این نیز بگذرد...
پ.ن:خسته ام و میل سخن بیشتر نیست و هر روز نوشته هایم کوتاه تر از روز قبل میشود...!
این روزها یکم عجیبند
روزهایی که پیش تر مشابهش رو تجربه نکردم،
اصلا نمیخوام بیشتر و دقیق تر اینجا چیزی بنویسم
فقط خواستم ثبت کنم و کوتاه بگم که
این نیز بگذرد.
...
امروز ششمین سالگرد نبودن پدرجون بود...
چقدر دلتنگتم این روزها
روحت شاد:)
و بالاخره رسیدیم به برگ آخر این ارور ۴۰۴!
همیشه اسفند را دوست داشتم،به نظرم اسفند سبز است اما نه یک سبز بالغ
سبزی که در تکاپو و جدالِ جدایی اش از آبی میروید
برای همین آن را سبزِ آبی مینامم!
اسفند را دوست دارم چون کمک میکند تا آدمیزاد امیدش را به اینده گره بزند
امیدش را به دست نسیم بهاری و شکوفه های گیلاس و عطر بهار نارنج بسپارد تا همان حین که دست در دست صبا در حال گذراندن اسفند است به طعم گیلاس های تابستان و نارنج پاییز هم فکر کند و دلش حتی لحظه ای نبودن را طلب نکند...!
پس امیدوارم این سبزِ آبی خوش خبر باشد!البته که مدت هاست سمبل ها برایم صرفا سمبل اند و هیچ یک پیام آور خوشی نیستند اما همین که اندکی از اندک امید باقی مانده ام را گره بزنم به وجود آنها و طبیعت دلخوشی ِ کوچکِ خوبیست!
اسفند امسال چهارمین سالی میشود که به آن لیست معروف از سوالاتم پاسخ میدهم و با سال قبلش مقایسه میکنم و در می یابم که چقدر بعضی چیزها بدون اندکی تغییر در جای خود باقی ماندند و برخی چیزها ۱۸۰ درجه چرخیدند؛
یکی دیگر از فعالیت های مورد علاقه ام در این ماه چهارشنبه سوریست که به جای دامن زدن به سر و صدای بیرونی و دل آتش به سر و صدای درون اندکی سامان میدهم و به خلاصه کردن کل یک سال در چند صفحه می پردازم و فعالیت روتین نهایی شب قبل سال نوست که تمام آنچه که باید زیست میشد و نشد و آنچه که نباید تجربه میشد اما تجربه شد و هر آنچه که در سال جدید باید زیست شود را مینویسم و می روم به سراغ احوال پرسی با سال نو...!
خلاصه که جمعی عظیم از فعالیت های مربوط علاقه مندی دیرینه ام نوشتن
در این ماه خلاصه میشود پس بی شک خوشحالم از آمدن این ماه...!
در طرف دیگر از فردا ترم دوم نیز شروع میشود و متاسفانه برخلاف ترم گذشته که فقط یک کلاس ۸ صبح داشتم این ترم ۴ روز از ۷.۴۵ و یک روز هم از ۸ صبح کلاس دارم و این موضوع اصلا خوشایند نیست!
با این حال از بسته شدن پرونده ی چرک ترم یک و آغاز یک پرونده دیگر با صفحه هایی سفید و خالی خوشحالم و امیدوارم که این ترم به مراتب عملکرد بهتری از ترم قبل داشته باشم و برعکس ترم یک با ناراحتی توام بهش خاتمه ندهم.
ببینیم چه میشود...!
(برخیز و مخور غم جهان گذران)؛نوشته ای که با خط خوش داخل یکی از ماگ های روی کتاب خانه است،هدیه ی چندسال پیش ر برایم گرفته بود،مدت هاست به جملاتی این چنینی فکر میکنم و به نظرم اشتباهند،اشتباه محض!
جهان گذرا هست درست
حال بد و غم پایدار نیست، درست
اما به نظرم باید غم خورد،باید ناراحت بود،باید ابراز وجود کرد
یعنی چی که غم مخور چون جهان گذراست؟!
اتفاقا باید غم خورد دقیقا چون جهان گذراست.
وقتی در این فرصت اندک برای زیستن این چنین آوار ریخته شد بر سرمان!چرا غم نخوریم...؟
چرا غم نخوریم بابت نبودن آنان که باید می ماندند و نفس میکشیدند و میساختند اما الان چهل روز است که خاک برایشان آغوش باز کرده است...
حیف و صد حیف که این جهان گذرا این چنین گذشت بر ما...
فقط کاش وسط این نیز بگذرد ها و مخور غم جهان گذران ها دفن نشوند یاد آنهایی که به پی آرمانی به حق و حقیقتی به نام آزادی ۴۰ روز است که مدفون در خاک اند... .
برای من ۱۶.۸۳ فقط یک عدد نیست.
پشتش یه ترم و حدودا ۱۲۰_۱۳۰ روزه که تقریبا هیچ چیز اونطوری که باید پیش نرفت؛
اتفاقهایی که اول توی زندگی شخصیم افتاد و بعد، همون چیزهایی که همهمون توی جامعه دیدیم و شنیدیم و تجربه کردیم
این حین
تعویق امتحانها،
بعد مجازیشدنشون،
و وسطش حدود ده، دوازده روز حالِ خیلی بد و ناخوشی و یه افسردگیِ سنگین که همهچیز رو کند کرده بود جز هایلایت ترین موضوعات مربوط به این عدد بودن:)الف و بالای ۱۸ شدن معدلم که خب بهش نرسیدم!
ولی خب… آدم به امید زندهست.و درنهایت
ترم دو قراره نسخهی بهتری از من باشه؛پایان رسمی و واقعی ترم یک لیسانس.
افکارم از یک نقطه شروع میشوند و همینطور در هم میپیچند و شاخه شاخه میشوند طوریکه ناگهان آنقدر سنگین میشوند که دیگر حتی توان تکان دادن سرم را هم ندارم...!
آنقدر فکر میکنم و آنقدر ادامه میدهم و پر و بالش را نمی چینم تا در نهایت به جای اینکه آن گره ی کوچک بخشی از من باشد من بخشی از یک کور گره ی بزرگ و سنگین و مخوف میشوم...
زمانی که فراموش میکنم دقیقا از کجا به آن نقطه ناپیدا و نا واضح رسیدم و دیگر هیچ چیز را نمیدانم...!
سعی دارم خودم را غرق کنم،
نمیدانم دقیقا در چی اما هرچیزی که مانع سنگین تر شدن این توپ سنگین افکار بشود را دوست دارم؛حتی اگر کوتاه و بی مصرف باشد مثل چیدن مداد هایم به ترتیب رنگ های رنگین کمان...!
دارم از این فاصله بین دو ترم نهایت لذت رو میبرم؛
در واقع عاشق یک کار مشخص نکردنم
نقاشی
موزیک
پادکست
کتاب
نوشتن
فکر کردن
چت کردن
دیدن دوستام
پیاده روی
حرف زدن
بودن کنار خانواده
عاشق همه این کارهام!
دلم میخواد همه ش رو با هم انجام بدم بدون هیچ حد و مرزی که تعیین کنه چه ساعتی و از چه روزی کدومش رو انجام بدم
دلم میخواد هیچ محدودیتی نباشه برای نقاشی کردن و به راحتی اب خوردن از مداد رنگی بپرم پاستل و از پاستل رنگ روغن و از رنگ روغن زیر سازی بوم
دلم میخواد وقتی دارم نقاشی میکشم قلم موی کثیف رو روی قسمت روشن بکشم و سعی کنم درستش کنم
دلم میخواد نقاشی هام شبیه طرح نشه و رد قلم داشته باشه و اصلا دلم میخواد نقاشی هام نقاشی باشند نه شبیه پرینت
البته هر بار که کسی میگه انگار پرینت شده واقعا خوشحال میشم ولی خب الان دلم میخواد نقاشی هام نقاشی باشند
رنگاش طبیعی نباشه
و فقط حالم رو خوب کنه
دلم میخواد تا ابد قلم بگیرم دستم و بنویسم و بنویسم و بنویسم تا جایی که واژه کم بیارم
دلم میخواد فقط تاریخ و سیاست بخوانم و با نگاهی بازتر جامعه را قضاوت کنم البته حتی ان زمانی که صرف قضاوت میکنم هم دلم میخواهد به جایش بخوانم
این را نگفتم که دلم میخواهد شبها دیر بخوابم و صبح ها تا ظهر بخوابم.
من واقعا زندگی کردن این روزها را دوست دارم.
زندگی کردن دو هفته تعطیلی بین دو ترم را واقعا دوست دارم.
احساس عجیبی دارم،حسی که پیش تر تجربه اش نکردم،از نو بودن این حس همان قدر مطمئنم که از اسمم مطمئنم!
احساسی شبیه به پذیرفتن ، زندگی کردن و حتی عادت کردن به آنچه که جدید است درست در حالیکه یک احساس عجیبی که نمیدانم نامش غم است یا چی جلوی تمام نفس هایت را گرفته و در حال خفه کردنت است!
موهایش کم پشت شدند و سفیدی هایش خیلی بیشتر
دستانش کمی ببش از کمی چروک
پوستش تیره تر
ناخن هایش نازک و
صدایش آرام تر شده است...
حتی انرژی اش به مراتب کمتر طوری که برای بیش از ۲۰ دقیقه راه رفتن نیاز به استراحتی کوتاه و چند دقیقه ای میان قدم هایش دارد!
و همه اینها فقط برای یک چیز است؛ تلاش برای زیستن...
دیدن عکس های چند ماه قبل و دیدن این روزهای او به طرز عجیبی باعث نقش بستن تلخ ترین لبخند ممکن روی لبم میشود!
از بابت دیدن این علائم باید خوشحال باشم چون دارو ها دارن به بهترین نحو اثر میذارن ولی خب این دیدن از دریچه ی عقل و منطق است نه از جانب دیدن در آنِ لحظه...!
هنوز هم بعد این همه مدت قانع نشدم چرا این اتفاق باید رقم میخورد؟
شاید شکرگزار تر شدن... .
شبیه فردی شدم که به بچه ای که، از نمیدانم چی تا حد مرگ ترسیده و به او پناه آورده و آن فرد به بچه میگوید؛نترس،درست میشه، تموم میشه...!
و این روزها من هم مدام با خود تکرار میکنم نترس،درست میشه، تموم میشه...!
الان هم دیگر به جایی رسیدم که نه تنها نمیترسم بلکه به درست شدن و تمام شدن ماجرا هم هیچ شکی ندارم اما خوب میدانم که احتمالا تا همیشه بخشی از من غمگین خواهد ماند حتی اگر ۶ ماه دیگر همه چیز درست شده باشد این غم با من خواهد بود بابت دیدن و تجربه کردن آنچه که زیستنش را اصلا حق خود نمیدانستم و نمیدانم و احتمالا نخواهم دانست.
بالاخره نقاشی جدیدم تموم شد و بسیار خرسندم از این قضیه و اگر بخوام داستانش رو اینجا بنویسم که ثبت شه؛
به گمانم حوالی ۷_۸ یک عصر بهاریست و احتمالا آب و هوا هم به شدت خوشایند،
هوا خیلی روشن نیست اما تاریک هم نیست
دریا در شک است که مواج باشد یا آرام؟ پس امواجی از سمت راست می آیند اما آنقدر شدید نیست که طرف چپ را در درگیر کند...
ماه هم در آسمان است، انعکاس نورش در دریا مشخص است
کشتی کوچکی درحال سفر به مقصد ناکجاست و نمیدانم که به مقصد میرسید یا نه؟
شبیه زندگیست؛
مثل این کشتی به راه میفتی و میری و نمیدانی که میرسی یا نه؟
حتی نمیتوانی پیش بینی کنی که اگر تا الان مسیر مواج بوده در ادامه هم مواج هست یا نه،درست شبیه زندگی...
و درنهایت
این کشتی که ادامه ی مسیرش موج کمتری دارد
کاش روزگار ما هم امواجش به مرور کم و آرام تر شوند...!