ساعت از ۲ بامداد گذشته
وقت خاتمه به امروز است
اینترنتم را قطع میکنم و موبایلم را خاموش
نسیم خوشایندی از لا به لای درزهای پنجره صورتم را نوازش میکند!
چشمانم را میبندم و فکر فرو میروم؛
در میان سیاهی دنیا در زیر چشمان بسته در صدای باران عمیق میشوم و نسیم به گمانم بهاری هر آن بیشتر روی صورتم احساس میشود
اما
نمیفهمم به یکباره چه میشود؛
صداهای آرام مغزم محو میشوند و جایش را به صداهای بیرون میدهد
صدای بمباران و جنگنده و موشک و پدافند هایی که ضد پدافند هستند!
اما خب چه میشود کرد،جز چرخاندن بالش و قراردادنش از سمت خنک تر و ادامه دادن فکر های قبل و یک لبخند سراسر از زهر از زیستن این روزها و در نهایت هم خوابیدن... .
به گمانم حتی این هم حسی از زندگیست حالا به حق یا ناحق ...
یکی از شغل هایی که خیلی بهش علاقه مندم و خیلی مسیر رسیدن بهش به نظرم گنگه،داشتن یک مجله ادبی هنریه!
به خصوص توی این روزها که دیگه کمتر کسی به رسانه نوشتاری علاقه منده
ولی خب یکم نوآوری شده ی همین مسیر میشه شروع با یک پادکست!
خیلی دوست دارم یه مجله صوتی با موضوع تلفیق هنر و مهندسی دریا راه اندازی کنم...!(چرا همیچین موضوعی؟چون ممکنه پا نگیره و لاقل میتونم خوشحال باشم که وقتم رو برای مطالب مرتبط با رشته م گذروندم و اتلاف وقتی نبوده به اون شکل وچرا هنر؟چون به اون قسمت ادبی منطقا نزدیک تره ومیشه ترکیبی از آنچه که من میخوام)
الان هم خیلی جدی دارم به این مسئله فکر میکنم.
ممنون میشم اگر اطلاعاتی در زمینه دارید که بتونه بهم کمک کنه راهنمایی بفرمایید.
(از راهنمایی هاتون هم در حوزه شروع کردن پادکست و ادیت و ... و هم در رابطه با موضوع و اطلاعات استقبال میکنم)
اگر فکر میکنید کسی از دوستان و نزدیکان تون هم هست که بتونه بهم کمک کنه ،ممنون میشم در جریانم بگذارید.
از روز دهم جنگ؛
دیشب هم خیلی بد زدند
وهمچنین امروز!
امروز جلسه ۲۱ پرتودرمانی مامانم بود،کلا ۷ تا مونده و چهارشنبه هفته بعد تموم میشه و بعدش این کابوس شب های پرسر و صدا برای حداقل یک هفته تمام میشود و راهی شمال میشویم؛
با اینکه خیلی از شمال خوشم نمیاد ولی این سری دارم واسه رفتن لحظه شماری میکنم!
شنیدن این صداها واسه کوتاه مدت و تماشای شهر دود گرفته از پشت بوم روزای اول سرگرمی تحمیلی و جالبی در روزگاری ناجالب به حساب می آمد اما الان دیگه نه...!
الان هر کدوم از این صداها یکبار تمام حالت هایی از زندگی که به مراتب از این روزها بهتر بودند را برایم یادآور میشوند و با هر یک بیشتر از قبلی توی کلاف پر پیچ و خم افکارم گره میخورم و گم میشم که میشد خیلی از اینها روتجربه نکنیم و زندگی کنیم مثل خیلی از ادم های این دنیا...!
داشتم الان که چند ماه بعد ِ چند ماه پیش هست رو با چند ماه دیگه که چند ماه بعدِ الان هست مقایسه میکردم؛
روند درمان مامانم تقریبا رو به سرازیریه البته با فاکتور از ۳ جلسه شیمی درمانی باقی مانده و اون روزها و شب های اول که این فاجعه رو شنیدم فکر نمیکردم بگذرند ولی گذشتند و تاحدودی نه با کیفیت همیشه ولی تاحدی شد به بقیه قسمت های زندگی هم رسید...!
ولی ۳ ماه پیش فکر نمیکردم وقتی اون روزها گذشتند،بعدش با مشکلات بزرگ تری از جمله جنگ مواجه شیم...
احتمالا تا ۳ ماه دیگه جنگ تموم شده
فقط امیدوارم تا اون موقع چیز بدتری نیومده باشه سراغمون...!
از وقتی یادم میاد دارم اینجا غر میزنم
تقریبا اخرین یادداشت خوبی که اینجا داشتم فکر کنم برای حدود ۱۰_۱۱ ماه پیش بود
هر سری هم همه چیز بدتر میشه.
مثل الان
مثل امشب
مثل این روزها
دیشب تا حوالی ۴ تا تونستند اینجا رو زدن!در نتیجه خواب من مختل شد!
و در نتیجه تر امشب البته دیشب چون الان ۵۱ دقیقه بامداد فرداست؛
ساعت ۹ خوابیدم تا ۱۲!
۱۲ بیدار شدم با انبوهی از پیام های گروه های دانشگاه
همه رو رد کردم ۱۰۰_۱۵۰ تای اخر روخوندم و دیدم مثل اینکه علی رغم اعلام تعطیلی کلاس ها تا پایان سال گویا آنلاین شده...!
فکر کردم دارم خواب میبینم ولی خب نه آنلاین شد!
مشکلی هم نیست
دشواری هم نداریم
بعدش اومدم پنجره رو باز کنم یکم هوا بیاد توی اتاقم دیدم بوی شدید نفت و بنزین میاد؛
اخبار روچک کردم دیدم گویا انبار نفتی در نزدیکی ما رو زدن!
بعدش یهویی نفهمیدم چی شد که رفتمدوباره تو فکر؛
جدی جدی الان ما تو جنگیم؟!
من چند سالمه که دارم جنگ میبینم؟۱۸ سال و ۶ ماه و ۱۳ روز...!
سن کمی نیست ولی زیاد هم نیست برای تجربه یک جنگ ۱۲ روزه و این جنگ جدید،در هر حال چهره این روزها ودغدغه های این لحظات رو با یک هفته_ده روز پیش که مقایسه میکنم،ناخودآگاه بهم میریزم!
البته شاید هم خودآگاه
در هر حال کاریست که شده و از دست من هم فعلا خارجه
این حین ایمیل دانشجوییم رو چک کردم و دیدم اطلاعیه جدیدی مبنی بر حضوری بودن کلاس ها نذاشتن،پس میخوابم تا......
تا هر وقت شد!
البته اگر صداهای اطراف بذاره...!
...
حال این روزام شبیه حال خودم نیست
یعنی،
اتفاق خاصی نیفتاده تو زندگی من جز همون جنگ!
ولی من به اندازه ی مسیر برگشت بعد خاک سپاری عزیز از دست رفته حالم بده
به اندازه ی عاشق دور افتاده از معشوقه ش کلافه م
به اندازه ی آدمی که واسه امتحانی چند روز کامل نخوابیده و در نهایت امتحان رو افتاده نا امیدم
به اندازه ی غروب جمعه ای که فهمیدم کلی تکلیف نانوشته دارم برای شنبه دچار استیصالم
و در نهایت در یک جمله و یک کلام
به اندازه ی زندگیی که عاشقش بودم از زندگی تنفر محض دارم.
این نیز بگذرد
حالا که ما محکومیم به جبری که نامش جغرافیاست
پس اعتراف میکنم به آنچه که بیانش برایم چندان آسان نبود و نیست!
زندگی کردن در ذهن به مراتب بهتر از در واقعیت است
مدتی میشود که در ذهنم زندگی میکنم،
در ذهنم خوشحال میشوم،اشک میریزم،میخندم،تلاش میکنم و با آدم ها زندگی میکنم و در واقعیت فقط نفس میکشم و روزمره ی نه چندان جالب را پیش میبرم به امید تمام شدنش،حال میخواهد فردا باشد میخواهد چند ده سال دیگر!
چند ماهی میشود که میگم اگر شد چه عالی نشد هم که به درک تو ذهنم میسازمش!
الان هم همینطورم
اگر شد چه عالی
نشد هم به درک تو ذهنم میسازمش
ما یک بار فرصت زندگی کردن داشتیم که گیر این خاک افتادیم و
حیف شدیم!
حیف.. .
وطن چه کنم که هرچه ما را مورد عنایت قرار دادی باز هم وطنی و جان و تن...!
میخواهم کمی رک بنویسم؛
این روزها حق هیچ یک از ما نیست
میتوانستیم جوانانی باشیم در جای آرام از این دنیای بزرگ اما خب جوانانی هستیم اسیر در جایی که نامش خاورمیانه ست..!
و در کشوری به نام ایران!
شرم میکنم از این روزهای خودم و احساساتی که دارم...!
شرم میکنم و در مقابل بیزارم از اتفاقات اخیر
از اینکه گیر کرده ایم میان رقابت فرزند او و نوه ی آن یکی و فرزند دیگری...!
بیزارم ازچپ خطاب شدن توسط آنان و وطن فروش خطاب شدن توسط این ها...!
بخواهیم یا نخواهیم فاصله ی ما و مردمان ما با دموکراسی بسیار است!
دموکراسی هرگز جواب معمای این گربه بیچاره ی گیر کرده در خاورمیانه نخواهد بود چرا که جنبه ش را نداریم...!
اما بازیچه دست اینها و آنها شدن هم مسخره تام است
اینهایی که پدافند کشوردیگر فعال میشود و دستاوردش را به نفع خود ثبت میکنند،اینهایی که صاف صاف جوان مردم را به جرم تماشای شبکه ی به اصطلاح معاند تهدید میکنند و آنهایی که هر وقت بادی وزید با ما شدند و از هیچ تریبونی دریغ نکردند برای حرف زدن و آنقدر عجله ی این کار را داشتند که فرصت نکردند ببینند طرف واقعا نمایندهی کشور ایکس است یا کمدین کشور ایگرگ؟!
کم نیستند آدم هایی مانند من که گیر کرده اند میان آنها و اینها و داغدار برای سرزمینی که گویا وطن است و جانش آغشته به درد و نامش ایران...!
من از دیدن این چهره ی این شهر بیزارم
از دیدن به جان هم افتادن مردم سر گناه داشتن یا نداشتن دانش آموز های کشته شده در میناب بیزارم
از جنگ بیزارم و از برزخ ماندن اینها بیزار تر...
نمیدانم دقیقا چه قرار است بماند از من و ما و این تن و از همه مهم تر وطن؛
ولی امیدوارم این خاک آغشته به درد و غم بازیچه ی املاکی و آقازاده بازی اینوری ها و آنوری ها نشود و برای مردمانش بماند آن طور که باید بماند
سر افراز و پاینده و جاویدان؛
ایران!
بگذریم و کمی بنویسیم از این روزها
هنوز نمیدانم عاشق زندگیم یا متنفر از آن؟
هنوز نمیدانم اگر به میل من بود بودن در این دنیا را انتخاب میکردم یا خیر؟
اما خوب میدانم حالا که این زندگی وفرصت نفس کشیدن در آن به من داده شده بی چون و چرا حتی در بدترین لحظات دوستش دارم!
این روزها هم که جنگ است و ما زیر آسمان همیشه روشن با موشک و جنگنده باز زندگی را دوست دارم؛ شاید کمی بینش سطحیی باشد اما همین که حال اعضای خانواده ای که یک ماه پیش یک شام ۴ نفره کنار هم خوردن برایم آرزو بود،خوب است و کنار همیم،برای من کافیست!
جدای این ها هم تا الان اگرچه آسیب هایی به نیروی غیر نظامی هم وارد شده و هیچ جوره منکر آن نیستم اما بازهم به مراتب آسیب هایش کمتر از ۱۸ و ۱۹ دی همین امسال است،در واقع میخواهم بگویم که جنگ اگر آسیب کمتری از زندگی نرمال در ایران برای ایرانی نداشته باشد قطعا بیشتر نیست پس بابت جنگ نگرانی نیست!
تعطیل بودن شهر آدم را ناراحت میکند
اسفند های قبل هرگز این چنین نبودند
اصلا اسفند ماه استراحت نبود
ماه نشستن و نگاه کردن و هیچ کاری نکردن نبود
ماهی بود که از ابتدایش تا انتهایش آنقدر سریع میگذشت که وقت کم می آوردیم برای انجام عمده کارهای مان...
اینکه اسفند دیگر تکاپوی سابق را ندارد قاعدتا ناراحت کننده است و از ته دلم امیدوارم این آخرین اسفند این چنینی باشد...!
این سری شدت قطعی اینترنت به مراتب کمتر از سری قبله و در نتیجه راحت تر میشه به اینترنت بین الملل متصل شد و در نتیجه تر؛کمتر حوصله م سر میره و کمتر میام اینجا!
ولی اگر بخوام یه گزارش کلی از این روزها بدم باید بگم که گرچه صداها بسی زیاد زیادند و سمت ما که دوره جنگ ۱۲ روزه جز یک شب که خیلی شدید بود مابقی انگار صلح تام برقرار بود این بار به شدت سر و صدای بیشتری شنیده میشه و جنگ خشن تر از سری قبله...!
حال روحی ما؟راستش را بگویم خوب است...!!!!
هیجان جالبی دارد این روزهااا
دوستش دارم و به گمانم عاقبت خوشی در انتظار این سرزمین است!
عاقبتی که با دست خود به بهترین شکل نوشته خواهد شد.
بازگشت همه به سوی بلاگ اسکای است!
برای بار سوم دارم قطعی اینترنت رو تجربه میکنم توی ارور ۴۰۴!
خلاصه ش رو بگم؟
گویا جنگ شد.
...
دانشگاه بودم و کلاس های امروز تحریم بود کلا ۵ نفر رفتن سرکلاس که در نهایت کلاس کنسل شد!
روی سکوی جلوی کلاس ها نشسته بودیم که صدای انفجار شنیدیم اولش فکر کردیم چیزی نیست ولی یهویی همگی روانه شدیم سمت محوطه و دیدیم دود غلیظی توی هوا هست و بعد از چک کردن اخبار دیدیم که گویا بله...!زدن.
بی شک بدترین تجربه ی برگشتم به خونه بود
چون مترو شلوغ بود و آنتن داشتم ولی انگار نداشتم و فقط پی در پی پیامک هایی از افراد مختلف دریافت میکردم که میپرسیدند خوبی؟! و جواب هایی که از جانب من ارسال نمیشدند...!
با تمام اینها در نهایت برگشتم به نقطه امن و فعلا زنده ام.
و درنهایت
امیدوارم کوچک ترین اتفاقی برای مردم ِ عادی رخ ندهد.
امروز چهارمین باری بود که به هفتاد و چند سوال فلسفی،خودشناسی جواب میدادم و جواب هایم را با سال قبل و قبل تر و قبل تر تر مقایسه میکردم!
تقریبا عمده جواب هایم کسان بود جز چند مورد که ثبتش خالی از لطف واندکی تامل نیست...!
اولیش که بیشتر جنبه طنز داره؛
سوال:قسمت رنج آور زندگی شما چیست؟
پارسال:زندگی در ایران،کنکور
امسال:بیماری مامان،اتفاقات ایران
که خب تقریبا ۵۰ درصدش ثابت مانده و ۵۰ درصد جواب به طور کامل عوض شده و خب الان دیگه کنکور برام رنج نیست و وقتی با رنج امسال مقایسه ش میکنم بیشتر به گنج شباهت داره تا رنج...!
سوال دوم:ایا تو بخشی از این دنیا هستی یا جدا از ان؟
سال ۱۴۰۱:جدا هستم چون اگر روزی ماه در آسمان نباشد یا خورشید طلوع و غروب نکند قطعا اتفاقی غیر منتظره خواهد بود چرا که این ها بخشی از این دنیا هستند و اگر نباشند انگار یک سری چیزها کم هستند ولی اگر روزی من نباشم در دنیا اتفاق خاصی رخ نمیدهد و کمترکسی متعجب خواهد شد پس من از دنیا جدا هستم...!
امسال،پارسال،۲ سال قبل: من بخشی از دنیا هستم چون آدمیزاد موجودیست اجتماعی و وابسته به دنیا پس قاعدتا بخشی از دنیاست!
الان که فکر میکنم احساس میکنم جواب ۳ سال قبلم منطقی تر است اما به سبب نیاز آدمیزاد به ارتباط و شاید گاهی ترس از تنهایی یا نبود افراد کافی در تایید حرفش خودش را بخشی از دنیا میداند یا دلش میخواهد خودِ جدا شده اش را تکه ای وصل به این دنیا بداند! یکی از جالب ترین گره های ذهنی حل نشده این مدت همین موضوعی بود که امروز پیش آمد...!
و در نهایت آنچه بسیار مشترک بود در تمام این ۳_۴ سال،
علاقه ام به ادم ها و ارتباط با آنها،کمک کردن و حرف زدن بود و البته یک چیز جالب دیگری هم پ بود! سال ۱۴۰۱ به طور انحصاری حرف زدن با پ را دوست داشتم ولی الان کلا حرف زدن را دوست دارم از الف تا ی
و در پایان
من فقط ناظِرِ ناطِقِ نُطقِ نُقاطِ مَغزَمَم... .
سلام از روزهای سیاه
روزهایی که هر روز با امید این نیز بگذرد دیروز شروع میشوند و با به امید فردای بهتر تمام...!
روزهایی که امید بیش از هر وقت دیگری بوی یاس و نا امیدی به خود گرفته است!
روزهای سیاه همراه با سیاه پوشان سیه روزگار؛چقدر عجیب است این روزها
دوباره احساس میکنم گم شده ام
شبیه یک غروب پاییز که از مدرسه آمدم و وقتی بیدار شدم هیچکس خانه نبود و هر که را صدا کردم جوابی به گوش نرسید و بعد آنقدر گریه کردم که روی بالش خیس شده از اشک هایم خوابم برد...!
احساس میکنم هر روز از مراسم خاکسپاری عزیزی برمیگردم همان قدر روزهایم سنگین و سخت اند،زمانی که به خانه میرسم گیجم درست مثل کسی که چند ساعت قبل برای همیشه عزیزش را به خاک سپرده و هنوز گیج است و منتظر! منتظر اینکه فقط یکبار دیگر زنگ در به صدا در بیاد و پشت در همان کسی باشد که دیگر نیست...!
از خفه خون مرگی که گلویم را غرق بغض و سینه ام را مملو از درد و ریه هایم را خالی از هوا کرده بیزارم...
هیچوقت این چنین از سکوت کردن متنفر نبودم،سکوتی که هر روز سنگین تر میشود و باقی ماندن بر این ثقیلِ سنگین هر روز سخت از قبل و میترسم از روزی که این دهان بسته باز شود و هر آنچه را از سر احتیاط و البته ترس نگفتهام،یک باره فریاد بزند و تمام این «احتیاطها»نقش بر آب شود
و این زندگیِ سراسر هیچ به هیچترین شکل ممکن ادامه پیدا کند…
البته اگر ادامه پیدا کند.
نمیدونم دقیقا باید از چی بنویسم؟
دوباره افکارم سنگین و نامفهوم شدند و هیچ چیز را نمیدانم جز اینکه این شرایط را نمیخواهم!
این روزها دانشگاه جز متفاوت ترین صحنه ای هاییست که تا ایم لحظه از زندگی ام دیدم...
هیچ عقل سلیمی جنگ را به صلح و هیجان منفی را به فقدان آن ترجیح نمیدهد و من نه تنها مستثنی نیستم از این قضیه بلکه به مراتب بیشتر از عموم از سر و صدا و هیاهو متنفرم
از فریاد هایی که در نهایت به خفقان ختم میشود متنفرم
از احتیاط های بیش از حد خودم هم متنفرم
با این حال این نیز بگذرد...
پ.ن:خسته ام و میل سخن بیشتر نیست و هر روز نوشته هایم کوتاه تر از روز قبل میشود...!