پرواز نور

پرواز نور

ثبت خاطرات روزهایی که فقط یکبارند...
پرواز نور

پرواز نور

ثبت خاطرات روزهایی که فقط یکبارند...

احتمالا عادی

امروز آزمون رانندگی داشتم بار ششم!این دفعه جدی خوب بودم ولی باز هم مردود شدم!!!مهم نیست چون سری بعد دیگه قبولم حتما:))

از محل آزمون تا خونه پیاده اومدم حدودا ۲۵ دقیقه راهه کل راه رو یخ زدم(هوا استخوان سوز سرده و الان داره برف میاد) و فکر کردم!در مورد چی؟! تقریبا همه چی البته بیشترش درسی بود بخشیش هم موضوعی بود که نمیخوام فعلا قبول کنم که وجود داره چون فکر نمیکنم باشه...!(خوشبختانه نبود«بعدا نوشت«)

بعدش ناهار رژیمی خوردم مرغ و سیب زمینی بخار پز!همچنان بر رژیم پایبندم.

فیزیک خوندم،حدودا ۱۰ اسلاید موند برای فردا 

هنوز زبان نخوندم الان میخوابم تا ۶ که برم کلاس و بعدش که برگشتم احتمالا رسم فنی تمرین کنم و یکم زبان بخونم و اگر شد میان ترم بدم.

و این گونه یک روز عادی را زیستم

پ.ن:امروز عادی نبود چون مامان حالش اصلا خوب نبود ولی خب واقعا کاری از دستم بر نمیومد واسش و واسه همین سعی کردم تا جایی که میشه حواسم رو پرت کنم از زندگی.

خوبهای بد

امروز در کل روز بدی نبود در واقع اصلا بد نبود و حتی خوب بود تقریبا دو سوم جزوه فیزیک را خواندم یک سوم باقی را فردا میخوانم بعد از این یادداشت تکلیف یک زبان را انجام میدهم

فردا قصد دارم کمی زبان بخوانم چون این ترم اصلا درس نخواندم

ازمون شهری دارم و امیدوارم این دفعه استرسم باعث نشه که باز هم خراب کنم البته اگر هم خراب شد واقعا این یکی رو دیگه اصلا به خودم سخت نمیگیرم البته من فعلا مشکلی که دارم اینه که مدت هاست به خودم اصلا سخت نگرفتم و واسه همین این چنین همه چی آش و لاش شده تمام اتفاقات بد را قبول دارم ولی این را هم قبول دارم که وقتی زورم برای درست کردن نمیچربد باید سعی کنم تمرکزم را از دست ندهم و کار خودم را بکنم!

(الان که دارم اینها رو تایپ میکنم متوجه شدم چقدر سرعت تایپم با لپتاپ بیشتر شده!!!!)

خب داشتم میگفتم دیگه از بهانه اوردن خسته شدم اصلا دوست ندارم این طوری ادامه پیدا کنه!

تقریبا دارم تمام سعیم رو میکنم!

به جز فیزیک قسمت هشتم ویدیو رسم فنی را هم دیدم البته فقط نیم ساعت اول را چون بعدش با ارور 404 مواجه شدم و حتی بعد از گذشت نیم ساعت هم درست نشد و انشالله ادامه بماند برای فردا

خب دیگر چه بگویم از روزگار پس از جنگ با سگ سیاه افسردگی؟؟

آهاااان رژیم گرفتم البته روز اول است ولی خب برای روز اول هم بسیار خوب است

امیدوارم بتونم به وزن ایده آلم تا آخر امسال برسم تا بلکه یک دستاورد مفید داشته باشم امسال!

از تیتر بگویم که چرا خوبهای بد؟چون این روزها خوب اند واقعا خوب اند اما من دوست شان ندارم!چرا؟

چون من خوب نیستم و چرا میگویم این روزها خوبند؟چون هر چه باشد و هر چه نباشد ما همدیگر را داریم کنار هم خودمان 4 تا را میگویم ولی خب خیلی چیزها پیچیده به هم!!!!!

الان که فکر میکنم من اصلا افسرده نیستم من تنبلم!!!!!!!!!!!

تنبلم چون صبح ها تا لنگ ظهر میخوابم و همه چیز را پشت گوش میندازم.

خب همین دیگر حس میکنم کاملا جدی ذهنم خالی شد امیدوارم اخر شب دوباره ترکیب من و شب و غم منتظرم نباشه البته شاید اگر من ازش پذیرایی نکنم دیگه نیان!!!!


فاصله

در فرجه امتحانات تقریبا از همه چیز و همه کس فاصله گرفتم و فقط تمرکزم روی امتحانات است!

صبح ساعت ۱۰ بیدار شدم که دستاورد بزرگی محسوب می‌شود برای کسی که ده روز گذشته در بهترین حالت ۱۲ بیدار میشدم!!!!

بعدش رفتم پرونده م رو تحویل اموزشگاه رانندگی دادم چون برای فردا کنسلی داشتند و میتونم برم امتحان بدم

برای ساعت ۲ هم کلاس گرفتم 

الان هم یک ساعت فیزیک خوندم 

و به گمانم فهمیدم تا حد زیادی!!! مبحثی که دارم میخونم مرکز جرمه!

این مدت میخوام بیشتر جزئیات را بنویسم و کمتر فکر کنم و کمتر مثلا به قول خودم عمیق بنویسم چون وقتی بیش از حد ریز میشم توی یه موضوعی و بهش فکر میکنم فقط بیشتر توی لوپ معیوب افسردگی و چرخه حال بد میمونم الان هم کلا ۷ دقیقه دیگر وقت دارم برای نوشتن و بعدش باید برم ادامه فیزیک رو بخونم!!!

از احساسم به امروز هم بگم که اصلا دوست ندارمش!!!فقط دارم سعی میکنم و به عبارتی تمام سعیم رو میکنم که نمونم تو گرداب احوالات داغون 

واقعااااا تمام سعیم رو دارم میکنم...

تمام تمامش!!!!!!

همین دیگه.

افسردگی

افسردگی شاخ و دم نداره

من افسرده ام

وسط خواب نوتیفیکیشن میاد

میام ببینم کیه؟م بود

برایش برنامه و قصدم برای درس خواندن فردا را فرستاده بودم حدود ۹ ساعت و نیم بهش گفتم به نظرت چقدرش رو اجرا میکنم گفت بالای ۷۵ درصد حتی اگر امید واهیه امیدوام درست بگه.

ولی خب منتظر بودم یکی پیام بده 

نمیدونم کی دقیقا

ولی منتظر بودم یکی بیاد بگه من ناجیم

استراحت کن درست میشه

من زندگیم رو دوست ندارم

جای شکر داره

ولی من دوستش ندارم دیگه.

من حوصله زندگی  کردن ندارم.

کاش یکی از اون پیام های پر امیدی که من برای پ می‌فرستادم می‌فرستادم واسم

آیا قرار نیس کارمای اونا برگرده؟؟

من اونا رو بی چشم داشت انجام دادم ولی الان نیاز دارم به کمک.

روز جدید

اخرین بار که این چنین روزمره را نوشته بودم آن هم روزها معمولی خیلی وقت پیش بود!

الان راحت تر مینویسم؛

به نتایجی رسیدم که دنبال زمانی و جایی برای بیانش بودم که خب کی بهتر از الان؟مگر باید به آخر چیزی نزدیک شد که حتما نتیجه بگیری!

وسطاش هم میشه نتیجه ای که گرفتی رو منتشر کنی!

میخوام زندگی کنم.

عادت

عادت کرده ام هر چند ساعت اینجا یک پیام دریافت کنم 

حتی الان که هیچکس جز خودم نظاره گر اینها نیست هم منتظر پیغامم...!

باز خوبه پیامک وصل شد و کمی با د حرف میزنم.

چرا رمز؟

اینجا برای من است.

قبل از مخاطبم برای خودم

اول و آخر برای خود خودم است.

اما چند روزی که به هوای قطع اینترنت بین المللی اینجا شلوغ تر شده بود و به تبع وبلاگ من پربازدید تر احساس کردم که گاهی برای خودم و دل خودم نمی نویسم!

برای این مینویسم که دیگران ببینند،بخوانند و نظر بدهند نه اینکه خودم را از بند احساسات خوب و بد به وسیله کلمات رها کنم!

برای همین خواستم مدتی نباشم و کسی نباشد و خودم باشم و خودم و فقط برای خود بنویسم 

تصمیمات زیادی هم در سر دارم؛

به گمانم الان دیگر بهترین جا برای بیانش همین جا باشد!

۶ روز تا امتحانات مانده و هرچه هفته پیش درس نخواندم باید این چند روز بخوانم و جبران کنم...!مشکلی وجود دارد مبنی بر نداشتن فایل سوالات و جزوه ها که امیدوارم به زودی راه حل مناسبی برایشان پیدا کنم!!

این چند روز که شمال بودم،حدود ۳ کیلو چاق شدم که اصلا خوشایند نیست و از فردا باید رژیم سختی بگیرم!!!!

صبح ها زودتر بیدار شوم

روزی نیم ساعت پیاده روی را داشته باشم

درس خواندن هم که هست

اینترنت هم که عملا نداریم

احتمالا راحت تر به این کار ها میرسم (نیمه پر لیوان شکسته را ببینیم)

همین الان یادم افتاد که میان ترم زبان و تکلیف شماره یک را انجام ندادم!!!

خب همین دیگر 

پ.ن:این نوشته ها را الان دوست ندارم کسی بخواند ولی چیز شخصی نیست که بخوام خود نوشته را رمز دار کنم

تغییر

کمی نیستم تا ببینم چه پیش میاد آید

شاید چند روز دیگر بازگشتم،شاید چند هفته و شاید هم چند ماه دیگر...

زمانش نامعلوم است.

اما برمیگردم.

به امید بهتر شدن...

پ

در گالری گردی هایم به پیام های خیلی قدیمی ام با پ رسیدم 

پ دوست نازنینی بود

دیگر نیست؛ نه اینکه کلا نباشد!

هست

هم دوست هست، هم نازنین 

اما دیگر دوست نازنین من نیست!

دنیای من و پ خیلی متفاوت بود،سعی داشتم شبیه شویم به خیالم زندگی من بهترین نحو زندگی بود و قابل تعمیم برای همگان...!(چه خیال باطلی)

"البته آنچه من به پ میگفتم از مثلت درس بخوان،مشروب زیاد نخور و سیگار نکش آنطرف تر نمی‌رفت و فکر نمی‌کنم زندگی سالم یک آدم ۱۵_۱۶ ساله بدون هر یک از این سه راس مثلث درست جلو برود و هنوز هم بر خیال باطلم مصمم ایستاده ام"

به خیالم می‌توانستم کسی که از رشته ریاضی متنفر است را عاشق هندسه و آمار کنم...

بگذریم از این حرف ها که قصدم اصلا اینها نبود 

آخرشب یاد دیلی پ افتادم البته فکر کنم یک سالی میشود که دیلی اش را پاک کرده!ولی آن زمان که بود پر بود از حس زندگی کردن از نظر او خوشحال بودم بابت شادی اش

اما هربار صحبت میکردیم همیشه حرفهای مان منشا یاس داشت یاسی که من چندان نقشی در آن نداشتم و از میان کلمات و جمله بندی پ بیرون می آمد و سعی میکردیم با امید ادامه را بگوییم اما فردا روز از نو و روزی از نو عایدحال مان می‌شد...!

و اما دلیل بیان همه اینها چه بود؟

اینکه اینجا تبدیل شده به ماتم کده و محلی مملو از یاس و حس بد...!

درحالی‌که روزمره ام این چنین و با این شدت نیست شاید این نوشته ها واقعی تر باشند مثل حرف های پ با من نسبت به عکس و فیلم های دیلی اش و خب من احساس عذاب وجدان دارم نسبت به انتشار این حجم از یاس...!

اخرین بار که این چنین نا امید بودم و متن هایم غم آلود و غیر ملموس  مدتی اینجا را بستم یعنی رمزدار کردم و بعداز چند ماه بازگشتم!

حس میکنم شاید بهتر باشد که مدتی نباشم

هنوز مطمئن نیستم اما شاید این بهتر باشد.

پ.ن:از اول که اینها رو داشتم می‌نوشتم قصدم رسیدن به نتیجه ی رمزدار کردن اینجا نبود ولی گیج بودم و میدونستم که باید بنویسم تا کم کم باز شه بخشی از گره های ذهنم و در نهایت وقتی همه چیز را نوشتم و کنار هم گذاشتم به نتیجه فوق که همان نبودن است رسیدم!

احتمالا تا فرداشب تصمیم نهایی رو برای اینجا میگیرم.

سوال

آدم همیشه فکر میکنه آینده قشنگ تره ولی گاهی نیست

فکر میکنه روزهایی که میگذرونه عادین و معمولی ولی دوسال بعد دلش میخواد برگرده به همون روزا...!

این روزا بد نیستن ولی خب خدایی خوب هم نیستن و خب من هیچ کاری بر نمیاد ازم جز سعی بر اینکه بدترش نکنم...!

فقط یه سوال مدام از پس ذهنم میگذره که چقدر ممکنه آینده بدتر شه که من دلتنگ نگرانی ها و حال بد الانم  بشم؟؟

تنها

آدمیزاد تنهاست حتی اگر در انبوه جمعیت باشد،

گاهی کسی نیست برای حرف زدن و گاهی هم حوصله ای نیست

گاهی هم آدمش هست هم حوصله ش ولی زبان بیان نیست.

مشکلی هم نیست یعنی اساسا تنهایی خوب است البته شاید هم نباشد اما من دوستش دارم؛وقتی ادمی بلد باشد زمان خود را در تنهایی درست بگذراند و از گذر زمان لذت ببرد یعنی بلد است زندگی کند!

خانواده،اقوام،دوستان و نزدیکان همه اینها خوبند و عزیز و محترم 

وقت گذراندن با آنها نیز خوب است البته  اگر افراد حد و مرز های همدیگر را رعایت کنند اما هیچکدام اینها دلیل نمی‌شوند که انسان تنها نباشد!

به نظرم تنهایی انسان در ذات او نهفته است اعتراض به آن به مسخرگی اعتراض به شیرینی شکر،خیسی آب و حتی سبزی چمن است!همه اینها در ذات خودشان یک ویژگی به خصوص را دارند انسان هم ویژگی تنهایی را...!

 زندگی با تنهایی قشنگ است؛کسی هم منکرش نیست اما عجیب است و پر از پارادوکس! تناقضش آنجاست که در جمع هستی اما انگار نیستی...

به کسی نزدیک هستی اما انگار از هم فرسنگ ها دورید

در فضای مادی کنار همدیگر ید اما فکر هر یک درجاییست که دیگری اگر بخواهد برسد حداقل باید یکی دو کهکشان را با سرعت نور بپیماید که شاید برسد...!

و خب این عجیب است که در این دنیای محدود بزرگ و این همه آدم چرا نباید دو آدم وجود داشته باشند که بتوانند این تنهایی های منفرد همدیگر  را از بین ببرند که خب بالاتر گفتم و جوابش کوتاه است:تنهایی عجین شده با ذات انسان. ولی خب گاهی انسان کم می آورد...

گاهی حوصله ندارد 

خودش بداند

خودش بخواهد 

خودش صبر کند

خودش امیدوار باشد

خودش باشد و خودش

دلش فقط یک درست میشود و یک نگران نباش قاطع میخواهد...

اما نه تضمینی هست برای نگران نبودن و نه آدمی هست برای اطمینان دادن و اینجاست که آدمیزاد می‌ماند و خودش و خودش.

و فردای هر کدام از این روزها که خودت بودی و خودت ،آدمی آرام تر،صبور تر،قوی تر و رها تر میشوی و اگر این روزهای سخت ادامه پیدا کنند در فردای یکی از این روزها آنقدر آرام شده ای که به همه‌چیز نگاه میکنی و لبخند میزنی و رد میشوی...

حوصله

حس میکنم حوصله ندارم دیگه

حالا نه که قبلا خیلی داشتم!!

الان دارم اعتراف میکنم که ندارم...!

صاد زنگ زد جوابش رو ندادم یعنی حس جواب دادن نداشتم...!!!

فعلا میندازم گردن سرماخوردگی بخوابم و بیدار شم جوابش رو میدم...

دیگه کم کم از این حجم غر زدن خسته شدم 

وقتشه یه سری و سامونی بدم اینجا رو

فعلا اینارو رمز دار میذارم شاید یه روزی برداشتم پسوردش رو...

خلاصه بگم همون داستان تکراری امید ما ته کشید و این حرفاست

دلم فقط خوابیدن میخواد 

اینقدر بخوابم تا وقتی که بیدار شدم همه چی درست شده باشه.

همه چی.

باز دوباره خل شدممممم.....

از گفتن این نیز بگذرد بدم میاد 

چون مشکل من گذشتن نیست مشکل من بعد از گذشتنه که میگذره ولی بعدش هیچ چی تغییر نمیکنه و همه چی همونجوری میشه که قبلش بوده!!!!

تضمین

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

تکرار

اخرین بار که شب اینجوری یقه م رو گرفته بود و عین بختک مزاحم نفس کشیدنم شده بود،رفتم روزی روزگاری مثل همیشه و طبق عادت...!

از اون شب دقیقا ۹ شب میگذره و الان تقریبا همه چی همون طوریه؛با این تفاوت که دیگه حتی روزی روزگاری هم نیست.

خودشناسی

و باز هم به جای چت جی پی تی اینجا مینویسم

(دوست داشتید شما هم بنویسید"طنز جواب بدیم")

  • من واقعاً کی هستم؟هیچکس
  • چه چیزی در مورد آینده من را بیشتر نگران می‌کند؟وضعیت کشور
  • اگر این آخرین روز زندگی من بود، آیا برای امروز هم همین برنامه‌ها را داشتم؟نه
  • من واقعاً از چی می‌ترسم؟موش
  • آیا من چیزی را نگه می‌دارم که باید رها کنم؟نه
  • چه چیزی در زندگی من مهم است؟خانواده
  • من در مورد چیزهایی که در زندگی‌ام مهم هستند، چه می‌کنم؟تمام تلاشم را
  • چرا من مهمم؟نیستم.
  • آیا اخیراً کاری انجام داده‌ام که ارزش یادآوری داشته باشد؟ظرف شستم
  • آیا امروز باعث لبخند کسی شده‌ام؟بله دلقک اطرافیانم هستم.
  • من از چه چیزی صرف نظر کرده‌ام؟جواب دادن تماسی که مطمئن بودم بیشتر از نیم ساعت طول میکشه درحالی‌که کلا ده دقیقه زمان داشتم برای صحبت کردن و بعدش باید کار مهمتری رو انجام می‌دادم.
  • آخرین بار چه زمانی از مرزهای منطقه راحتی خود عبور کردم؟حدودا یک ماه پیش
  • اگر بخواهم یک توصیه را به نوزاد تازه متولد شده القا کنم، چه توصیه‌ای می‌کنم؟تا میتونی بخواب
  • با دانستن اینکه کِی خواهم مرد، چگونه زندگی خواهم کرد؟از اینی که هستم ایزی گوینگ تر میشم
  • چه چیزی را باید در مورد خودم تغییر دهم؟صبرم
  • دوست داشتن مهم‌تر است یا دوست داشته شدن؟جفتش کنار هم،هرکدوم بدون دیگری میتونه به عذاب تبدیل شه
  • به چند تا از دوستانم در زندگی اعتماد دارم؟به هیچکس اعتماد ۱۰۰ ندارم.
  • آیا برای نجات یکی از عزیزانم قانون را زیر پا می‌گذارم؟بله
  • من بیشتر از همه در زندگی چه می‌خواهم؟آرامش
  • زندگی از من چه می‌خواهد؟انتظاری نداره ازم نا امید شده
  • کدام بدتر است: شکست خوردن یا هرگز تلاش نکردن؟هرگز تلاش نکردن
  • اگر سعی کنم شکست بخورم و موفق شوم، چه کرده‌ام؟موفق بودی!!
  • تنها چیزی که دوست دارم دیگران در پایان عمرم در مورد من به خاطر بسپارند، چیست؟شاد بود
  • آیا واقعاً مهم است که دیگران در مورد من چه فکرهایی می‌کنند؟خیر.
  • واقعاً تا چه حد مسیر زندگی‌ام را کنترل کرده‌ام؟حدود ۴ از ۵
  • وقتی همه چیز گفته شود و انجام شود، چه چیزی بیشتر از آنچه انجام داده‌ام، گفته‌ام؟همین جمله ای که گفتی
  • پ.ن:همه ش طنز نبود.