پرواز نور

پرواز نور

ثبت خاطرات روزهایی که فقط یکبارند...
پرواز نور

پرواز نور

ثبت خاطرات روزهایی که فقط یکبارند...

امشب

دوباره اینترنت من قطع شد و من اومدم اینجا ااا و شروع کردم پشت هم نوشتن،خب الان حس میکنم بعد از نوشتن حرف های قبل خیلی حالم بهتر و سبک تر شدم.

خیلی دوست دارم امشب اینجا رو باز کنم حس میکنم شاید اولین کاری که باید برای درست کردن ارتباطم با ادم ها باید انجام بدم باز کردن همین جاست،چون هیچ جایی به اندازه اینجا صادق نیستم و اگر اینجا بتونم با ادم ها تعامل خوبی داشته باشم دنیای بیرون به مراتب راحت تره 

ولی چون این مدت زیاد از یاس نوشتم اونم نو شرایطی که همه داغونیم،شاید بهتر باشه کمی صبر کنم تا خوب شدن نسبی... .

اسمارتیز قهوه ای

آخرین روز مدرسه،خانم ش داستان اسمارتیز قهوه ای را گفت به عنوان آخرین پند و توشه ی ما از دوازده سال تحصیل در مدرسه!

داستان جالبیست و کمی طولانی خلاصه ش میشود 

در شلوغی تدارکات یک مراسم یا یک صحنه ی تئاتر اگر قرار به چک کردن تمام موارد توسط مسئول مربوطه باشد زمان زیادی تلف میشود اما یکی از مفاد قرارداد تنظیم و تهیه صحنه وجود داشتن یک اسمارتیز قهوه ای داخل یک کاسه در یکی از اتاق های فرعی است.

و مسئول غالبا فقط همان اسمارتیز را چک می‌کند و وقتی ببیند که چیزی به این کوچکی درست اجرا شده از کنترل مابقی موارد میگذرد چرا که احتمالا باقی هم به نحو احسن انجام شده است

ش گفت همیشه یک سری اسمارتیز های قهوه ای داشته باشید که اگر آنها سرجای خود بودند بدانید احتمال زیاد زندگی بر مدار خود است.

اگر بخواهم اسمارتیز های قهوه ای خودم را لیست کنم کمی نا آگاهی

اما قطعا یکی از آنها ارتباطم با محیط پیرامون است

مثلا وقتی باتری ماوس لپتاپ ضعیف شده و حرکت ماوس به سختی انجام میشود و من عصبی میشوم و با حرص هرچه تمام تر تاچ پد را لمس میکنم یعنی هیچ چیز خوب نیست

یا وقتی ر می آید که بگوید شام حاضر است بیا و فقط یک باشه ی سرد می‌گویم یعنی اوضاع جالب نیست 

یا زمانی که فقط کمی از رنگ لاکم پریده و با توان هرچه ببشتر سعی در کندن نه فقط لایه رویی لاک بلکه خود ناخنم را دارم یعنی خوب نیستم

یا زمانی که پوست لیمویی که دیروز خوردم یا پیش دستی شیرینی های پریروز هنوز توی اتاقم هستند و بازیافت نشدند یعنی حوصله هیچی نیست.

حتی اینکه وقتی کل لباس هایم تنالیته سورمه ای دارند ولی کفش مشکی میپوشم صرفا به خاطر اینکه نزدیک ترین کفش داخل جاکفشی است درحالی‌که از باهم پوشیدن دو رنگ تیره که شبیه هم باشند متنفرم یعنی دیگر هیچ چیز مهم نیست،اصلا همین که بین زرد و سورمه ای انتخابم سورمه ایست خودش گویای قضیه ست.

اینکه قصد مرتب کردن گوشه  ای که به جانم بند بود را حالا حالاها ندارم درحالی‌که از بی‌ نظمی دارد منفجر میشود و تنها جایی که نظمش برای مهم بود همین بود هم بیان کننده ی اوضاع است.

اینها هیچکدام موضوع حیاتی و مهمی نیستند اما اسمارتیز های قهوه ای من بودند که فعلا در جای خودشان نیستند و این یعنی خیلی چیزهای بزرگ تر هم سرجای خود قرار ندارند.

امیدوارم کم کم و به زودی دوباره این اسمارتیز ها رو برگردونم به روزمره.

تضاد

همزمان که بابت هرچیزی نگرانم هرچند بی اهمیت،نسبت به خیلی چیزها بی تفاوت شدم!

حس میکنم حس کردن رو فراموش کردم و گم شدم...!

نمیتونم توضیح بدم شرایط رو

نمیدونم چجوری میشه توضیح داد

حتی نمیدونم چرا مینویسم البته میدونم واسه اینکه بعدا ببینم چه روزایی رو گذروندم

تمام این شب ها صبح میشن شکی نیست ولی ادمی که صبح میره پی ادامه زندگی با اونی که دیشب رو گذرونده شاید به ظاهر یک نفر باشن اما دو دنیای متفاوتن.

هرشب میگم من از این بدتر نمیشم ولی میشم

هر روز دارم بدتر از روز قبلم میشم

اصلا از گفتن احساساتی که دارم دیگه بدم میاد.

قول میدم وقتی خوب شدم ببشتر بروز بدم تمام احساسات خوب و بدم رو که اینجوری خرم رو نگیره وقت مصیبت البته رو این قولم نمی مونم مطمئنم ولی خب اصلا مهم نیست صرفا خواستم بگم که دوست داشتم میتونستم راحت تر بگم فلانی دوستت دارم راحت تر بگم اغراق نیست اگر بگم که نفسی که تو میکشی اگر سخت باشه واسه منم فاصله بین دم و بازدمم یه دنیا میشه...!

یا وقتی یه خبر بد می‌شنوم بگم اخی بد شد چه ناراحت کننده و یا گریه کنم بابتش...

ولی خب همیشه محبتم رو با عمل نشون دادم و حس منفی هم گفتم نه باباااااا ناراحتی چیه درست میشه...!

اره درست میشه البته شایدم نشه ولی ادم میمیره و زنده میشه تا اون ماجرا تموم شه حالا خوب یا بد...!

گنگ

بازم مثل چند وقت اخیر گنگم،بی حوصله،خسته و ناراحت... .

قبلا خیلی کم پیش میومد همه ی این احساسات رو با هم داشته باشم ولی خب چند وقتیه که دیگه با هم رفیق فاب شدیم!

امروز خیلی رندوم البته خیلی هم رندوم نبود ولی خب قبل از خوندن فیزیک یه کاغذ سفید گذاشتم و شروع کردم به نوشتن تمام آنچه که این مدت داره اذیتم میکنه خب چیا بود؟

۱.فیزیک فردا

۲. آزمون شهری رانندگی(اشاره میکنم که دوباره رد شدم برای بار؟هفتم!!!)کاملا جدی وقتی کنار افسر میشینم به طرز وحشتناکی استرس میگیرم ولی خب سری بعد دیگه میگیرم سری بعد هم نشد بعدی هست!

۳.امتحان رسم فنی که خب اگر یک نفر رو پیدا نکنم که جام امتحان بده یا با هم امتحان بدیم قطعا میفتم.

۴.زبان(این ترم حتی نیم ساعت هم زبان نخوندم و هرچی یاد گرفتم همون چیزایی بود که سر کلاس شنیدم و فهمیدم) با 71.25 پاس کردم و دیروز اینقدر حالم بد بود و توی افسردگی داشتم دست و پا میزدم که اصلا فاینال ندادم شاید اگر فاینال میدادم از 20 نمره حداقل 12_13 میگرفتم... .

دیروز واقعا رو مود هیچکاری نکردن بودم هیچی هیچی...

یکم اتاقم رو مرتب کردم و نقاشی های قدیمیم رو از زیر تخت درآوردم و خواستم برم قاب سازی که قاب بگیرم و خب رفتم ولی بسته بود و پروژه با شکست مواجه شد.

۵.ارتباطم با ادم ها،مدام دارم یا فاصله میگیرم یا پاچه...!البته اولی بیشتره 

۶.از این وضع بدم میاد و هیچ کاری براش نمیکنم

۷.اینکه این رو میدونم که هیچکدوم این دغدغه ها غیر قابل حل نیستن و فقط باید سعی کنم که حل کنم شون اونم نه کامل و صد در صد ولی حداقل ببشتر از نصف رو جلو ببرم ولی این کار رو نمیکنم داره اذیتم میکنه.

حس میکنم دارم از پس زندگی برنمیام.

البته حس نیست واقعیته

خب این ۷ مورد رو نوشتم روی کاغذ یکم ذهنم خلوت شد و بعدش فیزیک خوندم.

الان هم که دارم اینجا مینویسم.

"غبار غم برود حال خوش شود"

روی مگنت چوبی در اتاقم نوشته...

بیش از ۶ ماه است که این را خریدم و روی در اتاقم نصب کردم

اما غالبا و جز روز اول به آن بی توجه بودم

اما چند روزیست هربار میبینمش لبخندی میزنم و می‌گویم حال خوش میشود...

کمی دیر شاید

اما قطعا خوش میشود...

به یاد مگنت دیگری که سرامیکی بود و نوشته بود میرقصونم زندگی رو به ساز خودم افتادم...

اگر روزی خوب شدم که میشوم یا حداقل کمی بهتر شدم

مثلا روزی که

رسم فنی را پاس کردم

فیزیک را با نمره ای قابل قبول به نتیجه رساندم (بالای ۱۴«۱۴ اصلا نمره خوبی نیست ولی چون میان ترمم افتضاح بود و اگر پایان ترم کامل شم نمره م میشه ۱۶ پس ۱۴ هم قابل قبول محسوب میشه)

آزمون شهری را قبول شدم

زبان خواندن جز روتینم شد

و ارتباط مفید با آدم ها داشتم

و در کنار همه ی این ظواهر حال دل خوش بود

دوباره تکه های این چینی شکسته میرقصونم زندگی رو به ساز خودم را بهم می‌چسبانم و می‌گذارمش روی در...!

راستش را بگویم 

حرف های بالا درست است اما طفره ست...

طفره رفتم از حرف اصلیم...!

تمام ۷ مورد بالا موجب ناراحتی من هستند اما اینها دلیل اصلی نیستند

من زورم به دلایل اصلی نمی‌رسد

نه من

بلکه امثال من زورمان به اصلی ها نمی‌رسد 

اما آن چنان آن اصلی ها آدمی را نابود می‌کنند که دیگر رمقی برای انجام درست کارها و وظایفت نمی ماند و همین میشود که ۷ مورد بالا زاده می‌شوند...

البته که بیشتر از ۷ تاست قطعا ولی خب فعلا همان ۷ بماند کافیست.

من زورم به این کشور

به حال بد مامان

به استرس ها و فشار خون عصبی و بالای بابا

و حتی به بدقلقی های متناسب با سن ۱۳_۱۴ ساله ی ر نمیرسد 

و همه اینها منجلب میشود به نشدن هرکدام از ۷مورد بالا...!

نه اینکه بخواهم تقصیر را گردن هرکدام اینها بندازم نه...!

جز اولی که حتی حوصله حرف زدن درموردش را ندارم مشکلم با مابقی اهمیت دادن بیش از حد و غیر منطقی به ناراحتی ها و موضوعاتی ست که از کنترل من خارج اند.

حالم گنگ است که نمیدانم چطور همه اینها را باهم هندل کنم و در نهایت حتی یک مورد هم درست انجام نمی‌دهم...!

شاید دارم زندگی کردن یاد میگیرم این روزا؟!شاید یه درس خودخوانه!

نمیدونم چیه ولی هرچی که هست من حوصله ش رو ندارم.

اولین پایان ترم

امروز ساعت ۱۰ بیدار شدم و کمی تقلب های شیمی را سر و سامان دادم و دو سری نمونه سوال سال‌های قبل را حل کردم.

بعدش ساعت یک لغایت سه امتحان دادم البته بهتر است بگویم امتحان داد(یم)

به کمک دوستانی که امتحان شیمی نداشتند و فرصت کافی برای ارسال سوالات به چت جی پی تی و باز ارسال جواب برای ما...!

البته که قطعا تغییراتی ایجاد کردم در جواب و جدای همه چیز واقعا جز دو سوالات تئوری بقیه را بلد بودم و تقلب حلالی بود به نظرم!

امتحان خوب بود به نظرم 

جواب آخر ها که درست است باید دید راه حل به مزاج دکتر خوش می آید یا نه؟!

و این بود داستان  اولین پایان ترم دوره کارشناسی من...!

آنلاین و به کمک دوستان و کتاب و جی پی تی

جالب بود،ولی تکرار نشود.

تعادل

در حال حاضر تنها تعادلی که در زندگی‌ می‌شناسم تعادل شیمیایی به لطف فصل ۱۵ مورتیمره البته این هم ماکزیمم تا ساعت ۳ ظهر فردا می‌شناسم و بعدش مارو بخیر و شیمی رو به سلامت احتمالا تا ابدیت...(البته اگر نیفتم شیمی رو،البته احتمالش خیلی کمه ولی خب نمیشه نادیده گرفت:))

تعادل روحی که اصلا ندارم 

بخوام توضیحش بدم اینجوریه که سعی میکنم منطقی باشم و این منطق رو توی ارتباط روزمره م با ادم ها اجرا کنم،ولی اینجا که میام دیگه کلا همه چی فراموش میشه 

عقل و منطق هم کلا پرونده ش پیچیده میشه...!!!!!

وقتی میام فقط چیزی رو مینویسم که دلم میخواد اون لحظه بگم

نه چیزی که درسته

نه چیزی که واقعیته

چیزی که نگفتنش خیلی اذیتم میکنه

به زبون آوردنش خیلی خیلی اذیتم میکنه 

ولی میگم که بره

تموم شه و بندازمش دور...(ولی نمیشه هیچوقت قرار نیست بشه کم میشه ولی تموم هرگز)

رفتم نوشته  حوالی ۳ صبح رو خوندم که حالم یکم و فقط یکم بهتر بود

الان ولی بدم!مودی شدم،چیزی که متنفرم ازش!

دلم یه شروع نو میخواد 

مثلا ترم دو و درس خوندن جدی و نقاشی کشیدن و مثل ادم زبان خوندن(همین الان یادم افتاد واسه زبان فردا هیچی نخوندم و یک تکلیف و یک میان ترم نداده هم دارم)

ورزش کردن

نوشتن تجربه ها و چیزهای جالب و خوب

دیدن دوستان قدیمی تر

و کلا همین چیزها...!

الان ته یه خط ناجورم(به ته خط نرسیدمااا،منظورم اینه یه چیزی قبلا شروع شده که خوب شکل نگرفته و زشته و الان به آخرای اون رسیدم و دیگه نمیخوام به اخرین نقطه ی اون برسم و برای همیشه تمومش کنم)دیگه حتی منظورم هم نمیتونم درست برسونم!!!!

چرک نویس های این هفته رو جمع کردم ۱۴_۱۵ صفحه a4 پشت و رو با خط متوسط رو به درشت شد،خیلی نیست ولی خب از هیچی بهتره قاعدتا.

شیمی رو تموم کردم نمونه سوالهای پارسال و قبل تر رو میخوام حل کنم.

باورم نمیشه دارم اینقدر پراکنده مینویسم..........


برف شادی

دوباره داره برف میاد

از پنجره اتاقم بیرون رو نگاه میکنم

برف ریز و تند 

دلم میخواد تا وقتی که وقت هست کنار پنجره و نزدیک شوفاژ بشینم و تماشا کنم...

سقف همه ی خونه های اطراف سفید شده

پاهام مثل همیشه سرده با اینکه جوراب پشمی و کفش پوشیدم ولی بازم سرده پاهام رو به شوفاژ نزدیک میکنم برای مدتی سرمای پام بهتر میشه کم کم گرما به لایه های زیرین پوست هم نفوذ میکنه و انگار دوباره خون جریان پیدا میکنه تو رگهام...!

این روزها وجودم سرده،یخ زده،منجمد شده مثل پاهام

دلم یه شوفاژ برای کل وجودم میخواد 

حس میکنم حس مشترکی ست این یخ زدگی؛احساس مشترک بین حدود ۸۰ میلیون نفر...

احساس میکنم خون جریان نداره تو رگ هام و به زور زنده م

از خودم میپرسم دقیقا مشکلت چیه؟

عمق مشکلت کجاست؟

نمیدونم واقعا نمیدونم...

من هستم 

تو هستی 

او هست

حتی ما و شما و ایشان هم هستند

ولی انگار نیستیم هیچ کدام ما

البته کم هم نیستند انها که دیگر نیستند.

ولی در دایره کوچک آدم های اطراف من اکثرا هستند.

اکثرا سالم اند

اما انگاری هیچ کدام نیستیم...

نمیدانم چه می‌گویم

فقط میدانم سردمه!

خیلی سرد...!

پاهام چسبیدن به شوفاژ دیگه سردشون نیست میتونم زبری و نرمی رو باهاشون حس کنم ولی خودم نه...

هنوز سردمه خیلی سردتر

هرچی میگذره بیشتر سرما نفوذ میکنه به مغز استخونم

دارم ذرت مکزیکی میخورم و اینها رو مینویسم(ر هوس کرد و ز درست کرد و من نیز بهره بردم)

پنجره رو باز میکنم برای مدتی کوتاه،هوا خیلی سرده ولی آزاردهنده نیست...

چند نفس عمیق میکشم و یادم می‌افتد که هنوز دو فصل شیمی مانده

برف تندتر شد،ارتفاع برف نشسته روی زمین هم بیشتر

هارمونی بین درختان لخت و برف ها دانه ریز را دوست دارم شبیه برف شادی است...!

برف شادی...!

کاش این برف هم برف شادی بود،نمیدانم بگویم کاش برف بعدی برف شادی باشد یا نه؟ولی از آنجایی که نمیدانم این اخرین برف امسال است یا نه و اگر اخرین برف باشد درازای این غم به دی و بهمن ۱۴۰۵ می‌کشد نمی‌گویم کاش برف شادی ببارد

همیشه دوست داشتم تولدی داشته باشم در مدرسه یا مهد کودک همراه با برف شادی ولی هیچ وقت محقق نشد چون هیچوقت شهریور ماه مدارس باز نبودند حتی دبیرستان نازنینم هم که همیشه باز بود هم شهریور تعطیل بود حتی سال دوازدهم هم که کل سال از جمله شهریور مدرسه بودیم هم روز تولد من و چند روز قبل و بعد آن نمیدانم به چه دلیلی اما فعالیت کلیه مراکز آموزشی غیرحضوری بود!

آره خلاصه برف شادی که هیچوقت نبارید روی سر تولد مدنظر من...

ولی کاش یه برف شادی بباره به زندگی همه

تفسیر کثافت

دیشب بعد از 14 روز و چند ساعت اینترنت بین المللی من وصل شد اگر بگویم از وصل شدنش در ابتدا خوشحال نشدم که دروغ محض است اما این خنده درازاییی ببش از یک دقیقه نداشت و به خودم آمدم که دیدم دارم بابت اولیه ترین حقوق انسانی و برگرداندن نسبی آن ابراز خوشحالی میکنم بعدترش هم که اینستاگرامم را بعد از چهل دقیقه باز کردم و دیدم آنچه که نباید از چنل تلگرام وحید آنلاین هم که بگذریم...

خوب نبود

هیچی خوب نبود

میدانستم که خوب نیست

به چشم کم ندیده بودم این بدهای بدتر از افتضاح را

اما دیشب حجم بیشتری را دیدم

خیلی بیشتر و این شد که دوباره افسردگی برگشت به ما و تا ساعت 1 امروز خوابیدم!!!!!البته فکر نمیکنم که اصلا این سگ سیاه رفته باشد که بخواهد برگردد به نظرم بزرگ تر شد و برگشت همین.

دیروز صاد زنگ زده بود مثل همیشه موبایلم سایلنت بود و کنارم نبود و نشد که جوابش را بدهم امروز به او پیامی فرستادم و گفتم فعلا درگیرم کمی اوضاعم بهتر شود خودم باهات تماس میگیرم مراقب خودت باش.ببخشید.

احتمالا فردا بهش زنگ بزنم...

امروز باید شیمی بخوانم به وصل شدن یا نشدن جی پی تی در هنگام ازمون اطمینانی نیست...

از طرفی باید کلیت را بدانم اقلا فرمول ها را در یک جا داشته باشم که فردا سر امتحان فقط جایگذاری کنم...!

موبایلم را از خودم دور نگه میدارم

چون برای بعضی جاها به هوش مصنوعی نیاز دارم و وی پی ان لپتاپم فعلا کار نمیکند باید تمام اپ های مزاحم را موقتا از صفه موبایلم حذف کنم و فقط دیپ سیک و جی پی تی و کویسشن ای آی را داشته باشم.

همین دیگر حرفی نیست.

توضیح

کمی توضیح می‌دهم از دیروز و امروز...!

تا ۱۲ خوابیدم و بعدش سوپ خوردم البته سوپ قلم که خب چربی بیش از حدش باعث شد گیج تر از حالت عادی بشم و دوباره بخوابم تا ۷!

از ۷ تا ۱۲ شیمی خوندم(۲ قصل)

۳ فصل باقی مونده هم سهم فرداست 

سرماخوردگیم تا ساعت ۷ خیلی اذیت کننده بود اما بعدش اوضاع بهتر شد!!!

خیلی یهویی اینترنت ها وصل شدن،بگم شکر بابتش؟قطعا خیر.

چرا خیر؟!واضحه...

کمی اینستا گردی کردم که خب کاش نمی دیدم...

بیش از حد سنگین بود فضای اکسپلورم...

کمی هم با م توی تلگرام صحبت کردم و همین دوباره ساعت شد چند ساعتی بعد از بامداد روز بعد...

حالم چطوره این روزها؟نمیدونم ترین حالت ممکنم

ولی حس میکنم یکم بهترم،شاید چون مامان بهتره و این سری داره کمتر اذیت میشه بعد از شیمی درمانی!

حس عجیب

تمام نوشته های چند روز گذشته را از بن جان دوست دارم

نمیدانم چرا

نه اینکه بخواهم برگردم به آن روزها،اصلا.

کاش بروند و هرگز بازنگردند این جهنم ها

البته نمیدانم بعد تر و فردا ها چه جهنمی در انتظارمان است پس شاید دلتنگ این روزها شدم بنابراین بهتر است این چنین با قاطعیت صحبت نکنم در موردش!

اما می‌دانم که ته قلبم خوشحالم بابت زیسته شدن این لحظات هرچند زهرمار.

احساس میکنم به راحتی لازم برای بیان این چند روز رسیدم و وقتش هست که پذیرای بازدید کنندگان باشم

ولی نه

فکر که میکنم میبینم ترجیحم خلوته

باز اخر شب شد و تناقض افکارم دو چندان شد...

بگذریم چون الان که فکر میکنم باید بخوابم

این ساعت خواب اصلا مناسب من نیست.

تضاد

روزهایی که می‌گذرانم سرتاسر تضاد است امروز هم همان طور بود البته منظورم دیروز است!

گفته بودم که سرماخوردم،امشب با بابا رفتم دکتر و بلههه سرم زدم!!!

بعد از سرم انرژی زیادی داشتم اما توان انجام هیچ کاری را نداشتم خیلی احساس عجیبی بود،بعد از سرم برگشتیم خونه،پرتقال و لیمو شیرین و پفیلا خوردم!!!!شبیه شب یلدا،پفیلا خونگی که مامان درست کرد(خداروشکر این سری هنوز بی حالی و کسلی مامان شروع نشده)بعدش کمی حرف زدیم و بعدش هرکس روانه اتاق خودش شد برای خوابیدن

الان هم که من دارم از امروز مینویسم!تا اینجای نوشته خوب بود و زندگی کردنی اما الان...

شب است و همه جا آرام و سرد

بخاری نازنینم را روشن کرد و صدای سوختن بخاری را می‌شنوم صدایش را دوست دارم...

دوباره دارم فکر میکنم به این روزها

به خودم

خانواده 

آدم های دورم

جامعه و باز هم خودم...

انگار در من جهان هاییست که با فکر کردن هر جهان به جهان بی انتهایی دیگر تبدیل میشود پر از فکر و پر از احساسات عجیب...

دوباره سگ سیاه در حال مبارزه و زخمی کرد من است

احساس میکنم دارم مشت میخورم از این حریف بی همه چیز!

مشت های پی در پی،گویا او منتظر فرصتیست برای ضربه فنی کردن من...

من که این فرصت را به او نمی‌دهم اما سخت است ندادن این فرصت به حریفی این چنین قوی!

دوباره دلم میخواد برم بلند ترین نقطه ی شهر و خونه هایی که به اندازه یه جعبه کبریت کوچیک شدن یا نقطه هایی که فقط نور چراغ ازشون مشخصه رو ببینم و بفهمم همه چی همینقدر کوچیکه

با یه آدم هم دغدغه صحبت کنم نه به‌خاطر اینکه بگیم تهش چی میشه

برای اینکه صرفا بهم نشون بدیم که ادم هایی با شرایط مشابه ما کم نیستند و میتونیم کنار هم بگذرونیم این روزها رو

کاش ر یکم بزرگ تر بود و به طبع من هم بزرگ تر بودم...

این روزها من و ر مدام با هم در جنگیم یهویی می‌بینم دارم داد میزنم درحالی‌که هیچ چیز خاص نشده و صرفا خواستم خودم رو تخلیه روانی کنم و سر ر خالی کردم البته که خیلی هم من مقصر نیستم و ر هم کم و بیش حرص آدم را بر می انگیزد ولی خب من باید

آرام تر باشم

صبور تر

خونسرد تر

منطقی تر 

سخت است هندل کردن همه اینها کنار هم برای من یکی که سخت است دیگران را نمیدانم.

احساس میکنم اگر همه چیز هم خوب بود باز هم من دلیلی برای غمگین بودن پیدا میکردم نمیدانم واقعا چقدر این درست است اما خوب میدانم این روزها اصلا قشنگ زندگی نمی‌کنم 

عملا دارم عمرم رو هدر میدم!!!!!

اصلا نمیخوام خودم رو سرزنش کنم ولی فکر کنم لازم دارم که به خودم تشر بزنم که بیشتر حواسم باشه به خودم و این زندگی...

بگم از کلمه زندگی بدم میاد ناشکریه؟!

درست میشه

این نیز بگذرد 

انت کهفی.

سرماخوردگی

واقعا سرماخوردگی خر است.

امسال اصلا سرم نزدم جز یکبار برای منی که پارسال هر دو هفته سرم میزدم دستاورد بزرگی محسوب می‌شه 

الان دلم سرم میخوااااااد

کلاس زبان هم دارم و سقف غیبتم پر شده!

باید حتما کلاس رو برم وگرنه میفتم..!

ناپروکسن و کلداکس و استامینوفن کدئین و نئوتادین و برم هگزین رو با هم خوردم الان دارم از خواب پاره میشم

گلوم هم انگار خار داره

بدن درد شدید

لرز بیش از حد

خواب آلودگی شدیدددد

آبریزش چشم وحشتناک 

از طرفی دارم فکر میکنم اصلا اخلاقی نیست برم که بقیه مریض شن!

شاید قید این ترم رو زدم و نرفتم کلا

فعلا یک ساعت بخوابم تا ببینم چی میشه...

من.

وسط روزمرگی دوباره خسته شدم،حوصله و سر رفت،احساس میکنم دچار آستیگماتیسم شدم در واقع حس میکنم نمره آستیگمات چشمم برگشته چون چشمم خیلی زود خسته میشه احتمالا باید دوباره به عینک عرض ادبی داشته باشم!

شیمی خواندم البته فقط یک فصل

این وسط سرماهم خوردم و ان چنان شدید است که حتی برای ناهار هم سوپ خوردم!

امروز دقت کردم که موهام به اندازه ای بلند شده که بتونم شبیه سامورایی ها بالای سرم طوری ببندم که مغزم از شدت کشیدگی تارهای مو و درد کف سر متلاشی شود،خوشحالم از این بابت چون مدتها بود این چنین نبسته بودم و دلتنگ این درد شده بودم!!!

البته همچنان بین کوتاه کردن و نکردن موهایم ماندم ولی فکر کنم زور کوتاه نکردن بچربد.

جوش های صورتم هم بهتر شدند و پوستم از حالت کدر و جوش داد به نسبتا شفاف و بدون جوش تغییر رویه داد و از این بابت بسی بسیار راضیم!

ناخن هام هم بلند شدن و همه اینها یعنی من زنده ام و زندگی جریان دارد حتی در بی‌حوصله ترین روزها!!!!!

دوباره دارم سعی میکنم از کوچیک ترین چیزها لذت ببرم مثل سابق

دارم سعی میکنم بیشتر احساس کنم و کمتر فکر.

دارم نجات میدم خودم رو از لوپ معیوبی که گیر کرده بودم توش

البته نمیدونم کی قراره کامل خارج شم از این حالت ولی خب فعلا امیدوارم به اینده و راضی از این بابت.

همین دیگر.

پ.ن:در مورد باز کردن اینجا هم هیچ نظری ندارم 

فعلا که داره خوش میگذره این حجم از چرت و پرت نوشتن،البته که حتی همین چرت و پرت بودنش رو هم دوست دارم.


شرح حال

این روزها کمی سرگرم تر از قبلم،سعی میکنم هرکاری کنم جز فکر کردن

راضیم از این بابت،خستگی شدید روحم رو با انجام فعالیت ذهنی یا بدنی بیشتر از حالت عادی سعی میکنم جایگزین کنم و از این بابت خوشحالم!

روزهای سختی هستند که دارم برای عادی ترین ها انرژی دو چندان صرف میکنم که صرفا بخشی از اون کار رو انجام بدم؛

خیلی از چیزهایی که مدت ها و حتی همین الان قصد انکارش را دارم نیز پذیرفتم!

مثلا من آدم به شدت مضطربی هستم اما این استرس را جز حالت هایی خاص که جمعا ۲_۳ بار اتفاق افتاده به هیچ عنوان توی ظاهرم،رفتار و یا علائم فیزیکی نشان نمی‌دهم نه اینکه نخواهم، انگار نمیشود!

ولی خب کارایی مغزم در شرایط بد عملا صفر میشود و فقط اینجاست که می‌فهمم احتمالا باید تغییراتی ایجاد کنم در شرایط موجود!

امروز فیزیک را تمام کردم حدود نیم ساعت بلکه کمی بیشتر هم رسم فنی تمرین کردم(امتحانات پایان ترم هم مجازی شدند البته از این بابت جدا ناراحتم چون شنیدم احتمالا سخت تر از حالت حضوری خواهد بود).

از فردا هم احتمالا شیمی می‌خوانم!!!

امروز جلسه سوم شیمی درمانی مامان بود،حال روحیش و حتی جسمیش اللن خوبه ولی از فردا یا احتمالا فرداشب دوباره وارد خلسه و حال بد میشه تا دو هفته...!

امشب تا همین نیم ساعت پیش داشتیم با مامان و بابا و ر و ز صحبت میکردیم و میخندیدیم و از این بابت خداروشکر و خدایا ممنونم چون واقعا این چند ساعت خیلی چسبید به خصوص شیرینی ساعت ۲ بامداد!

خلاصه بگم اوضاع بد نیست حداقل امروز بد نبود و شکر بابتش 

ولی بخوام از حس و حال خودم و جزئیات بیشتر این روزها بگم؛

همچنان فاصله م از ادم ها رو دارم اینکه هر روز می‌بینم اینحا فقط یک بازدید کننده داره و اون هم خودم هستم واقعا خوشحالم میکنه!

الان خیلی راحت تر مینویسم و واسه همین میخوام بگم که روزها اسونی نیستن حداقل برای من و توان من شاید یکی آرزوش این باشه که الان تو شرایط من باشه چون اوضاع براش به مراتب سخت تره ولی خب این روزها برای شونه های من زیادی سنگین اند و من اولش میخواستم خیلی قوی جلو برم اما خب دیدم من قوی نیستم و باید یاد بگیرم قوی بودن رو

پذیرفتم که من ادم  بی نظیر بودن در شرایط بد نیستم

و باید تلاش کنم که بتونم در نابسامانی خوب زندگی کنم.

و همین پذیرفتن خیلی کار رو برام راحت تر کرد.

فهمیدم نمیتونم بگم من خوبم درحالی‌که نیستم،با حال بد خیلی خوب درس بخونم و نمره عالی بگیرم گ،اخلاقم خوب باشه و پاچه ر بنده خدا رو روزی ۳ بار نگیرم،با مامان صحبت کنم و روحیه بدم به کسی که خودش کوه روحیه و انگیزه ست،به کارهای خونه تا حد توان رسیدگی کنم و به بابا کمک کنم،ر رو آروم کنم،به موضوعات مسخره صحبت با دوستام بخندم و ادامه بدم بحث رو مثل سابق و ....

من تقریبا تو همه ی اینها مردود شدم

اما مردودی انتهای راه نیست.

و دارم سعی میکنم اگر نمی تونم بگم بدم لاقل دروغ نگم که خوبم و برای این کاور دروغین هم انرژی صرف کنم!!!

دارم سعی میکنم بگم

آره من حالم خوب نیست

خسته م

گاها بی امید هم هستم

قوی هم نیستم

اوضاع فکری و درسیم هم قاراشمیشه

ولی دنیا همیشه رو یه پاشنه نمی‌یچرخه و من دوباره میتونم که بلند شم و هم تو درس هم تو زندگی اوضاع رو بهتر کنم و نذارم همین جوری بمونه!

شاید ببشتر از یه ادم نرمال زمان بخوام برای بهتر شدنم.

اما در نهایت مطمئنم که

 خوب میشم.

برف!

برف می‌بارد 

از ظهر شروع شده 

گاهی کمتر

گاهی بیشتر،گاهی هم قطع...

امروز یا به رقمی دیروز را دوست داشتم

حدود ۲۰ دقیقه از خانه تا کلاس زبان پیاده رفتم زیر برف...

و این بار هیچ فکر آزار دهنده ای نبود...!

آخر شب هم وقتی برف تندتر شد با بابا رفتیم بیرون و فقط راه رفتیم!

راه رفتن زیر برف و کنار بابا و گلوله های برفیی که به قصد کشت به هم میزدیم قطعا از به یاد ماندنی ترین هاست.

امشب یا به عبارتی همان دیشب وقتی ساعت ۸ بابا اومد دنبالم مثل همیشه ماشین مامان روی رادیو آوا بود،نمیدانم چرا ولی وقتی به سوی تو زندوکیلی را که شنیدم یاد اردو مطالعاتی های تا ساعت ۸ پارسال که مامان می اومد دنبالم افتادم،روزهایی که احتمالا مشابهش بعدا تجربه میشه ولی امروز امکانش نبود و نمی‌شد چون نه من مدرسه داشتم و نه مامان امروز حالش خوب بود که بتونه رانندگی کنه!اون لحظه انگار یکبار دیگه زندگی چک زد بهم ولی خب میگذره این روزها... و امشب خوشحالم بابت برف.

همین. 

به قول حبیب؛

ببار ای برف،ببار ای برف سنگین بر مزارم...!

پ.ن:عکسهای امشب رو خیلی دوست دارم با اینکه خیلی ژست خاصی نیست و توی یکیش شبیه عزیزان عضو گروهک تروریستی هستم اما به محض وصل شدن تلگرام قطعا میذارمش پروفایلم.