پرواز نور

پرواز نور

ثبت خاطرات روزهایی که فقط یکبارند...
پرواز نور

پرواز نور

ثبت خاطرات روزهایی که فقط یکبارند...

روزمرگی های (غیر) عادی

دیگر مثل سابق حوصله نوشتن را ندارم!

نه تنها اینجا بلکه در دفترم یا حتی در روزی روزگاری هم حوصله ی ثبت نیست؛نه اینکه این روزها بد باشند یا مزخرف که البته احتمالا جفتش هستند اما دلیل ننوشتن من این است که عادت کرده ام و متاسفانه عادت به بی عادتی شده بخشی از عادات روزمره من...

الآن هم نه قصد بازگو کردن این بی عادتی ها را دارم نه شرح حال بی حوصلگی و خستگی هایم...

روزهایم ساده اند.

خیلی ساده و خب بسیار هم دوست نداشتتی!

شبها دیر میخوابم حوالی ۲_۳ ظهر ها ۱۲_۱ بیدار میشم.

اسکرول و کتاب خوندن تا حوالی۶ البته گاهی یکی دو ساعتی هم این وسط میخوابم از ۶ تا ۷_۷:۳۰ میرم پیاده روی که خب افکار این مدتم اینقدر زیادن که هم از رکورد ویس  برای روزی روزگاری فرار میکنم و هم از فکر کردن ناشی از شنیدن موزیک های مورد علاقه ام برای همین سعی میکنم چیزهای جدید گوش کنم حتی اگر مورد علاقه ام نیستند مثل پادکست آموزش آشپزی!

بعدش هم از ۷.۳۰ تا ۳ دوباره به اسکرول و کتاب و خانه و خانواده میگذرد 

عجیب دوست نداشتتی و کسل کننده است این روزها اما خب باز هم چون فرصت برای بهتر کردنش دارم و جا داشت خیلی چیزها بدتر باشه و نشد شکر... .

پ.ن ۱: چند روز پیش ق رو دیدم و در مورد دنیا و تمایل من و جهان بینیم به پوچی دنیا صحبت کردیم و دیدم چقدر تفاوت است میان ما و خب ثانیه هایی حسادت ورزیدم به تفکر و آرامشش(در مورد این موضوع دارم به یه سری نتایجی میرسم که شاید با کمی تاخیر اما به طور قطعی در موردش خواهم نوشت)

پ.ن ۲:در مورد جنوب و موج راه افتاده در اینستاگرام نظراتی دارم که اون هم به زودی خواهم نوشت فعلا تسلیت و ابراز ناراحتی ام بابت بمپور ۳۸۸ بپذیرید

پ.ن۳:چند روز قبل حین رفتن به کلاس زبان خانم ا(دبیر ریاضی هفتم) رو دیدم بعد از حدود ۵_۶ سال،دیدار کوتاه اما دوست داشتنی بود"اون روز نشد ثبت کنم الان خواستم بگم".

پ.ن۴:عادی روزمرگی هایم را نوشتم و غیر عادی هایش را راهی آسمان کردم پس از تیتر متعجب نشوید)

دو از هشت

یکبار دیگر از ابتدا شروع کردیم و به انتها رسیدیم 

حضوری شروع شد

روزهای اول هفته اول و تنها هفته حضوری پرشور تر از همیشه بود!

دانشجو باز هم مثل همیشه قلبش به عقلش چیره شد و زیر سایه دوربین های مجهز به سنسور تشخیص چهره دانشگاه فریاد آزادی سر داد و در مقابل عقلش به قلبش چیره شد برای آزادی در برابر ضحاک و پایمردان دیو ایستاد 

درازی این ایستادگی ۸ روز بود!

روز هشتم ایرانی خوشحالی و تازیی غمگین شدند

گرچه که از اشک تازیان هلهله ایرانیان شور و شوقش بیشتر میشد اما آنقدر هم گذشت و کلا کلاس های ما به در سال ۱۴۰۴ کنسل شدند البته به جز کلاس استاتیک که بی وقفه هم قبل از عید و هم پس از عید و هم حتی جبرانی و در دوره فرجه برگزار شد!

بعدش دیگر زندگی آکادمیکی نداشتیم در ترم ۲ تا بعد از ۱۳ بدر و شروع مجدد

یادم نیس با چی شروع شد و حتی یادم نیس با چی تموم شد(با استاتیک تموم شد البته) و خب همگی انلاین بودند کلاس های انلاین متعددی رو گذراندم که برخی را بودم از روی اجبار و برخی هم از علاقه و بدون هیچ اکراهی...

کلاس های انلاین در یک کلام خوب نبودند

و شاید تنها خوبی ان بیست و چند روزی که شمال بودم و لپتاپ روشن بود و من لب پنجره و در حال شنیدن صدای باران و بوی نم خاک و لذت بردن از گرمای چای و طعم گس آن بود

البته از حق نگذریم شنیدن صدای باران چاشنی هرچه شود خوشش میکند به خصوص اگر بوی بهار نارنج هم زمینه را نوازش کند و خب در این حالت دیگری فرقی ندارد درس ادبیات فارسی و یک مثنوی از مولانا باشد یا شاه بیتی از حافظ یا معادلات دیفرانسیل و فیزیک ۲

روزهایی که کلاس های ۷.۴۵ صبح را حضور میزدم و خواب را ادامه میدادم هم به نوبه خودش خوب بودند!

دیگر نکات مثبت این ترم صرفه جویی در زمان بود که البته اگر این یکی را با کیفیت آموزش و زمان صرف شده بسنجیم برآیند خوشی نخواهد داشت و در واقع بیشتر هدر رفت عمر بود تا صرفه جویی...

دیگه عرضم به خدمت تون که از بعد  ۹ اسفند دیگه نرفتم دانشگاه تا تقریبا ۱۱۰ روز بعدش دو مرحله رفتم که خب خوش گذشت تا حد زیادی و دیگت هیچ خبری ندارم.

از امتحانات بگویم؛میان ترم ها مجازی بودند و خوب

پایان ترم ها هم مجازی بودند و ناخوب! چرا نا خوب؟ چون که اساتید هر یک از شیوه جدید و نوینی استفاده کردند برای امتحان گرفتن که خب کمی کار رو سخت میکرد اما در هر حال شکر بابت تمام شدنش و خلاصه بگویم امروز با امتحان معادلات دیفرانسیل ترم دوم تمام شد.

آنچه از این ترم یاد گرفتم چیز زیادی نبود اما اولین و شاید مهم ترینش این بود که گاهی هیچ چیز به هیچ شکل شبیه تصورات ما پیش نمی‌رود مثلا هرگز اندک ترم بودن خود را این چنین فرض نمیکردم که ترم دومش قریب به ۹۰ درصدش آنلاین باشد بدون هیچ خاطره جدید و خاصی...

و نکته بعدی باید درسها رو یاد گرفت نه برای رنک و الف شدن و یا نه حتی برای پاس شدن بلکه برای استفاده در ترم های آتی و آتی تر و در نهایت محیط کار پس اگر چه امتحانات آنلاین بودند اما درس خواندم نمیگم صد در صد امتحانات خالصی دادم اما تا حد ۷۰ درصد دانش خودم بود و خب از این بابت راضیم 

همین دیگر 

یک ترم دیگر هم تمام و یک جورایی شد 

پایان ترم دوم کارشناسی و پایان سال اول دانشگاه(ترم تابستون گرفتم اگر اون رو جز سال اول حساب نکنیم)

جابه‌جایی صفر

جایی نشسته‌ام در حوالی تیرماه ۱۴۰۵. نمی‌دانم این «حوالی» چقدر با زمان واقعی فاصله دارد، اما خوب می‌دانم فاصله‌ی من با این تاریخ، بیش از آن چیزی است که تقویم نشان می‌دهد. نه اینکه در لحظه نباشم؛ اتفاقاً مدت‌هاست تلاش می‌کنم در لحظه زندگی کنم. از گذشته‌ای که دیگر تغییر نمی‌کند و آینده‌ای که هنوز نیامده، تا جایی که می‌توان فاصله گرفته‌ام. اما مسئله چیز دیگری است.

اولین بار که احساس کردم چیزی در درونم ترک برداشته، هیچ اتفاق بزرگی نیفتاده بود. نه عزیزی را از دست داده بودم، نه جنگی شروع شده بود و نه کتابی خوانده بودم که جهان را زیر و رو کند و نه حتی در جنگ و جدل کشمکش های شیمیایی و هورمونی مغزم بودم!

شب بود،حوالی دو یا سه بامداد؛هوا کمی سرد شده بود. پتو‌ی نارنجی نرمی را دور خودم پیچیده بودم و چهارزانو روی صندلی حیاط نشسته بودم. روبه‌رویم درخت‌ها آرام ایستاده بودند. بوی شب‌بوها در هوا پخش شده بود. ماه آن‌قدر نور داشت که سایه‌اش روی آب استخر افتاده بود و آسمان، برخلاف اکثر اوقات، هنوز آن‌قدر تاریک بود که ستاره‌هایش دیده شوند.

موبایلم در دستم بود و هدست در گوش!

زیر لب با خواننده زمزمه می‌کردم:

عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند.

نمی‌دانم چرا، اما همان لحظه برای اولین بار احساس کردم شاید تمام چیزهایی که سال‌ها درباره‌شان مطمئن بودم، آن استحکام همیشگی را ندارند.

نه اینکه همان شب بی‌ایمان شده باشم.نه!

چرا که ایمان، اگر از دست برود، یک‌شبه نمی‌رود! ایمان مثل دیواری است که هر روز ترک کوچکی برمی‌دارد و تو آن‌قدر به دیدن ترک‌ها عادت می‌کنی که روزی ناگهان می‌بینی دیگر ترکی وجود ندارد نه چون ترک ها احیا شدند بلکه چون دیگر دیواری نیست!

امشب که این سطرها را می‌نویسم، باز هم شب است.

حوالی 11 شب. اما دیگر خبری از آن هوای خنک نیست. تابستان است و گرم و به طبع کولر آرام کار می‌کند. روی تختم نشسته‌ام، لپ‌تاپ روی پاهایم است و کمانچه کیهان کلهر را میشنوم و اینها را مینویسم!

از آن شب تا امشب، روزهای زیادی نگذشته است. اما ذهن من، به اندازه یک عمر راه آمده است.

من گیجم.

و عجیب‌تر اینکه از این گیجی ناراضی نیستم.

گیجی یعنی هنوز سؤال وجود دارد. یعنی ذهن هنوز نمرده است. یعنی هنوز چیزی در درونم مقاومت می‌کند و حاضر نیست اولین پاسخ آماده را بپذیرد. شاید اگر روزی هیچ سؤالی برایم باقی نماند، آن روز باید بیشتر از امروز بترسم.

 

مدتیست به جهان نگاه می‌کنم؛ نه فقط به زندگی خودم، بلکه به زندگی انسانها، به ایران ،به خاورمیانه...

به کودکی که در کلبه‌ای گلی در آفریقا متولد می‌شود و پیش از آنکه معنای زندگی را بفهمد، معنای گرسنگی را می‌آموزد.

به کودکی که در خانواده‌ای سلطنتی چشم باز می‌کند؛ کسی که از همان نخستین نفس، امنیت، آموزش، احترام و آینده را  پیش ثروت احتمالا فضایی اش به ارث برده است.

بعد همان جامعه، اولی را به خاطر شکست‌هایش سرزنش می‌کند و دومی را برای موفقیت‌هایش تشویق آن هم جامعه قرن 21 که ادعایش جهانی را کر و کور کرده است!

هر بار از خودم پرسیده‌ام این عدالت است؟

اگر نقطه‌ی آغاز تا این اندازه نابرابر باشد، چگونه می‌توان نقطه‌ی پایان را عادلانه دانست؟

اگر یکی تمام عمرش را صرف زنده ماندن کند و دیگری فرصت داشته باشد تمام عمرش را صرف پیدا کردن علاقه‌هایش کند، آیا واقعاً هر دو را می‌توان با یک معیار سنجید؟

شاید بتوان گفت دنیا همین است.

اما اگر دنیا همین است، پس آن عدالتی که سال‌ها درباره‌اش شنیده ایم کجاست؟

مدت‌ها گمان می‌کردم پاسخ این سؤال را در دین، فلسفه، کتاب‌ها یا هنر پیدا خواهم کرد! شاید کمی دیر اما نسبت به یافتن این پاسخ از تعداد حروف اسمم مطمین تر بودم!

کتاب خواندم،موسیقی گوش دادم،با آدمهای گوناگون صحبت کردم و در مقابل در طبیعت ساعت‌ها قدم زدم؛ دور از آدم‌ها، دور از شهر، دور از هیاهویی که اجازه نمی‌دهد انسان صدای ذهن خودش را بشنود اما هرچه بیشتر سکوت طبیعت را شنیدم، کمتر توانستم صدایی از آسمان بشنوم حتی آن روزی که آبی آسمان و آبی دریا در نقطه ای به نام ابدیت به هم پیوستند و محو شدند هم جوابی نیافتم!

عجیب است، اما شک من از مطالعه آغاز نشد؛ از تماشای جهان آغاز شد.

من نه خواندم،نه شنیدم،نه حرف زدم و نه حتی خود زندگی کردم بسیاری از سکانس های زیر را اما همگی را دیدم!

دیدم و دیدم و فقط دیدم!

فقط سعی کردم خوب و دقیق دیدن را تمرین کنم!

من دیدم آدم‌های خوبی که شکست خوردند.

دیدم آدم‌های بدی که پیروز شدند.

دیدم ظلم‌هایی که بی‌پاسخ ماندند.

دیدم «بار کج» بارها و بارها به منزل رسید.

و آرام‌آرام این پرسش در ذهنم شکل گرفت:

اگر ناظری وجود دارد، چرا این‌همه سکوت؟

کمی هم پرسیدم و خلاصه مطلب به دو شرح زیر رسیدم!

بعضی‌ می‌گویند این دنیا محل امتحان است و برخی نیز می‌گویند حکمتی وجود دارد که عقل انسان توان درکش را ندارد.

سال‌ها تلاش کردم این پاسخ‌ها را بپذیرم.

اما هرچه بیشتر فکر کردم، کمتر قانع شدم.

نه از روی لجبازی.

نه از روی میل به انکار.

بلکه چون دیگر دلیلی پیدا نمی‌کردم که مرا به ایمان بازگرداند.

من همیشه از اجبار دینی گریزان بودم، هرگز هم نه در جامعه و نه در خانواده اجباری بر سر پذیرفتن دین و آیین و حکمت خاصی یقه گیرم نشده بود!

اما سال‌ها باور داشتم خدایی هست؛ خدایی که شاید دین‌ها او را درست معرفی نکرده باشند خدایی که هم رحمان است هم رحیم و از مادر نوزاد به آغوش برای انسان مهربان تر و دوست داشتنی تر است!

امروز اما دیگر نمی‌توانم با همان اطمینان سخن بگویم.

هرچه بیشتر جهان را نگاه کردم، کمتر توانستم آن خدایی را که سال‌ها درباره‌اش شنیده بودم، در آن پیدا کنم و بیشتر به حضورش شک کردم!

شاید کسی بگوید این‌ها دلیل بر نبود خدا نیست.

حق با اوست.

این نوشته هم قرار نیست نبود خدا را اثبات کند.

من نه فیلسوفم، نه پژوهشگر حوزه الهیات و نه دانشمند.

این نوشته فقط روایت مسیری است که ذهن من طی کرده است آن هم نه برای ابدیت که هیچ چیز به عقیده ی من ابدی نیست! نوشته ای است از شرح حال مدتی هرچند اندک از زیسته های من در طی این 18-19 سال و خب اگر خلاصه بگویم و در یک جمله:

من دیگر نتوانستم ایمان سابقم را حفظ کنم.

همین.

با این حال، یک سؤال هنوز رهایم نمی‌کند.

چرا کسانی که ایمان دارند، آرام‌ترند؟

هرچه فکر می‌کنم، پاسخ ساده‌ای پیدا می‌کنم.

آن‌ها امید دارند.

امید دارند که کسی مراقبشان است.

امید دارند که حقی اگر در این دنیا ضایع شود، در جهانی دیگر بازگردانده خواهد شد.

امید دارند که هیچ اشکی بی‌پاسخ نمی‌ماند.

شاید همین امید، بزرگ‌ترین آرامش انسان باشد.

گاهی حتی با خودم فکر می‌کنم اگر روزی بفهمم خدایی وجود دارد، خوشحال خواهم شد.

نه برای اینکه در یک بحث فلسفی شکست خورده‌ام.

بلکه برای اینکه بالاخره کسی هست که این جهان را می‌بیند.

کسی هست که به واسطه ی حضورش عدالت، فقط یک آرزو نیست.

اگر روزی بتوانم با خدا حرف بزنم، احتمالاً سؤال‌هایم زیاد خواهند بود اما هیچ یک را نمیپرسم مثلا:

از او نمی‌پرسم چرا مرا ثروتمند نیافرید؟

 حتی از او نمی‌پرسم چرا زندگی آسان نیست؟

من سه سؤال بیشتر ندارم.

هدف از آفرینش ما چه بود؟

اگر می‌توانستی خودت را چنان آشکار کنی که تردیدی باقی نماند، چرا سکوت را انتخاب کردی؟

و اگر قرار بود انسان بیاموزد که شادی و اندوه دو روی یک سکه‌اند و جدا نیستند چرا پایان راه را به صورت دو جهان مطلق تصویر کردند؛ یکی سراسر نور و دیگری سراسر تاریکی؟

شاید هیچ‌وقت پاسخی نشنوم.

شاید هم اصلاً کسی برای پاسخ دادن وجود نداشته باشد.

و الان و این لحظه همین «شاید» تمام چیزی است که امروز در اختیار دارم شایدی که شاید به ظاهر از تردید می آید اما سرشتش به یقین نهفته است و به واسطه آن تا نرسیدن به جواب قطعی مهر یقین بر آن نمی زنم و صبر میکنم.

این روزها بیشتر از هر چیز به پوچی فکر می‌کنم.

نه پوچی به معنای ناامیدی.

بلکه پوچی به معنای نداشتن یک غایت از پیش تعیین‌شده.

شاید زندگی مقصدی نداشته باشد.

شاید تمام معنایی که انسان‌ها درباره‌اش حرف زده‌اند، ساخته‌ی ذهن خودشان باشد.

شاید ما فقط موجوداتی باشیم که در نتیجه‌ی میلیاردها سال فرگشت، فرصت کوتاهی برای آگاهی پیدا کرده‌ایم و سپس دوباره به همان سکوتی بازمی‌گردیم که از آن آمده‌ایم.

اگر چنین باشد، آیا زندگی ارزش زیستن دارد؟

مدت‌ها جوابم «نه» بود.

اما بعد، بی‌آنکه متوجه باشم، خود زندگی جواب دیگری به من داد.

زندگی را می‌توان شبیه یک مارپیچ تصور کرد.

اگر از بالا نگاهش کنیم، فقط یک دایره می‌بینیم.

فکر می‌کنیم هر بار دوباره به همان نقطه‌ی اول رسیده‌ایم.

اما اگر از بُعدی بالاتر نگاه کنیم و دو بعد را به سه بعد ارتقا دهیم می‌بینیم آن دایره در حقیقت یک مارپیچ بوده است.

هر دور، اندکی بالاتر از دور قبل!حتی اگر اختلافش ناچیز باش.

شاید زندگی هم همین باشد،شاید در پایان، جابه‌جایی نهایی ما تقریباً صفر باشد.

اگر بخواهم از زبان فیزیک همه فهم دبیرستان حرف بزنم، گویی تمام این مسیر طولانی، برای خودِ ما «کار» چندانی انجام نداده است؛ انگار از نقطه‌ای آمده‌ایم و دوباره به همان نیستی یا سکوت بازمی‌گردیم.

اما صفر بودنِ جابه‌جایی، به معنای صفر بودنِ مسیر نیست.

می‌شود ساعت‌ها راه رفت و دوباره به همان نقطه‌ی آغاز برگشت.

آیا چون مقصد تغییر نکرده، مسیر بی‌ارزش بوده است؟

نه.

در دل همان مسیر، هزار اتفاق افتاده است.احتمالا برای هر یک از ما بارها اتفاق افتاده است که؛

خوراکی‌ای را برای اولین بار چشیده‌ ایم.

در شهری ناشناس قدم زده‌ایم.

اثری خلق کرده ایم که پیش از آن وجود نداشت.

کتابی خوانده‌ایم که ذهنمان را تغییر داده است و تا مدتها درگیر اتفاقات آن مانده باشم!

فیلمی دیده‌ایم که تا مدت‌ها در خاطرمان مانده است و اصلا هر از چندگاهی آن را مجدد میبینیم برای تصویر مجدد آن احساس و خیال های بار اول تماشا!

با انسانهایی آشنا شده‌ایم که نگاهمان را عوض کرده اند حتی اگر به کوچکی آب و غذا دادن به گربه های خیابانی باشد!

شاید هیچ‌کدام از این‌ها جهان را تغییر ندهند که خب احتمالا هم نمیدهند!

و احتمالا حتی خود ما را هم در مقیاس کیهان تغییر نخواهند داد.

اما همان لحظه‌ها، تجربه‌ها و همان مسیر تنها چیزی هستند که واقعاً از زندگی در اختیار ماست.

شاید اگر معنایی وجود داشته باشد، نه در مقصد، بلکه در تجربه‌ی راه پنهان شده باشد!

هنوز نمی‌دانم خدا هست یا نیست.

هنوز نمی‌دانم عدالت روزی برقرار خواهد شد یا نه.

هنوز نمی‌دانم امید، کشف حقیقت است یا فقط زیباترین خودفریبی بشر.

اما می‌دانم که دیگر نمی‌توانم مانند گذشته ایمان بیاورم، فقط چون گروهی احتمالا دو چندان بیشتر از من از خدا بی خبر در گوشم خوانده اند و زمزمه کرده اند!

ولی خب در مقابل نمی‌توانم مانند بعضی‌ها با قطعیت بگویم هیچ حقیقتی ورای این جهان وجود ندارد.

من میان این دو ایستاده‌ام.

میان امید و تردید.

میان معنا و پوچی.

و فکر میکنم همین ایستادن، صادقانه‌ترین توصیفی باشد که امروز از خودم می‌توانم ارائه دهم.

اما خوب بر من روشن است که اگر روزی بفهمم تمام این شک‌ها اشتباه بوده‌اند، با آغوش باز اشتباهم را خواهم پذیرفت.

و اگر هرگز پاسخی پیدا نکنم، باز هم تا انتهای این مارپیچ خواهم رفت.

نه برای رسیدن

بلکه

برای دیدن،

برای چشیدن،

 و برای تجربه کردن.

شاید در جهانی که مقصدش برای من مبهم است، تنها چیزی که حقیقتاً به من تعلق دارد، همین مسیر باشد.

کاش...

امشب هزار «کاش» در ذهنم جولان می‌دهد؛ اما نه از قبیل آن کاش‌هایی که بوی غم، حسرت و دلتنگی می‌دهند.

کاش‌هایی از جنس بی‌مزگی و لودگی، با چاشنی ِ خوش نمکی!

مثلاً کاش یک مگس بودم و فقط ویز ویز می‌کردم. یا حتی یک سوسک؛ که به ثانیه نکشیده، بعد از دیده شدن توسط آدم‌ها، با یک ضربه‌ی دمپایی مغزم متلاشی می‌شد.

کاش آلبالوی داخل یک بستنی یخی بودم؛ یا خامه‌ی روی کیک. یا حتی لیموعمانیِ قورمه‌سبزیِ مامان‌بزرگ. اصلاً می‌توانستم همان خمیر نان‌هایی باشم که مامان اوایل اپیدمی کرونا می‌پخت.

از خیرِ این هم می‌گذرم که می‌توانستم یک لیوان آب زرشک تگری در یک روز داغِ تابستان باشم؛ یا مثلا چای و کوکیِ گردویی در عصرِ نیمه‌جانِ پاییز یا حتی باقالی و لبوی داغ روی گاریِ آقای لبوفروش، جلوی کلاس زبان، آن هم وسط یک روز برفی!

از خوراکی‌ها که بگذرم؛

می‌گویم کاش کتابی بودم در یک کتابخانه؛ فرقی هم نمی‌کرد چه کتابی. 

یک رمانِ بی‌خود، یا کتابی سنگین درباره‌ی جامعه‌شناسی و فلسفه.

اصلاً کاش فقط یک صفحه کاغذ بودم؛ برای نوشتن هر دری‌وری‌ای.

کاش هرچه که بودم...

باحال‌تر از الان بودم.

لبخندی به لب می آوردم هرچند کوتاه و تصنعی... .

مردن برای زندگانی

گاهی زندگی فقط و فقط زندگی کردن است،زندگی کردن نه به مثابه ی مقصد و نه حتی مسیر!

و شاید زندگی همین است که روزی روزگاری در میان شلوغی شهر بعد از تجربه ی بدترینِ لحظات باز هم فرصت را به تجربه ی لحظات دیگر بدهی و حتی اگر شد قابی از ثانیه هایی خوش برای خودت در همان روز شاید نکبت بسازی و شاید زندگی این نیاشد که صبر کنی برای سالی بهتر،ماهی بهتر،روزی بهتر و یا حتی ساعتی بهتر شاید همین است که در همان ساعت خیلی بد روزی بد در ماهی بدتر و سالی بسیاربسیار بد در قیاس با  گذشته، ثانیه ای را پیدا کنی بهر بودن و زندگی کردن!

بهر زندگی کردن و فقط زندگی کردن نه برای هدفی در آینده دور و نه حتی برای فردای خویش! بلکه فقط و فقط برای گذر از زمان حال خود!

و شاید زندگی همان درک طعم تلخ قهوه ات در عصر روزی باشد که قبلش خبری نه چندان خوش را شنیدی و بعدش هم قرار است قابی از ناخوشایندی را ببینی، بشنوی و تجربه کنی؛درک طعم تلخ قهوه  نه برای تلخ بودن و یا حتی درهم رفتن صورتت از شدت تلخی بلکه برای لذت بردن از چشیدن آگاهانه آن تلخی آن هم بدون هیچ تعمیمی به لحظات گذشته و آینده!

و احتمالا زندگی همان قدم هاییست که در خیابان برمیداری نه برای رسیدن به مقصد بلکه به تضاد و برای نرسیدن به مقصد حال اینکه دلیل این نرسیدن نداشتن مقصد است یا نبود حوصله ی کافی برای رسیدن چندان اهمیتی ندارد آنچه اهمیت دارد این است که دیگر حتی به قصد فکر کردن های هزارباره به موضوعات حل شده و حل نشده ی ذهنت راه نمیروی نه چون آن موضوعات نیستند بلکه دقیقا چون هستند اما تو تصمیم میگیری که کی و کجا با تو هم مسیر شوند و کجا برای شان رفیق نیمه راه باشی!

و احتمالا زیستن همین حس خلا نسبت به زندگی، خود زندگیست!

 خلا نه برای نبودن بلکه دقیقا برای بودن!بودن برای بهتر احساس کردن و درست تر بودن.

و شاید این روزها من بهتر از گذشته یا بهتر است بگویم خیلی بهتر از گذشته بودن در لحظه را برای بودن و در مقابل نبودن را نیز برای بودن یاد گرفته ام،آنقدر خوب یاد که میتوانم خودم را از هزارتویی از افکار به سوی توده ای تهی از اندیشه بکشانم و در لحظه آماده باشم برای حرکت به سمت نرسیدن!

آماده شدن برای نشدن و بودن برای نماندن!

و چه خوب است این دانستن برای ندانستن... .

حسی شبیه به مردن برای زندگانی.

هیچی

هیچ چیزی برای گفتن نیست.

همه چیز همان گونه است که باید.

تا الان ۳ امتحان از ۶ امتحان این ترم رو دادم.

نتیجه؟!

فلسفه عالی

ریاضی احتمالا خوب

استاتیک متوسط و حتی شاید متوسط رو به پایین

فردا هم برنامه نویسی دارم! آمادم؟بله.

این روزها درس می‌خوانم 

به قصد کشف کوچه پس کوچه های جدید پیاده روی میکنم

فکر میکنم به خودم و اینده 

فیوز گوش می‌دهم و کتاب نمی‌خوانم!(به طرز عجیبی در کتاب خواندن تنبل شده ام...)

اسکرول اینستاگرام و توئیتر گردی هم به امورات فوق ضمیمه میکنم.

همین دیگر

خیلی عادی و واقعا عادی زندگی می‌کنم

عادی 

بی هیاهو

آرام

در حال گذر...

لذت هم میبرم؟ از آرام بودن روزهایم بله اما از فعالیت های طی روزم؟ خیر

حالم چگونه است؟!

خوبم

خیلی خوب

مدتهاست این طور خوب نبودم و این چنین از خلوت با خودم لذت نبرده بودم...

آرام همراه با سکوت در مسیر روزهای شاید نه چندان عالی زندگی در حال گذرم و صادق باشم از این گذر نهایت لذت را میبرم.

آدمیزاد برخلاف تصورش ذره ذره به هر چیزی عادت میکند 

تمام ان چیزهایی که کمی پیش تر غیر عادی میدانستم شان الان بخشی از من و زندگی من هستند و خب من شاید خوشحال نباشم بابت تجربه بسیار از انها اما دست کم دیگر ناراحت هم نیستم؛انگار پذیرفتم و فهمیدم که گاهی هیچ چیز در دست من نیست پس چه بهتر که اگر نمیخندم به روزگارم با لبخندی ملیح و زنده به استقبال همین ناخوشی ها بروم تا بگذرند و بگذرند و فقط بگذرند که بروند... .

آری خلاصه بر اینکه اولین روزهای تابستان ۱۴۰۵ عالی نیستند 

اما بد هم نیستند

شکر بابت وجودش


در حوالی امتحانات

از شنبه امتحاناتم شروع میشود و عمده آنها (11 واحد از 17 واحد) هفته آتی است!

و بعد یک هفته استراحت و مجدد و دو امتحان دیگر یعنی 22 تیر من از درس و دانشگاه راحت شدم به احتمال بسیار زیاد!

البته اگر ترم تابستان برندارم که کاملا مردد هستم و بین تابستان با درس اونم عمومی و تابستان بدون درس نمیدونم کدوم رو قراره انتخاب کنم که خب تصمیم گیریش رو به کمی بعد تر موکول میکنم!

این روزها کم و بیش درس میخونم و تا حدی راضیم از اوضاع تمرین دم ددلاین هم یه معادلات دارم که حدودا 30% مونده و یه اخلاق که خب اصلا حوصله ش نیست ولی خب 3 نمره ست و نمیشه از خیرش گذشت که احتمالا فردا یا جمعه انجام خواهم داد.

شنبه امتحان استاتیک و اخلاق دارم که خب دومی رو احتمالا کلا به جپت محول خواهم کرد ولی اولی درس مهمیه و دارم میخونم خودم جدای اینکه تمام هوش مصنوعی های از حل استاتیک و اشکالش عاجز هستند.

همین دیگر خبری نیست.

دلتنگ این روزها میشم؟

هرگز.

تابستان

سلام بر تابستان 

چند دقیقه ای دیر رسیدم به ۱ تیر ۱۴۰۵

اما ملالی نیست

آنچه من شنیدم از این روزها

تابستان خوبی نخواهد بود برای من.

با این حال امید داشتن هم چیز بدی نیست

کاش انتهایش خوش باشد... .

پایان خرداد

و دوباره رسیدیم به اخر ماه!

31 تیر 1405

عادی شروع شد اما عادی ادامه پیدا نکرد دو مرتبه و یکبار یک هفته و یکبار نمیدانم چند روز مامان بستری بود که بار دوم هنوز هم ادامه دارد البته برخلاف دفعه اول که هیچ چیز نرمال نبود این بار همه چی طبق برنامه است و از لحاظ پزشکی همه چیز خوب است!

بعد از یک ماه دال را دیدم البته اصلا دیدار خوبی نبود چون من و دال این مدت هر کدام دغدغه های متفاوتی داشتیم و دیدن مان دیدار دو دوست صمیمی نبود و بیشتر شبیه یک وقت گذراندن در یک عصر بهار به صرف یک ابمیوه بود و نه بیشتر!

میم را برخلاف ماه های قبل مدت هاست ندیدم و خبر زیادی هم ازش ندارم چون جفت مون خیلی درگیریم این روزها!

با ر وقت بیشتری گذروندم این مدت که خب رضایت بخشه تا حد زیادی!

بعد از 107 روز دوشنبه هفته پیش رفتم دانشگاه که خب اتفاق خاصی نیفتاد که بخوام تعریف کنم صرفا بعد از بیش از صد روز دانشگاه رفتن حس جالبی داشت.

این ماه کتاب زیادی نخوندم در واقع یک کتاب هم تموم نکردم(ایا نسل بشر باید منقرض شود؟)کتابی که دارم میخونم.

اینترنت وصل شد توی این ماه و خب برگشتم به اسکرول کردن های بی انتها در اینستاگرام و با انتها در یوتیوب!!

درس نخوندم خیلی! یعنی کلا ازبعد میان ترم ها درس زیادی نخوندم

یه تجربه نصفه و نیمه از مراحل اپلای هم کسب کردم که خب موفقیت امیز نبود(توصیه نامه و ریزنمرات میخواستم که خب هیچکدومش رو نتونستم بگیرم:))

همین دیگه خلاصه که ماه خوبی نبود باشد که تکرار نشود.

پ.ن:با نوشتن خیلی غریب شدم و نمیتونم خوب جمله بندی کنم،بر من ببخشید تا برگردم به روال

وقتی که اینجا نبود!|بخش چهارم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

وقتی که اینجا نبود!|بخش سوم

اردیبهشت 1405

شرح حال فروردین

یک ماه از شروع سال جدید گذشت 

دوباره ابتدای هر سال پرامید و با لبخند هرچند تصنعی به دیدار سال جدید رفتیم؛

به دیدار دیار ایران باستان 

با امید شروع کردم اما طولی نکشید که شعله های امیدمان به یکباره یا خاموش شدند یا برعکس شدند و آتش مثال به دنبال ما راه افتادند و هی ما دویدیم و هی انها...!

ماهی که گذشت پر بود از احساسات نزیستنی که گاهی آنقدر شدید بود که حتی فرصت نوشتن را از ادم میگرفت؛

با این همه نه گردش زمین به دور خودش و نه گردش ماه به دور زمین هیچ یک منتظر ما نمی مانند و می‌چرخند و می گردند و جلو میروند 

درست مثل این ماه که برخلاف فروردین بودنش آن چنان سریع گذشت که گاه ما از شدت و سرعتش جا ماندیم!

اگر این ماه را خلاصه کنم؛

سال تحویل_چای_مهمانی_سکوت_خلوت_بوف کور_چای_طبیعت_عکاسی_وقت گذراندن بیشتر با ر_دریا_چای_باران_آبگوشت و روز بارانی و نان محلی و کلاس فیزیک ۲_غم_غرب زدگی(۷۱٪)_اتصال کوتاه به اینترنت بین الملل_شیمی درمانی مرحله۴ مامان_جنگل_رودخونه_تارعنکبوت_گچ و چای سرد شده_گاو_گوجه سبز و ازگیل_بهار نارنج و‌تمیز کردن بهار_تمرین تحویلی_کلاس انلاین_مکتب خونه و در پس تمام اینها خانواده و خانواده و خانواده!

خلاصه که به ظاهر میشه گفت ماه خوبی بود ولی خب چون همه اینها زیر سایه جنگ بود شاید بهتر باشه در خوب بودنش کمی تامل پیشه کرد؛

با این حال شکر بابتش و به امید اردیبهشتی دو چندان بهتر زیر سایه نور برای وطن و تن... .

۱ اردیبهشت ۱۴۰۵

۰۰:۳۳

کمی زندگی

خب دیگر انگار همه چیز عادی شده!

مثلا زندگی با اینترنت بسیار بسیار محدود یا عملا زندگی بدون اینترنت

دانشگاه انلاین

و همچنین اخبار های ضد و نقیض جنگ از شبکه های اینور و آنور!

چه میدونم لابد این هم‌بخشی از سهم ما از این زندگی بوده...!

بخشی که دوستش نداشتیم اما چه چاره ای هست جز پذیرش؟

ما هم پذیرفتیم و جا در پای زندگی پیش می‌رویم برای گذران هر روزمان را...!

این اخر هفته بعد از ۶ یا ۷ ماه رفتیم شهریار

مثل همیشه 

فیلم دیدیم و حرف زدیم و اندکی میوه چیدیم و‌برگشتیم!

خوش گذشت و احتمالا هفته بعد این موقع این هفته حسرت شده چون مامان به خواب ۴_۵ روزه بعد از شیمی درمانی میرود...!

اخر هفته درس نخوندم‌اصلا،طی هفته باید جبران کنم!

این اخر هفته بد نبود یعنی خوب بود هم من بعد از مدت ها پرواز رو دیدم هم کلا در کنار خانواده گذشت دیگه...!که خب خوش گذشت!

به امید بهتر و‌بیشتر شدن روزهای این چنینی 

خب همین دیگر.

۵ اردیبهشت۱۴۰۵

۱:۰۲

شرح حال

و دوباره من و این کنج و یک برگ کاغذ و یک قلم!

مثلث خوبی هستیم؛بمانیم برای هم...!

این روزها افکار زیادی در من نقش بسته اند برخی به کوتاهی لحظه شادی جوان ایرانی می ایند و می‌روند و برخی نیز به درازای غم در این سرزمین کهن می آیند و می مانند و می مانند.

افکار زیادی جولان می‌دهند که گاهی خوب است گاهی بد؛یکی از این افکار که امشب یقه گیرمان شد؛ظاهربینی و سطحی نگری است!

سطحی دیدن لحظه های زندگی و در ابعاد بزرگ تر تعمیم ان به جامعه؛سطحی نگری چندان چیز بدی نیست به شرط آنکه در درجه اول نشر پیدا نکند و در درجه دوم اگر نشر پیدا کرد از آن به سان کوتاهی لذت یک لیوان چای داغ در یک روز سرد و زیر باران حمایت به عمل نماید!البته انچه در این لحظه در ذهن من است با آنچه که در قالب چای و زمستان بیان شد فاصله اش سال های نوری است‌ و ابدا بویی از این تعبیر عارفانه نبرده و واقعیتش زشت است و زشت و کریح...!

تا چند ماه قبل و یا حتی چند سال قبل دلم برای ایرانی و مردمان این خاک می سوخت کمی بعد تر به جامعه ایران و کشور ایران تکثیر یافت اما الان که نگاه میکنم نه دلم برای ایران میسوزد نه ایرانی می‌دانید چرا؟!

جامعه ای که قشر صاحب فکر و اندیشه اش که مثلا دانشجو یا دانشجویانی باشند که علی رغم تعبیر های بسیاری که از آزادی و ادعاهای طویلی در راستای مطالعه و فکر دارند از کمترین بینش سیاسی_جامعه شناسی برخوردار نباشند و به عدم اطلاع خود ببالند و آن را در ملع عام با ظاهری امروزی اما با غل و زنجیری از جنس حرف زور و استبداد به بقیه دیکته کنند عملا دلسوزی ندارد...!

کشوری که درد مردمانش نان است و نان و نان!

و اگر دادی هست که قطعا هست !پیش از هر حق و حقوق مدنی و انسانی از فقدان نیاز اولیه انسان و هر موجود زنده ای که آب است و غذا و خوراک نشات می‌گیرد و وقتی به پای بیداد ایجاد شده دادی از سوی شکمی گرسنه به سر داده میشود و جانی به پای لقمه نانی از کف میرود؛عموم قشر صاحب فکر و اندیشه اش،دستاورد تمام جان های از دست رفته را حضور مثلا آزادانه با لباسی چند وجب کوتاه تر و یقه کمی باز تر در جامعه می‌دانند با همان خفه خون های همیشگی و چه بسا خفقان های سنگین تر و به‌علاوه نان گران تر دیگر به دل سوزی و ناراحتی نیازی ندارد...!

وقتی هم که اعتراضی میکنی با وقاحت و گستاخی تمام و گاها در غالب چند ایموجی خنده که پوزخند تلقی شان میکنم میگویند در همسایگی مان امارات و عربستان سوار بر پله های ترقی و آزادی هستند،وقتی هم که حرف از آمار و ارقام فساد در راستای همین ازادی میشود دانشجوی مهندسی مملکت طوری با اعداد برخورد میکند که گویی تا به حال به زندگی اش نه عدد دیده و نه می داند آمار چیست!

گویا آنچه که هزار هزار سال ایرانی بر آن کوشید تا شبیه قبیله گردان  عرب نشود به یکباره زیر زرق و برق کثافت رنگارنگ امارات و عربستان گم شد و آرزوی ایرانی شد مثلا آزادی...!

آزادی‌ی که اگر معنایش را می‌دانست هرگز در لجنزاری به نام سرزمین عرب دنبالش نمیگشت!

راستش را بگویم دلم دیگر نه برای ایرانی می‌سوزد و نه حتی ایران...!

از اولی خشمگینم

و‌ برای التیام بخشیدن به دومی خسته!

الان فقط دنباله ی روزنه ای هستم هر چند کوچک که خودم باشم و خودم و فقط خودم!برای پیدا کردن آنچه که باید در بیرون یافت میشد و نشد،در درون خودم... .

۶ اردیبهشت ۱۴۰۵

۲۲:۳۶

این روزها

روزها از پس همدیگر می ایند و می روند

عادت کردم به زندگی در فضای مجازی داخلی و ارتباط حداقلی با جهان بیرون

چه بگویم؟!

تقریبا هیچ نداذم برای گفتن 

راستش را بخواهم از این روزها هیچ خوشم نمیاد 

بلاتکلیف تر از هر وقت دیگری شب را روز میکنیم و روز را به شب می‌رسانیم

از لحاظ زمانی و ددلاین چندان عقب نیستم یک سوال از تمرین تحویلی ریاضی ۲ مانده و نوشتن جزوه فیزیک ۲

مطالعه معادلات مرتبه ۲ دیفرانسیل

و تمرین بیشتر فیزیک

جز اینها هیچ کار دیگری ندارم خوشبختانه!

که خب خوشحالم از این بابت 

البته زبان هم باید بخوانم 

برنامه نویسی هم باید بیشتر از تمرینات دانشگاه تمرین کنم

به جز اینها هیچ کار دیگری ندارم!

خب راستش را بگویم جز کلاس های ۷.۴۵ صبح با بقیه چیز ها راحت تر کنار میام ولی امان از کلاس های صبح...!

مزخرف است و مزخرف و مزخرف!

از سرعت بیخود اینترنت و سامانه های بیخود تر دانشگاه هم که بهتر است بگذرم..!

نمیدانم دقیقا این چه جوانی است که این طور میگذرد؟!

نمیدانم بگویم این نیز بگذرد یا نگذرد،چون ممکن است بدتر شود... .

۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵

۰۰:۱۷

تشنه ی آغوش

سلام

صدای من رو دارید؟

با نام خدا این جلسه رو شروع میکنیم

هر کی سر کلاس هست مثبت بفرسته...

کلاس شروع میشود 

من و ۵۳ نفر دیگر سر کلاسیم!

البته بسیاری از جمله خودم فقط اسم شان در لیست هست و جسم و روح شان هر جایی به جز کلاس معادلات دیفرانسیل یا استاتیک یا برنامه سازی یا هر یک از ۱۷ واحد این ترمِ من هست!

استاد حرف می‌زند و برای خود درس می‌دهد و من و بسیاری مانند من هرازگاهی بله یا خیری در جواب سوالهایش می‌دهیم و او ادامه می‌دهد 

ناگهان صدای استاد قطع میشود

نمیدانم اینترنت من است یا سامانه همیشه خراب؟

گروه هایم در بله چک میکنم و گویا مشکل از سامانه ست!

در همبن حین چشمم به خودم در صفحه سیاه لپتاپ می افتد!با خود زمزمه میکنم چیشدیم ما؟!

چرا در اوج جوانی باید این شود سهم ما از زندگی؟

کلاس های مجازی

اینترنت به شدت محدود و بی کیفیت

زندگی هر روز سخت تر از دیروز 

نرخ دلاری که مدام بالا میرود و بالا و بالاتر...

مایی که هی می دویم و هی بیشتر دور می شویم... .

هر طور فکر میکنم

حیف بودیم

حیف بودیم برای گذراندن زندگی به این شکل...

خیلی حیف بودیم... .

چه کنیم که تقدیر و سرنوشت و شانس ما را گره زد به این خاک و این جبری که نامش جبر جغرافیاست!

چه وحشتناک است این بزرگسالی که وسط زندگی تمام این افکار مثل خوره به جانت می افتد و همزمان باید هم تار های تنیده شده این افکار را از ذهن بزدایی و هم کارت را بکنی... .

چه خسته کننده ست همه چیز... !

پیشتر روزها را دوست داشتم به هزار دلیل و از انها متنفر بودم به یک دلیل که ان هم زندگی کردن یک روز دیگر و نزدیک تر شدن به مرگ بود و این روزها تنها دلیلم برای دوست داشتن روز و روزگار تمام شدن یک روز دیگر و‌نزدیک تر شدن برای در آغوش کشیدن خاک است؛چه بلایی‌جز زیستن در خاورمیانه می‌تواند آدمیزاد را تشنه ی چنین آغوشی کند؟!

هیچ.

۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۴

۲:۱۲

آینه

"آینه"

در آینه که نگاه میکنی فقط خودت را نمیبینی! گاهی عمق نگاه از مرتب کردن موها و کمی به سر و صورتت دست کشیدن بسیار بسیار عمیق تر است... .

در آینه نگاه نمیکنی تا فرق وسطت را دقیق تر بازکنی!

یا حتی نگاه نمیکنی که گودی تیره زیر چشمت را با دقت بیشتری نگاه کنی 

حتی با کلافگی و آشفتگی ظاهرت هم کاری نداری...!

در آینه نگاه میکنی تا خودت را بیابی نه اینکه خود را بیارایی...!

سرت را با وسایل روی دراور گرم میکنی برای بار هزارم چیدمان شان را عوض میکنی!

با درپوش تقریبا گرد و نقره ای عطر بازی میکنی و آن را میچرخانی

زیر لب زمزمه میکنی؛

چرخ گردون چه بخندد چه نخندد تو بخند

مشکلی گر سر راه تو ببندد تو بخند

غصه ها فانی و باقی تو بخند

گر دلت از ستم و غصه برنجد تو بخند

در حال زمزمه چندین و چند باره هستی؛در پس زمینه هم صدای تدریس "مقاومت و مقاومت ویژه الکتریکی"می آید! صدایی که نه شنیده می‌شود، نه قطع می‌شود، فقط هست. مثل تمام چیزهایی که این روزها فقط هستند که باشند نه اینکه واقعا بخواهند که باشند!

به یکباره تمام آن نگاه هایی که از خودم و آینه می دزدیدم تا چشمم به تصویر چشمانم در آینه نیفتد را کنار میگذارم و نظاره گر برق همیشگی چشمانم در آینه میشوم انگار بالأخره بعد از ساعتها جلوی آینه نشستن جرئت دیدن خودم را پیدا کردم!

برق چشمانم را میبینم؛

برقی که این بار برخلاف اکثر قریب به همیشه اوقات برق نیست؛شبیه اشک هاییست خشک شده!اشک هایی که به موقعش یا وقتش نبود یا حسش یا گاها جرئتش نبود که سرازیر شوند و الان دیگر خشک شدند و به صورت لایه ای همیشگی روی چشمانم ماندند...!

به چشمانم نگاه میکنم و با خود میگویم:چی شدیم ما؟!

چند شب قبل که عکس های بچگیم را می‌دیدم به تولدهایم که رسیدم خیلی مشتاق بودم ببینم آرزویی که قبل از فوت کردن شمع هر سال داشتم چی بود؟

هزار هزار افسوس میخورم اگر آرزویم در آن روزها بزرگ شدن بوده باشد...!

بزرگ شدنی که در نتیجه اش ایستادنم در اکنون باشد جایی میان آن شوق وصف نشدنی چشمانم در روزگار کوکی و این بهت زدگی چشمانم در آینه!

اکنون برخلاف همیشه و هر روزه

کم امید تر

خسته تر

و حتی غمگین تر 

در حال تماشای خودم و زندگی خودم از جایی شبیه به دورترین بالاترین نقطه شهر هستم؛

زندگی یک آدم در یکی از خانه های با چراغ کم جان،در یکی از خیابان های همین شهر...

نه آنقدر دور که نور کم جانش را نبینم و نه آنقدر نزدیک که بدانم پشت آن چراغ کم نور چه خبر است؟

فقط و فقط تماشاگرم

تماشاگر آدمی که گویا اتفاقات اخیر زیادی از حد بهت زده اش کرده اما کماکان ادامه می‌دهد با امید کم یا حتی گاها بی امید تا فقط ببیند چه میشود...!

و فقط هی زیر لب می‌گوید:"این نیز بگذرد".

در همین حین صدای" خسته نباشید بچه ها"ی استاد را می‌شنوم خودم را به لپتاپ میرسانم  خسته نباشیدی برایش تایپ میکنم و از صفحه خارج میشوم!

لپتاپ را خاموش میکنم؛

دوباره در صفحه سیاه و خاموش خودم را می‌بینم و میپرسم چی شدیم ما؟!

انگار عمر این نیز بگذرد ها و کاسه صبر من به قدر فاصله دراور تا میز تحریرم شده...

دوباره روز از نو و روزی از نو... .

۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵

۲۳:۵۱

پایان اردیبهشت

آن چنان با نوشتن از خود و روزمرگی غریب شده ام که دیگر میلی به نوشتن نیست!

به آخر ماه رسیدیم و به طبق عادت نانوشته از این ماه مینویسم!

از درس و دانشگاه و خودم و شاید کمی افسردگی و کلا زندگی

این مدت دوباره فقط سر کلاس حضور داشتم برای حضور داشتن نه درس خواندن 

برای امتحاناتم هم در حد ۶۰_۷۰ درصد خواندم و باقی را به جی پی تی و دوستان محول کردم البته فلسفه اخلاق امروز را ۹۰ درصد به جی پی تی اعتماد کردم!

نتایج هم هنوز نیامده اما خب به نظر بد نیستند یعنی عالی نیستند اما افتضاح هم نیستند!

این از درس خواندن!

در باب زندگی کردن هم که باید اضافه کنم که خب کمی بی انگیزه ام این روزها! حوصله هیچ چیز را ندارم!

دلم میخواهد فقط بخوابم

اما خب با همه اینها سعی میکنم ارتباطم با آدم ها را به صفر نرسانم و حلقه اتصالم به آخرین روزهایی که زندگی واقعا زیستنی بود منظورم حوالی دبیرستان است؛ را که دوستانم هستند را در کنار خود داشته باشم!

چند روز پیش بعد از مدت ها آ.ف را دیدم و دیداری بسی دوست داشتنی بود!

دیگر چه بگویم؟!

هنوز هم طعم تلخ چای و کیک بعد از چرت زیر یک ساعت بعد از ظهر و هپروت بعدش را دوست دارم!تلخ اما با معنی!

طعم تلخی که معنا می‌بخشد!

هنوز هم وقتی به جواب درست یک معادله میرسم خوشحال میشوم

حتی هنوز هم وقتی شام کوفته ست فارغ از تمام دنیا تا حد مرگ خودم را در ان غرق نیکنم

هنوز هم از پیاده روی بی هدف در کوچه پس کوچه های شهر لذت میبرم

هنوز هم وقتی با دوستان می‌نشینم لوده ترین فرد جمع میشوم‌ و به قول صاد تا ۱۰۰ سالگی هم دارک هیومرم مثل قبله!

هنوز هم از شنیدن پادکست های تهران پادکست لذت میبرم

هنوز هم بوی باران عصر بهار و رعد و برق شب را دوست دارم.

هنوز هم از شام های ۴ نفره لذت میبرم.

هنوز هم شکرگزارم بابت هرچه که هست و آنچه که باید باشد ولی نیست

اما در پس تمام این زیر و زبر های لذت از زیستن از رندگی بیزارم و از ان میترسم از اینکه این شب هیچوقت قرار نیس صلح بسه و بیماری مامان هر روز یک چهره جدید از خودش نشان می‌دهد و طبق تخرین چهره باید در یکی از همین روزها و حالا با یکی دو هفته فاصله جراحی شود...!

در پس تمام این روزها هنگامی که هر یک از دوستان نزدیکم غرق مشکل و مسئله ای شخصی هستند و یکی از رشته ای میگوید که دوستش ندارد و دیگری از بیماری و مصدومیت ناگهانی یکی از نزدیکانش و در مقابل شخص دوم کنکور هم دارد!

به خودم فکر میکنم و رشته ای که احتمالا اینده ای نخواهد داشت به خصوص در ایران! و همچنین به خودم فکر میکنم و مامان:)

نمیدانم واقعا ولی خوب میدانم حق من از زندگی لین حجم از اضطراب و نگرانی نبود و نیست با این حال اوضاع همبن است و کاری هم نمی‌شود کرد...!

از طرف دیگر هر روز پیروزی ج.ا پر رنگ تر از قبل میشود و واقعا دیگر توان تحمل این احمق ها از صبر من بیشتر است.

کاش یکی از همین روزها رندگی ام در میانه و خسته ترین حالت ممکن تمام شود

تمامِ تمامِ تمام.

طوریکه انگار هرگز نبودم

همیشه که ته ماه نباید امید داشت امیدوارم آخر خرداد رو نبینم جای اینکه بگم امیدوارم خرداد خوبی داشته باشم!

حرفی نیست

عرضی نیست

سخنی هم تیست

اردیبهشت جالبی نبودی تکرار نشو

اصلا دیگر هیچوقت نکرار نشو فارغ از هر ماهی...

خدانگهدار.

۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵

۲۲:۱۸

وقتی که اینجا نبود!|بخش دوم

فروردین 1405

نوروز

و بالاخره زمستان رفت؛

آغاز سال ۱۴۰۵ هجری شمسی

نوروز پر نور

ایران؛آزاد.

۱ فروردین ۱۴۰۵

۲:۱۴

طعم تلخ فکر

شب است و صدایی شبیه به تیک تاک ساعت در سرم زمزمه می‌شود.

به این روزها و آن روزها فکر میکنم.

به تنفرم از این روزها

به امیدم برای آن روزها

به سادگی و پیچیدگی تمام روزها 

و به بسیار بسیار چیز دیگر...

دیشب هم یکی از شب های نوروز بود،از خانه ع.خ بر می‌گشتیم که ر گفت بستنی میخواهد!

او گفت و ما استقبال کردیم؛

بستنی قیفی وانیلی دایی با شیر پرچرب محلی!

مغزم در حال برآورد طعم شیرین بستنی و سرما مغز سوز آن بود که ناگهان احساس کردم ساختمانی ۱۰ طبقه در دلم فرو ریخت؛احساس کردم ممکن است روزی دلتنگ آن لحظه شوم...!

روزی که شاید چندان دور هم نباشد.

حس مزخرفی یقه گیرم شد که که شیرینی لحظه حال و بستنی در دستم را از هر زهری،تلخ تر کرد...!

همان حس آشنای همواره غریب که دمار از روزگار آدم در می آورد و حالِ حال و آینده را به چشم به هم زدنی نابود میکند...

و دوباره من و سوالهای بی پاسخم تنها شدیم و من ماندم و یک سوال؛

چرا زندگی نمی‌گذارد حتی یک بستنی را با خیالی آسوده بخوریم؟

۸ فروردین ۱۴۰۵

۳:۳۲

شب های جنگ

از شب های جنگ؛

چه فکر می‌کردیم و چه شد؟!

سال اول دانشگاه و ترمک بودن را قرار بود با هر دیوانه بازی به سر کنیم الّا جنگ...!

امشب ساختمانی نزدیکی خانه ما با فاصله یک بلوار را زدند،درست است که ما تهران نبودیم اما همسایه ها و یکی از دوستانم گفتند که وحشتناک ترین صدا از ابتدای شروع جنگ تا به این لحظه برای دیشب بوده طوری که شیشه های پنجره طبقه ۶ و ۷ ساختمان آنها کامل ریخته بود!

داشتم به این فکر میکردم که مگر ما جز یک خیال آسوده،اقتصادی با ثبات،آزادی بیان و‌اندیشه و فرصتی برای زندگی‌کردن از این دنیا چه میخواستیم که چنین شرایطی نصیب مان شد؟!

در پیروز بودن نور‌بر تاریکی در انتهای راه هیچ شکی نیست

اما در اینکه این انتهای راه نصیب ما هم میشود یا خیر؟

بسیار بسیار شک دارم.

از برزخ متنفرم.

از‌بلاتکلیفی خسته ام‌.

و از زندگی در‌ نزدیکی‌اقوام بیزار.

کاش هر چه سریع تر این روزها بگذرند یا چه میدانم اگر‌ قرار به زندگی موقت در اینجاست کاش به یک شهر دیگر برویم...!

در نهایت هم بگم که؛

ایران خانوم!

چقدر داری ما رو اذیت میکنی!

مگه مادر بچه هاش رو اینقدر اذیت میکنه؟!

۹ فروردین ۱۴۰۵

۱:۱۴

دلتنگی

زندگی نمی ایستد به انتظار گذر از لحظه های شوم و تلخ

راه خودش را می گیرد و می رود و تنها قسمت قابل زیستی که برای ما باقی می گذارد جز به اندازه یک لیوان چای لب سوز تلخ کنار پنجره و تماشای جنگل همراه با شنیدن نوای روزگار سخت فرزانه فقیهی نیست!

امروز داشتم پیام های  صبح ۹ اسفند‌ماهم در تلگرام به م را می‌خواندم و به پیام ۷:۰۱ صبح رسیدم که خلاصه ی همراه با ادبش می‌شد؛لعنت به این زندگی که ۷:۴۵صبح کلاس دارم و از بچه های مدرسه ای باید زودتر از خواب بیدار شوم!

انگار از آن روزها؛روزهای زیادی گذشته اما فقط ۳۱ روز بوده!

احتمالا آن روز فکر‌نمیکردم قرار نیست از فردا زندگی حالت عادی داشته باشه؛البته چندان قصد سفید دیدن آن روزها را ندارم چون سفید نبودند،همان روز ها هم به قدر کافی ملتهب و آلوده بودند که حال زیست را از ما میگرفت؛اما هر چه که بود اقلا این چنین جدا از عالم و آدم نبودم!این روزها دورم شلوغ است،خیلی هم شلوغ است و بسیاری از شلوغی ها را اصلا بر نمی تایم و بسیاری را هم از سر خود بر می چینم چون هیچ کدام این شلوغی ها سر و صدایی روح نواز و دوست داشتنی برای روح و جان من نیستند؛هیچ یک،از موضوعات دم دستی و در بهترین حالت تحلیل های آبدوغ خیاری سیاست و جنگ آنطرف تر نمی روند و جایی برای فکر کردن و فقط فکر کردن و بعد از آن نشر افکار لایه های زیرین باقی نمی گذارند...!

راستش را بگویم؛

دلتنگم 

دلتنگ تهران

دلتنگ پیاده روی های طولانی به مقصد ناکجا

دلتنگ صحبت کردن های جدی و مضحک خودم و م 

دلتنگ م،د،ص و باقی دوستانم

دلتنگ پل هوایی مورد علاقه ام و تماشای آدم ها و ماشین ها از بالا

دلتنگ آبمیوه های ننه آقا

دلتنگ ترکیب سرشیر دریانی و نان بربری داغ 

دلتنگ گل فروشی های نزدیک خانه

دلتنگ مجتمع تجاری س

دلتنگ کافه کتاب نزدیک خانه

و در یک کلام؛

دلتنگ محله ای که سالها آنجا بزرگ شدم وقد کشیدم البته قدی هم نکشیدم ولی خب عمری نسبتا دراز آنجا سپر کردم!

دیروز وقتی عکس ساختمان تخریب شده خیابان روبرویی را دیدم حس عجیبی در درونم شعله برکشید!حسی شبیه به ترس،غم،اندوه و لبخندی از جنس این نیز بگذرد!

از محله که بگذرم دلتنگ خانه ام.

دلتنگ کنج دنج به وسط آمده ی اتاقم

دلتنگ میزم

دلتنگ تختم برای نشستن و تماشای روبرو و مطلقا هیچ کاری نکردن

دلتنگ اسکرول کردن های بی پایان

دلتنگ اینترنت

دلتنگ روزی روزگاری

دلتنگ وبلاگم و نوشتن برای خوانده شدن نه صرفا نوشتن

اصلا چرا این همه جزئیات؟

خلاصه بگویم؛

دلتنگ اتاقم هستم و آنچه که آنجا زیسته شد به عبارتی دیگر دلتنگ خانه ام.

این روزها با همه چیز و همه کس غریبم

احساس تعلق خاطر به هیچ چیز ندارم چون با هیچ جای اینجا و این خانه خاطره ای ندارم!دریغ از یک تولد یا سالگرد ازدواج یا یک مناسبت خاص جشن گرفته شده در اینجا!

اینجا همیشه بیشتر هتل بین راهی بوده تا یک خانه

الان هم بیشتر یک مامن است؛یک پناهگاه 

نه یک جایی که بخواهم و بتوانم برای مدتی دراز در آن زندگی کنم 

اینجا برای من بی معنی است

یک عدم و فقدان واقعی!

درست است که اگر محل صدور شناسنامه پدر و مادرم را بگیریم به همین شهر و کمی آن ور تر می‌رسیم و من اول و آخر فرزند این خاکم اما چیزهایی هستند که من را به آن خانه در آن شهر شلوغ ِ زیر موشک و بمباران وابسته تر نگه می‌دارد تا این خانه و این شهر که نهایت صدایش،غار غار کلاغ و ماورای نور آسمانش،رعد و برق است.

و شاید و تنها شاید، تنها چیزی که من را اینجا نگه می‌دارد

شب است!

شب های اینجا خنک است

بوی بهار نارنج مستت میکند 

آسمانش پر ستاره است

ماهش تابان تر است

خلاصه بگویم شب های اینجا شب نیست یا اگر باشد هم توصیفات بالا شب بودنش را می کاهد و فرصت می‌دهد برای اندکی تامل و تنفس...

گفته بودم که در تناقض سیر میکنم!

من اینجا را دوست دارم

هم برای سفر 

هم برای زندگی 

اما نه برای زندگی به جبر

بلکه برای زندگی به اختیار آن هم نه در ۱۸ سالگی!

بلکه برای بعد از بازنشستگی...!

الان و‌در این لحظه فقط و‌فقط دلتنگم

حتی نای متنفر بودن از اینجا را ندارم.

فقط دلتنگم.

همین.

پ.ن:این نیز بگذرد و کاش عمرمان پیروزی نور بر تاریکی را کفاف بدهد.

۱۱ فروردین ۱۴۰۵

۴:۰۶

پایان نوروز ۱۴۰۵

نوروز به پایان آمد و ۱۳ به در شد...!

و دوباره دو هفته نخست فروردین به چشم به هم زدنی تمام شد؛اگر چه که در میانه این دو هفته چندباری گفتم ایام بسی زیاد کند می‌گذرند اما باز هم سریع تمام شد.

عید چندان خوبی نبود؛

نوروز ،یادگار چند هزار ساله ایرانی برای ایران زیر سایه ی جنگ میان این و آن که هر یک بیش از دیگری با ایران و ایرانی بیگانه هستند نه نو هست و نه روز!

کهنه است و به مانند شب!

اما خب چه میشود کرد جز صبر و امید به گذشتن و روشن بودن انتهای مسیر؟!

این ۱۳ روز چندان مورد علاقه من نبودند

همان دید و بازدید های همیشگی؛حال کمی گسترده تر یا کمی جمع و جور تر چندان فرقی ندارد چون من این آدم ها را دوست دارم اما به قول معروف دوری و دوستی را در ارتباط با آنها بر می گزینم!

با این حال لحظات خوب کم نداشت اما احتمالا بهترین فریم آن همین امروز بود؛

در‌جمع ۴تایی

طبیعت

موزیک

مست عشق

کاهو و رب انار

و احتمالا دیگر هیچ

چی بهتر از این؟!

امروز زیسته ای جدید را تجربه کردم به نوبه ی خودش تجربه ی جالب و زیبایی بود؛

تجربه ای خاص از اره کردن و بریدن چوب خشک درختان که با هر بار جلو عقب شدن این اره در جانِ بی جان تکه های چوب خشک یک فکر منفی و خستگی و کدری روح از من زدوده میشود و گویی برا همیشه به درون زمین فرو میرفت و خشم وجود من از خود و این زندگی هی کم و کمتر میشد!

تجربه ی خوبی بود؛تکه تکه کردن چوب درختان خشک!

درختانی که کمی دیروز تر چوب خشک نبودند و جان داشتند

اما دست روزگار طوری که باید تا نکرد و در سنی که نباید چشم از جهان بستند و الان در بهترین حالت هیزم کباب وعده های آتی شدند...!

چه روایت آشنایی داشتند تنه این درخت ها!

این روزها حال من و حال یک مملکت طوریست که میتوانم کوچک ترین تحرک طبیعت را به زندگی این‌روزهای خودم و مانند خودم تعمیم بدهم!

این هم وضعیت عجیب و پر تناقضیست که زندگی را در همه چیز و همه جا میبینی و‌باز هم گاهی با استیصال فراوان و پای برهنه در هر تاریکی و پستویی به دنبال نوری هرچند کم جان و بی رمق هستی تا خودت را به این زندگی گره بزنی...!

البته امیدوارم که مثل طبیعت که اکثر اوقات پایان خوشی دارد، پایان قصه این ممکلت هم غصه نباشد و سبز باشد و سبز و سبز...!

و‌ در نهایت اگر از امروز و این نوروز بگویم؛

این نیز تمام شد با همان رسم و رسومات قدیمی و همیشگی و احتمالا باید بگویم شکر بابت بودنش که از نبودنش به مراتب بهتر است!

امیدوارم نوروز بعدی به معنای واقعی هم نو باشد و هم روز... .


۱۳ فروردین ۱۴۰۵

۲۳:۵۹

روح بی قرار

همه چیز عادی است 

تا زمانی که خودت را مستغرق در افکار میبینی‌

آن هم در لحظه ای که هوا سرد

 نسیم کمی خشن بهار را با تمام تنت احساس کردی

قطره های باران روی صورتت اشک ریختند

دستانت گرمای فنجان قهوه را احساس کرده

بوی بهارِ نارنج دیوانه ات کرده و گویی جسم در آرام ترین حالت خود است‌.

لب پنجره،زیر باران،با یک فنجان قهوه...!

ترکیب خوبیست!

روح نواز و زیباست اما چه حیف که در این روح نوازِ زیبا فقط جسم جا دارد و روح در جایی دیگر سلاخی میشود.

لحظاتی که مدام فکر میکنی که کجا هستی و اینجا کجاست؟

انگار دین و دنیا را با هم گم کرده ای...!

لحظه ای که به خودت می آیی و آنقدر در آن دنیایی که هنوز هم دقیق نمیدانم کجاست غرقی و با این دنیا غریب، که ترسیده ای اما نمیدانی چرا؟!

به این فکر میکنی که الان خودت که هستی!

آنان که باید باشند هم که هستند!

الان و این لحظه هم که در ناب ترین لحظات طبیعتی!

قهوه ی گرم هم که همدم لحظات سرد هست!

در پس زمینه هم که صدای کلاس انسان در اسلام می آید؛کلاسی که فقط اسمت آنجاست نه خودت!

خب دیگر مشکل چیست؟!

چرا میترسی و دقیقا از چه می ترسی؟

جوابش را کوتاه بگویم؟

از تلاش برای عادت به بی عادتی...

در همین حین کلاس تمام میشود

موزیک بعدی که پلی میشود؛

ببار ای نم نم بارون هست...!

کم کم از پشت پنجره کنار می آیم

به سمتم تختم میروم 

زانوهایم را در بغلم جمع میکنم

و به صدای باد و باران و ویگن گوش می‌دهم و دوباره غرق میشوم...!

غرق‌ِ غرقِ غرق

موزیک بعدی لالایی زند وکیلی است.

نمیفهمم چه میشود که بالغ بر ده بار پشت سر هم و بی وقفه آن را گوش می‌دهم و هربار بیش از سری قبل من به واژه واژه ی آن رسوخ میکنم و از خودم دور میشوم‌.

نمیدانم چقدر و چقدر در این گوشه ماندم اما زمانی از آن بیرون جستم که از شدت باد در اتاقم به چارچوب کوبیده شد و پژواک صدایش در گوشم چندین باره زمزمه شد... .

آنقدر زمزمه شد که باران بند آمد اما افکار من بند نیامدند.

۱۷ فروردین ۱۴۰۵

۲۳:۵۶

هیچ

من از این شهر و ادم هایش بیزارم

کمی که گسترده تر می نگرم؛از این جهان بیزارم...

احساس میکنم دیگر نباید به دنبال هیچ چیز باشم!

مدت ها در پی یافتن معنای زندگی دویدم اما تقریبا به هیچ نرسیدم

یا بهتر است بگویم که به هیچ رسیدم!

همان هیچی که خود همه چیز بود

و این روزها آن چنان در شِمایی از هزارتوی هیچ گیر کرده ام که دیگر رمقی جز برای دویدن به دنبال هیچ نیست‌.

در نظرم همه چیز هم بی انتها است و هم هیچ!

درست مثل دریا به انتهایش که نگاه میکنی آن آبی تمام نشدنی تا امتداد آبی پوچ آسمان را می بینی غافل از اینکه نه آب دریا آبیست و نه آسمان...

دو هیچ که یکی از دیگری هیچ تر است به هم می‌پیوندند،معنا می یابند و جان می گیرند

چگونه میشود از دل هیچ ها، معنا پدید آید؟

من که نمیدانم...

و من فقط در پی کمتر هیچ بودن روزهای تاریکم هر روز به دنبال نور می روم اما هر شب تاریک تر از قبل به مامن خود بازمی‌گردم؛

با نا امیدی

با دید هیچ 

و فقط هیچ... .

۲۳ فروردین ۱۴۰۵

۲۳:۰۶

وصف روزگاران

دوباره من ماندم و یک کنج خلوت و فرصتی برای تازه کردن جان...

دوباره من هستم و خودم و جان ِ خستم!

آری دوباره من بهذاندرون خود بازگشتم به کلبه ی کوچک و تاریک و احتمالا آرام خودم‌‌‌...

کلبه ای که در آن من هستم و خودم و فقط خودم...

شجریانی که در این لابه‌لا می‌خواند؛چه خوش صید دلم کردی...

راستش را بگویم این روزها همه چیز راررها کردهدام و فقط بهذگذر عمر نگاه میکنم 

تماشای جاده ی گذر از پشت پنجره ی کلبه ی تاریکم؛

گذر زمان را، هم در اعداد ساعت که یکی پس از دیگری عوض می‌شوند میبینم هم در گذر شتابان ابر های سفید و جا به جایی آنها با ابرهای سیاه و بعد هم در باران... .

انگار از همه چیز دست کشیده ام 

تمام جهان را در یک گوشه ی کوچک از خودم جا داده ام و بقیه وجودم را وقف خود کرده ام وقف احساس کردن این روزهایی که نمیدانم از شدت معنا دارند بی معنا میشوند؟ یا از بی معنایی شدید معنا یافتند؟

خسته ام و نا امید با کوله باری سنگین از افکار منفی...

اما خوب میدانم؛

نه!

خوب نمیدانم 

هیچ نمیدانم

آخر این قصه خوش نیست

اخرراین قصه در بهترین حالت اگر غصه ی تام نباشد

یک مرگ تدریجی است 

مرگی که اول زجرکشت میکند سپس خلاص...

چه روزهای بدی نصیبت شد جوان نگون بخت خاورمیانه ای

دوست دارم چشمانم را ببندنم و وقتی باز کردم دیگر نه من باشم و نه این کالبد خسته

بلاتکلیفی این روزها آن چنان زیاد بود که نفهمیدیم کی فروردین تمام نشدنی به انتها رسید...

بگذریم از تمام اینها که گرچه این نیز ها دیگر نمی‌گذرند و در یک چرخه معیوب از حال بد گیر کرده ایم اما هیچ نگفتن یا کم نگفتن بهتر از این چنین غر زدن است... ‌ .

۲۷ فروردین ۱۴۰۵ 

۱:۰۸

پس از ۳۰ روز نبودن و دوری از خانه ما بازگشتیم...!

این وسط اتفاقات زیادی رقم خورد 

از جمله آتش بسی که هر آن ممکنه از بین بره!

توی این ۳۰ روز دوری از خانه و این ۵۰ روز جنگ که البته قریب به ده روزش زیر سایه آتش بس است؛

تقریبا هیچ اتفاق مفیدی برای ایران و ایرانی نیفتاد

و به شخصه دیگر‌چشمم آب نمی‌خورد که درمان یافته این وطن زخمی به سن من برسد احتمالا نصیب آینده و آیندگان میشود که خب اگر چنین هم شود باز امیدوار کننده ست.

با همه ی اینها ما برگشتیم به زندگی عادی با کمی تفاوت

مثل کلاس های آنلاین به جای حضوری 

و شهر کمی خلوت البته که الان تا ۷۰ درصد و چه بسا بیشتر شهر همان شهر همیشگی است فقط کمی غم رخنه کرده به دیواره های تک به تک کوچه هایش!

با همه اینها من هر روز ۷.۴۳ برای حضور در کلاس های ۷.۴۵ بیدار میشوم و حتی المقدور سعی میکنم از کلاس ها استفاده کافی رو‌ ببرم

بعد از کلاس ها درس میخوانم و برگشتم به روتین شاید کمی ناجالب!

اما خب شلوغی این روزها و کلاس های ۷.۴۵ لغایت ۳ یا ۵ عصر از شنبه تا چهارشنبه را دوست دارم.

نمیدانم دقیقا چه اتفاقی ممکنه بیفته که دلتنگ این روزها بشم؟

ولی خب با همه اینها

شکر بابت این روزها

پ.ن:چقدر این روزها دلتنگ وبلاگم هستم بیش از ۳۰ روزه که فیلتره...

29 فروردین1404


وقتی که اینجا نبود!|بخش اول

مجموعه ای از نوشته های قابل انتشارم و خاطرات تلخ و شیرین زیسته شده ام زمانی که بلاگ اسکای فیلتر بود.

اسفند1404

انتظار سیاه

یه جای زندگیم که به همه چی میخندم؛

نه از روی رضایت

بلکه از روی ایمان به گذشتن و‌ تمام شدن!

منتظرم روزی از همین روزها همه چی تموم شه

فکر میکردم بعد از خاموش شدن روزی روزگاری حداقل اینجا رو دارم برای تعامل با خودم و خودم و دیگران!

ولی خب این را هم گرفتند

و الان بعد از این همه مدت خفه خون اجباری دلم فقط یک خیال آسوده از تمام شدن همه چیز میخواهد.

احساس می‌کنم در سرم افکاری کثیف و آلوده به درد و ترسی ست که مزاحم زندگی کردنم میشود،گاهی احساس میکنم آنقدر به این افکار بها دادم که طوری سرم را سنگین کردند که انگار من مزاحم زیست انها هستم نه انها مزاحم زندگی من!

دلم میخواهد تمام این افکار که تهش به استرس منجلب میشود را رها کنم!

دلم میخواهد به خرافات و طب سنتی باور پیدا کنم و خون کثیفی که این گره ها را در هم می تند را از وجودم خارج کنم.

فقط میترسم اگر روزی ناگزیر شدم به این کار

آن قدر دیر شده باشد که خون دردآلود بیشتر از خون تمیز باشد و  آن هنگام که آلودگی از من زدوده شد دیگر رمقی برای نفس کشیدن نداشته باشم و چشمانم را برای آخرین بار ببندم و همه چیز  سیاه شود..‌. ‌.

۲۶ اسفند ۱۴۰۴ ۲:۲۴

تاوان گناه

تاوان گناه

ما که از این زندگی جز خیالی آسوده و فراغ بال چیزی نخواستیم؛

پس چرا این چنین گیجی نصیب مان شد؟

چرا هرچه میدویم از به جای دور شدن از بن بست قبلی به هزارتوی بن بست بعدی و بعدی و بعدتر میرسیم؟

قبل تر فقط مشکل نرسیدن بود اما الآن مسئله بیشتر فرو رفتن در گلی به نام فکر و خیال است... .

به هر چه می نگرم به نتیجه ای جز احساس نمیرسم

این چه درد بد مبتلایی ست که انسان‌ به انسان چند ده هزار سال است که دارد منتقل میشود!

احساسی که اگر باشد یک درد است و اگر نباشد صد درد...

و الان فقط یک سوال دارم از نمیدانم کی؟!

گناه انسان نخستین چه بود که تاوانش قلبی مملو از احساس شد و نسل به نسل چرخید و رسید به ما...؟

۲۶ اسفند ۱۴۰۴

۲۲:۳۳

چهارشنبه سوری

امشب آخرین سه شنبه سال و به عبارتی چهارشنبه ست

روی تختم نشستم و شجریان می‌خواند و من مینویسم 

صداهایی ای بیرون شنیده میشود که نمیدانم صدای بمباران است یا ترقه یا تیرهوایی

هرچه که هست هیچکدام را نیستم.

سکوت را ترجیح می‌دهم 

سکوت و سکوت و فقط سکوت

آنقدر سکوت که هیاهوی مغزم کلاف پر و پیچ و خم خود را طی کند و فریاد بزند!

میان این سکوت فرضی هم صداهای بیرون می آید

داشتم به سالی که گذشت فکر میکردم و ادمی که من شدم

به سبب عادت ۳_۴ ساله و احتمالا همه ساله ام در چهارشنبه سوری!

خلاصه بگم؛

بدون تقریبا هیچ دستاوردی به استقبال سال بعد میروم!

امسال را دوست نداشتم

لطفا تکرار نشه.

همین.

باشد که بهار ما نیز شکوفه دهد

۲۶ اسفند ۱۴۰۴

۲۲:۴۱

بهترین حالت زندگی

بهترین حالت زندگی

این روزها احساس خفگی مزمن دارم

فکر میکردم روزی روزگاری که ساکت شود

وبلاگم؛تنها پناه امنم می ماند

ولی خب دیگر آن را هم ندارم و الان نوت گوشیم تنها جایی ست که می‌توانم آنجا خودم باشم و خودم و خودم...!

امروز یا به عبارتی دیروز جلسات پرتو درمانی مامان تمام شد؛

و ما راهی سرزمین پدری و مادری شدیم...!

شمال:)

من عاشق قسمت به قسمت خاک این نقطه از ایرانم اما میتوانم با اندکی درون مایه ی اغراق بگویم که از اکثر مایل به همه آدمهای اینجا متنفرم!

یا اگر نباشم بی حسم

یک جورایی دوری و دوستی با آنها را ترجیح میدم

برای همین اکثر اوقات شمال را آنگونه اکثریت دوست دارند دوست نداشتم و ندارم...!

اما این بار فرق داشت

این بار وقتی رسیدم اینجا واقعا خوشحال بودم.

خوشحال از اینکه بالاخره به منطقه امن رسیدم

اما هنوز هم بخشی از من نگرانه

نگران ایران

تهران

خونه مون

و شاید مهم تر از همه اتاقم

و احتمالا مهم تر از اتاقم،کتابخانه ای که کمتر کتاب در آن پیدا میشود و بیشتر جزئیات و خاطره است!

نگران خراب شدن همه اینها...!

چه کنیم که آدمیزاد همیشه و در هر شرایطی نگران است...!

با این حال شکر که الان هر ۴ نفرمان سالمیم و در جایی امن.

الان که فکر میکنم من در بهترین حالت زندگی و در خودخواه ترین حالت ممکن سلامتی،آرامش و شادی خودم،پدرم،مادرم و برادرم ر را میخواهم‌؛نه هیچ چیز دیگر‌

پس شکر بابت آنچه که هست.

۲۸ اسفند ۱۴۰۴

۳:۵۵

حدودا یک ساعت تا شروع سال ۱۴۰۵ مانده؛

و من در اتاقم در حال نوشتنم؛

احساس میکنم چند دقیقه مانده به شروع سال نو بهترین وقت برای نفس کشیدن به صرف نوشتن است!

انگار دنیا آرام است

در واقع دنیای درون آدم آرام است

برخلاف هیاهوی بیرون،درون آرام است.

البته که امسال واقعا هیاهوی بیرون مثل سال‌های قبل هیاهو نبود ولی خب هر چه باشد باز هم از درون آرام تر است.

نشسته ام و به امسال سنگین فکر میکنم؛

در یک کلام دوستش نداشتم

ولی صحنه های دوست نداشتنی زیادی داشت که باعث شد قدر عادی های زندگی بیشتر دانسته شود!

شاید برای همین کمی وابستگی به این سال بد قواره دارم.

نمیدانم چه در پیش هست

اما امسال هم لحظه تحویل سال شمع روشن میکنم،خودم را در آینه میبینم و سفر ۳۶۵ روزه جدید را به خود یادآور میشوم و زیر لب آمین میگویم برای آنچه که مینویسم!

خدایا...

ای محول کننده احوال آدمیزاد

زندگیی زیبا نصیب همه ما کن

سلامتی را به ما ببخش

آرامش را به ما برگردان 

خانواده و تنها خانواده را برای ما نگهدار

و آزادی را نصیب ایران مان کن‌... 

آمین

نور بر تاریکی پیروز است‌.

۲۹ اسفند ۱۴۰۴

۱۷:۳۳

کمی وصف

کمی از این روزها برای آن روزها مینویسم...!

نسبت به آخرین روزهایی که اینجا روزمره نویسی میکردم صبرم بیشتر شده و این رضایت بخشه!

حقیقتا نمیدونم چی باید بنویسم و اصلا چرا باید بنویسم چون سه ماه زمان زیادیه برای عادت کرده به در خفا و تنهایی نوشتن و ثبت کردن لحظه ها...

ولی خب اگر بخوام به طبق عادت گذشته از روزمره بگم قاعدتا از کلاس های انلاین دانشگاه و ترم تماما منهای یک هفته انلاین جلوتر نمیرود!

تقریبا همه ی روزهام با کلاس شروع میشه و بلا استثنا تا 3 کلاس دارم بعضی روزها که تا 6 هم ادامه پیدا میکنه!

البته که این روند رو به پایان است و قریب 11 واحد از 17 واحدم این هفته اخرین جلسه شان بود! و خب از 6 تیر لغایت 20 تیر(به شرط عدم تعویق)درگیر امتحانم!

گفتم امتحان!

این ترم میان ترم های نسبتا خوبی داشتم گاها با کمک و گاه بدون کمک از جپت!

البته به جز یک درس که خب دلیل نسبتا قانع کننده ای دارم بابت جالب نبودنش ولی خب خوشبختانه قابل جبرانه!
دیگه عرضم به خدمت تون که جز درس چه میکنم؟

خیلی بیشتر از قبل کتاب میخونم!

با ادم ها در واقعیت چندین برابر همیشه معاشرت میکنم.

و در کل سعی میکنم زندگی کنم!

راضیم از اوضاع؟

به طور کلی نه ولی ایا دلیل عدم رضایتم به موضوعاتی مربوط میشه که دست خودمه؟قطعا خیر.

واسه همین سعی میکنم اون بخشی که دست خودم هست رو خوب بگذرونم که موفق بودم تا حد زیادی!

همین دیگر حرفی نیست.

بازگشت

درود.

بعد از حدود سه ماه دوری صدای من رو می شنوید از بلاگ اسکای

 این مدت اتفاقات خوب و بد زیادی افتادند که کم و بیش ثبت شدند و به زودی بخش زیادی از اونها رو مینویسم و منتشر میکنم.

خلاصه کلام؛

فعلا زنده ایم و ادامه می‌دهیم... .