گاهی در دل روزمرهترین روزهای زندگی، درحالیکه در حال تنفس عادیترین لحظهها هستی، در نقطهای، لحظهای و تنفسی، به خودت میآیی و دوباره آنچه را که از سر گذراندهای به یاد میآوری. به فکر فرو میروی و متوجه نمیشوی که دقیقاً کی و پس از چند دقیقه، مطمئن و آرامترین لبخند تلخ را بر لب میآوری و همان لحظه که اشک گوشهٔ چشمت قصد سرازیر شدن دارد، آب دهانت را قورت میدهی و لبخند را محکمتر از ثانیهٔ پیش حفظ میکنی!
درست همان جایی که آدم فکر میکند دیگر چیزی تا تمام شدن نمانده و چیزی به فروریختن و ناپدید شدنش نمانده، همانجاست که انگار دوباره از دل تمام احساسات سخت و منفی بیرون میآیی و متولد میشوی؛ این بار با حسی بسیار سبکتر از آنچه فکرش را بکنی، حسی از رهایی و آرامش.
آنچه در این چند روز در من و اندرون من از این روزگار زیست شد، یک تولد هزارباره از دل حال بد بود.
این بار فهمیدم که گاهی واقعاً بسیاری از چیزها نه علتی دارند، نه معلولی بر چیز دیگری؛ فقط هستند که باشند، همین، نه بیشتر. پس نه لزومی بر فکر کردن چندینباره به آنها هست و نه دلیلی بر کشف چرایی آنها. فقط باید پذیرفت؛ پذیرفت و سرشار از رهایی شد.
و شاید زندگی هیچوقت، در هیچکجای مسیر، چراییاش را به من ثابت نکند و احتمالاً دو دوتای زندگی هیچگاه چهار نمیشود. گاهی طبق محاسبات باید چهل شود و بهناگهان منفی میشود و گاهی هم به چشمبههمزدنی، عکس آن اتفاق میافتد.
آنچه بر من ثابت شد و از وجود آن مطمئنم، این است که هیچ لبخندی را در هیچکجای قاب زندگی، از هیچ آدمی که در دایرهٔ نزدیکانت هست، نباید هیچوقت دائمی بدانی. به کوتاهی آن لحظهٔ شادی، آن لبخند هم محو میشود؛ گاهی برای لحظههایی کوتاه، گاهی برای مدتی طویل و گاهی هم برای همیشه. و چه خوشحالاند آنان که همیشه طوری زندگی میکنند که گویی ساعت بعد را نخواهند دید.
اما بعد از گذر از تمام این روزها، که شاید روی کاغذ حدوداً یک ماه بسیار پرفشار بود، حس میکنم دوباره زندگی را دوست دارم و حتی از مرگ هراسانم!
آخرین بار که این حس را داشتم را واقعاً یادم نمیآید. از میان نوشتههای یک سال اخیر هم چیزی پیدا نکردم که بتوانم آخرین باری را که بهطور کلی از زندگی راضی بودم و از مرگ گریزان، پیدا کنم. به دید حافظه هم که نگاه میکنم، باز هم چیزی به یاد نمیآورم؛ اما خب، آنچه مهم است این است که فعلاً خلاصه بگویم: زندگی را دوست دارم.
درست است که این دوست داشتن اصلاً به این معنا نیست که زندگی آسان است یا... که اتفاقاً ثابت میکند چقدر دردناک است که پس از بدترین هفتهای که در این چند سال زیستهام، این حس در من به وجود آمده؛ اما خب، باز هم اگر به دیدهٔ شانس ببینیم، خواهیم دید که چه خوشایند است که در چنین روزهایی فهمیدم نه ده سال دیگر و ده سال فرصت بیشتری دارم برای بیشتر در لحظه بودن، بیشتر تلاش کردن، بیشتر با دیگران بودن، بیشتر تجربه کردن و در یک کلام، بیشتر زندگی کردن.
همین الان که اینها را مینویسم، هیچ چیز و به معنای واقعی، هیچ چیز سر جای خودش نیست؛ اما دیگر نه از استرس خبری هست، نه پریشانی و نه نگرانی.
بخواهم یا نخواهم، زندگی رخ خواهد داد و مسیر خودش را پیش میگیرد. من مرکز دنیا نیستم؛ یا باید تلاش کنم که دنیا را حول خود نگه دارم، که احمقانه است، یا گرد دنیا بچرخم. و خب، تصمیم گرفتم خودرأی بودن را کنار بگذارم و با دنیا همسو شوم؛ گویی اینگونه هم راحتتر است و هم احتمالاً قشنگتر.
انگار گاهی زندگی همین است: چایت را کنار آنکه دوست داری بخوری و دغدغهٔ هر جفتتان در آن لحظه، سرد شدن چای لبسوزتان باشد؛ نه بیشتر، نه جلوتر.
فقط همین...
خوب یا بدش را نمیدانم، اما به گمانم ارزشمند است و بهتبع، زندگی ارزنده است.
و در نهایت، در تمام این ارزشها و پذیرشها و رهاییها، به یک چیز امیدوارم. گرچه امیدم در قیاس با قبل کمتر است، اما اطمینانم بهمراتب بیشتر است؛ بااینحال، امیدوارم و میدانم که آخر این قصه سبز است.
حال یا سبزی که من میخواهم
یا سبزی که زندگی میخواهد من بخواهم.
و دوباره روزهای زیادی از آخرین نوشتهام میگذرد.
در این مدت، روزهای نسبتاً خوب، و حتی روزهای خوب زیادی بودند که تنبلی، خستگی و همان «بگذار برای فردا» مانع از ثبتشان در همان لحظه شد. البته که کموبیش، مثل همیشه، در «روزی روزگاری» ثبتشان کردم؛ اما خب، آنچه اینجا را از آنجا متمایز میکند، پناه بودن این کنج امن و مأمن بودنش برای من است؛ بهخصوص در روزگاری مملو از درد، رنج، غم و تلنبار شدن خستگیهای مداوم و مکرر.
متأسفانه، اول آذر ۱۴۰۴، با اندکی پیشواز، با ۲۷ مهر ۱۴۰۵ دچار تطابق شد...
مغزم سنگین از اخبار است؛ از کلمات، واژهها و احساسات. و خب، نمیدانم باید تاریخ امسال را تطابقی بر سال پیش بدانم یا بالعکس. پس از من بگذرید اگر نوشتههایم بیش از حد نامفهوماند.
شاید اگر دو هفته پیش، وضع امروزم را برای خودم شرح میدادم، میخندیدم. اگر حتی دو شب پیش، بعد از شنیدن آن خبر خوش، از وضع امروزم میگفتم، باورم نمیشد. اما خب، آنچه هست و متأسفانه قابل انکار نیست، بازگشت بیماری مامان و متاستاز آن به کبد و ریه است.
امسال، بهمراتب از پارسال حساستر و احساسیتر شدهام؛ چراکه پارسال، وقتی فهمیدم، دو هفتهای امید داشتم که چیزی نیست. اما امسال، یعنی همین حالا، تنها یک ساعت از فروریختن این آوار چندتنی بر سر و جانم میگذرد و من از همان لحظهی شنیدن خبر اشک ریختم؛ تا همین لحظه.
از دانشگاه آمدم و مثل همیشه، اول به دنبال مامان بودم.
صدایش کردم. جواب نداد.
میدانستم قرار نیست جایی برود و منطقی بود که حالا خانه باشد.
به سمت اتاقش رفتم؛ نبود.
به سمت اتاق ر آمدم و از او پرسیدم: «مامان کجاست؟»
گفت با بابا رفتهاند دکتر.
زنگ زدم و فقط شنیدم که بیماری برگشته است.
بیماری برگشته و باید در سریعترین زمان ممکن شیمیدرمانی انجام شود.
کاش میدانستم آخر این ماجرا چیست.
کاش میدانستم عاقبت، چه چیزی در انتظارمان است.
حس میکنم بهمراتب ضعیفتر از پارسال شدهام و از اقرار به این ضعف میترسم؛ از خودم میترسم و از خودم متنفر میشوم.
کاش میتوانستم این غبارهای ذهنم را در گوشهای رها کنم.
کاش این روزها زودتر از آنچه تصور میکنم تمام شوند؛ اگرچه جهنم اصلی هنوز مانده است.
این دو هفته که منتظر جواب آزمایشها و اسکنها بودیم، مدام با خودم فکر میکردم اگر حتی یک در صدهزار هم آنچه آرزومندش هستیم اتفاق نیفتد، این بار راحتتر خواهد بود؛ چراکه تجربه داریم. یک بار تا ته مسیر رفتیم.
اما گویی آدمیزاد هرگز به درد عادت نمیکند؛ و بهمرور، بهجای آنکه قویتر شود، فقط و فقط و فقط فرسودهتر و خستهتر میشود.
چقدر دوباره حوصلهی هیچچیزی را ندارم.
داشتم مینوشتم که حتی دیگر به خوب شدن حال خودم هم امیدی ندارم، اما از نوشتنش پرهیز کردم.
و حالا میخواهم بنویسم که نوری کمسو و بیجان، اما حقیقی، هنوز شعلههایی از امید را در درونم روشن نگه داشته است.
به قول بابا؛
زندگی بالا داره، پایین داره
تلخ و شیرین داره
سخت و آسون داره
نمیدونم چرا فعلا در روی پاشنه منفی داره میچرخه واسه ما:)
اما خب؛
امیدوارم روزی، روزگاری، در آیندهای نهچندان دور بنویسم:
«ما دوباره برنده شدیم.
مامان دوباره پیروز شد.»
من مطمئنم که این را خواهم نوشت.
امیدم به زندگی شاید به اندازهی پارسال نباشد، اما قطعیت و اطمینانم بهمراتب بیشتر است.
پس او پیروز خواهد شد.
این نیز بگذرد.
میخوام یکم در مورد این روزها بنویسم
روزهایی که خیلی عادی اند ولی خب ممکنه یه روز دلتنک همین عادی بودنش بشم
یه روزی که نمیدونم چند ثامیه دیگه ست یا چند سال دیگه
حس میکنم در کل این روزا رو دوست دارم
یعنی بخشیش خوب نیست که خب دست من نیست ولی اون بخشی که دست منه سعی میکنم اگر خوب نیست لاقل بد هم نباشه
قاعدتا مثل هر وقت دیگه ای از زندگی که سعی کردم خودم رو با کتاب و دفتر سرگرم کنم الان که شروع ترم هست هم همین روند رو پیش گرفتم و سعی دارم درسها رو کم کم بخونم و انباشته نشن که خب امیدوارم موفق باشم تا اخر ترم به همین روند ادامه بدم.
این مدت اتفاقات نسبتا زیاد درونی برام افتاد که خب حس میکنم یک منِ جدید در من متولد شده
منی که با آگاهی به مراتب بیشتر از قبل و کمتر از بعد در حال گذران یا زیستن این روزهاست
و خب این من خیلی بیشتر از قبل خودش رو میشناسه
هنوز هم یه سری چیزها براش گنگه
هنوز هم توی تصمیماتش گاهی لنگ میزنه یا نمیتونه مصمم روی یه سری چیزا بمونه ولی با این حال دیگه مثل سابق خودش رو سرزنش نمیکنه که هزار هزار حالت وجود داشت برای بهتر بودن این لحظه ت و خب فقط سعی میکنه اگر دو روز نشد که پایبند بمونه به یه چیزی سعی کنه به روز سوم نکشه.
در همین راستا مثلا اسکرین تایم موبایلم به طور برایند در مقایسه به 3-4 هفته پیش کم شده ولی خب باز هم روزهایی بود که زیاد بودن اون هم با قصد و اراده شخصی مثل همین دیروز و یا حتی امروز!
دیگه اگر بخوام یکم در مورد این روزها یا مثلا امروز بنویسم خب هوا خیلی خوب شده و اصلا یکی از دلایل اینکه به نظرم زندگی احتمالا بهتر شده همین هواست مخصوصا امروز که نفهمیدم چیشد که یهو باد و بارون با هم شروع کرد به باریدن و خب بارون نسبتا شدیدی هم بود و همین مزید بر علتی شد که من و مامان بریم بیرون پیاده روی و یه چایی و کیک هم بخوریم و خب بخوام صادقانه بنویسم امروز و راه رفتن و حرف های عادی و چایی و بارون و باد یکی از عادی ترین،ساده ترین و در عین حال قطعا دلتنگ شونده ترین فریم های زندگی بود و خب خوشحالم برای زیستن امروز اون هم نه اندکی که بسیار
شکر برای بودنش و امیدوارم در ادامه بیشتر مثل امروز رو تجربه و زیست کنم
همین دیگر فکر نمیکنم چیز بیشتری برای عرض کردن داشته باشم... .
قدم زدن زیر باران تا مرز موش آب کشیده شدن فعالیت مورد علاقه ام است؛
امروز هم همان قدر دوست داشتنی بود
ساده
صمیمی
عادی
من بودم و باران و قدم هایم و البته آب زرشک!
امروز
باران میبارید و من هربار بیشتر زندگی را نفس میکشیدم
باران می بارید و من هربار بیشتر تمرکزم را غرق در آن لحظه و ببار ای بارون ببار شجریان میکردم
امروز من بودم و خودم و باران و مسیر
عادی بود
ساده
ولی احتمالا دلتنگ شونده
روز قشنگی بود
به گمانم در آینده ای نه چندان دور دلتنگ خواهم شد
این روزها آنچه که باید خوب باشد یا بهتر است بگویم در بُعد شخصی زندگی باید خوب باشد جز چند مورد تا حد زیادی خوب است
البته گفتم که،چیزهایی هم هستند که خوب نیستند که جز صبر چاره ای برای آنها نداریم... .
شرایط کشور هم که....
هیچ نمیگویم که اینگونه بهتر است
اما فعلا به نظرم امروز خوب بود و شکر بابت بودنش
به گمانم امروز زندگی را دوست داشتم.
ده روزی میشود که ننوشته ام
در این روزهایی که گذشت پاییز آمد
خوش آمدی پاییز
پاییز میل من به نوشتن و زندگی بیشتر میشود،این پاییز هم مستثنی نبوده تا به اینجا
اما علت اینکه مدتی نسبتا زیاد اینجا چیزی ننوشته ام را اگر بخواهم خلاصه و کوتاه بگویم این میشود که؛اتفاقات لحظه ای را مدتیست در قیاس با قبل با تمرکز بیشتر در روزی روزگاری ثبت میکنم و تصمیمات یا افکار عمیق و فکر شده هم از شدت خستگی حال ثبتش را ندارم
اما خب با این حال
الان که به اخر هفته رسیدیم
سرم خلوت تر است
و در حالیکه پنجره باز است و نسیم خوشایندی صورتم را نوازش میکند و موبایلم در حال شارژ و در دستم هست و در زمینه هم موزیک نه چندان لایتی از مهستی پخش میشود تصمیم به ثبت این هفته دارم.
این هفته؛هفته ی اول شروع ترم ۳ دانشگاه بود و خب راستش واقعا نفهمیدم چیشد و چجوری رسیدیم به ترم ۳!
از گذر این چنین عمر ناراحتم ولی خب وقتی یادم میاد ترم اول و دوم با چه چاشنی تلخی از روزگار سپری شدند خوشحال میشوم؛ لبخندی تلخ از جنس پذیرش و رهایی کل صورتم را فرا میگیرد که زندگی اگرچه بسیار بی رحم تر از تصورات من است، اما ویژگیی دارد که نمیدانم موهبت است یا مصیبت و آن چیزی نیست جز گذشتن و تمام شدن
چه بخواهیم،چه نخواهیم
روزگار سپری خواهند شد و تمام میشوند
و این ببن فرقی ندارد که ان روزهایی که میگذرانیم یا حتی در انتظار شان هستیم
روزگار خوشمان هستند یا ناخوش... .
از این هفته بگویم
خب راستش اوایل ترم است و منطقا درس ان چنانی داده نشده با این حال سعی کردم اندک اندک همین درسهای داده شده را بخوانم تا اخر ترم به غلط کردن نیفتم
امیدوارم در روزخوانی موفق باشم تا اخر ترم.
از دانشگاه هم بگویم؛
بر خلاف پارسال که با روی گشوده به استقبال دانشگاه و صد البته آدم های آن رفتم
امسال دوباره بنا بر دلایلی اتفاقا بسیار منطقی ریست فکتوری شدم و دوباره من و گاردم شدیم یه تیم آدم ها هم تیمی دیگر که در موازات مان هستند.
در مورد این ترم هم؛
حس میکنم درسهای سنگین تری دارم نسبت به ترم پیش و گویا تلاش بیشتر می طلبد
و در نهایت سخن کوتاه میکنم
امیدوارم مهر خوبی باشد
پاییزی به مراتب بهتر
و البته یک ترم ۳ عالی
و در کنار همه آنها سلامتی باشد و آرامش و آسودگی خاطر و خیال که البته ۲_۳ تای آخر با این قیمت دلار غیر ممکنه
صرفا جهت فان و ثبتش برای آینده میگم که دلار این لحظه ۲۵۷.۵۰۰ تومان هست
همین دیگر عرضی نیست.
حوالی 5 عصر یک روز تابستانی که احوالات و اشکال روزش به پاییز بیشتر میل میکرد در حال شستن لیوان چای از پشت پنجره نگاهم به کوچه و رنگ آسمان و برگ های سبز بمایل به نارنجی درختان می افتد در همان حین که در حال شستن لیوان هستم یادم می آید که این اخرین روزیست که فردایش تابستان است...
یکبار دیگر که غروب آسمان را ببینیم طلوع پس از آن نویدبخش پاییز است...
همان پاییزی که امیدوارم خوش رنگ و لعاب باشد؛
پاییز فصل خوبیست
فصل زیبای نوشتن،چای،کوکی،باران و پیاده روی های طولانی همراه با شجریان... .
البته که پاییز میتواند فصل فراق هم باشد که بسیار با احوالات و ظاهر آن هم خو است اما خب امید به ما میگوید که بخواهیم لاقل در تصورات مان اولی باشد.
خلاصه از این شاخه ی پاییزی پرحجم افکار من که بگذریم و به لحظه حال و تماشای آسمان که برسیم،حس کمتر تجربه شده ی عحیبی درونم را در بر می گیرد که نمیدانم از چیست؟ از گذر عمر و تمام شدن این تابستان تا حد بسیار زیادی عادی است یا چیز دیگری که در این لحظه از زمان نمیدانم چیست؟
حس عجیبی بود
از آن حس هایی که همیشه هنگام یک اتفاق دلتنگ شونده سراغم می آید بود؛نمیدانم چرخ روزگار و دنیا باید چجوری بچرخد که دلتنگ تماشای غروب تابستانیِ پاییز گون روزهای آخر شهریور هنگام شستن یک لیوان آن هم در حالی که سرماخورده ام بشوم... .
یک دلتنگی شیرینِ غریب و البته عجیب وجودم را برای لحظاتی فرا گرفت.
روزهای زیادی از اخرین نوشته ام میگذرد گاهی حوصله نوشتن نیست گاهی هم حس نوشتن و البته گاهی هم چیزی برای نوشتن نیست!
حقیتا مدت نسبتا زیادی میشود که نه فقط در نوشتن بلکه در تمام یا به تقریب غالب موضوعات زندگی به این باور رسیدم: خب که چی؟ و خب این یکی از ازار دهنده ترین موضوعات این چند وقت است سوالی بسیار کوتاه و ساده و بنیادی و در عین حال احتمالا تا لحظه بعد از مرگ یا حتی پس از ان بی جواب!
(یک سوال بی جواب ازلی و ابدی...!)
و خب به نظرم برنده کسی نیست که برای این سوال جوابی پیدا کنه بلکه برعکس برنده کسیه که کلا سوال رو نادیده بگیره
نمیدونم چقدر در نادیده گرفتن این سوال میتونم موفق ظاهر شم چون بعضی روزها عجیب حوصله و میل هیچ چیزی رو ندارم اون هم درست در شرایطی که قبلش که این قبل گاهی چند ساعت قبل است و گاهی چند ماه قبل برنامه های بسیار زیادی برای آن لحظه حال که در ان زمان گذشته بود داشتم اما وقتی به ان نقطه ی حال میرسم در مرا حال زیست نیست ترین حالت ممکن قرار می گیرم!
اما خب از این غر های کلی که بگذریم میرسیم به اخرین شنبه تابستان که امروز است
کم کم باید با تابستان خداحافظی کرد
تابستانی که گذشت لحظات خوب زیادی داشت تقریبا بیشتر لحظاتش خوب بود
یا اگر خوب هم نبود عادی و معمولی و حوصله سر بر بود
لحظه ی بد یا دوست نداشتنی اغلب نداشت
با این حال از اینکه در حال تمام شدن است بسی بسیار خوشحالم
اتفاق خاصی که لازم به شرحش ببینم نیفتاد
همه چیز خوب و عادی و دوست داشتنی و در بدترین حالت حوصله سر بر بود پس شکر بابت این روزگار
امیدوارم در ادامه بهتر پیش بره
پاییز خوب و ترم سه بهتری در دانشگاه داشته باشم و از تمام وجودم امیدوارم دانشگاه حضوری باشه درحالیکه به احتمال خیلی زیاد مجازی خواهد شد تازه اگر خوش شانس باشیم و مجازی شروع نشود... .
همین دیگر
حرفی نیست.
من بودم و او
باران بود و مه
جاده پر پیچ و خم بود،مه شدید بود،باران نم نم می می بارید،درختان چندین و چند ساله ی کنار جاده در میان انبوه مه و هوای گرفته پنهان شده بودند و گویی از روزگار به گمانم سخت ،رو گرفته بودند در زمینه هم مثل اکثر اوقات شجریان میخواند:"من کجاااا؟باران کجا؟"
قبل تر ها شنیده بودم که در جاده که میروی دیگر اینکه پیچ بعدی کجاست مهم نیست!
چون وقتی به راه می افتی دیگر نمیتوانی برگردی چرا که حالا حالا ها دوربرگردانی وجود ندارد...
ادامه میدهی نه اینکه بخواهی بلکه چون مجبوری؛ اگر متوقف شوی و کنار بروی ممکن است با طی کردن پیچ قبلی توسط ماشین پشت سر و رسیدنش به تو به یکباره همه چیز تمام شود و دیگر وجود نداشته باشی.
پس مجبوری ادامه بدهی تا اگر قرار بر تمام شدن است هم حداقل خودت تمامش کنی نه اینکه دیگری برایت تمام کند پس میروی و ادامه میدهی و کمی جلوتر میبینی که یک اتوبوس آبی پر مسافر که رنگ آبی آن هارمونی خوبی با مه جلوی چشم و رنگ سبز درختان اطراف دارد با آرامش و آرامی تمام درحال راه رفتن است!
سرعت اتوبوس کم است
اما سرعت افکار من زیاد
از این فکر به اون فکر...
ناگهان نمیفهمم چه میشود که انگار سرعت فکر کردنم به طرز چشمگیری با سرعت اتوبوس همسو میشود و دیگر به هیچ چیز فکر نمیکنم
دستم را از پنجره ماشین بیرون میبرم و باران و سرما را حس میکنم،بوی جنگل و خاک را تنفس میکنم،چشمانم را میبندم و باد را در میان موهایم حس میکنم...
افکار هم اندک اندک
کم میشوند
گم میشوند
محو میشوند
و گویی تمام میشوند... .
ولی مگر آدمی بدون فکر و تلاش برای فکر کردن زنده می ماند و دوام می آورد؟
او تصمیم میگیرد سبقت بگیرد،کار پر ریسکی است،جاده مه آلود،باریک و لیز است اما او تصمیمش را گرفته پس سبقت میگیرد برای لحظاتی هرچند خیلی کوتاه برخی از مسافران این اتوبوس را میبینم یکی از آنها که دختر و پسری جوان بودند برایم دست تکان میدهند و لحظه ی بعدی دیگر خبری از اتوبوس آبی نبود حتی از آینه هم دیگر معلوم نبود... .
اتوبوس رفت مثل خیلی چیزهایی که تا حالا آمدند و رفتند و نماندند.
اتوبوس آبی را از سر میگذرانیم و بار دگر من هستم و او و مه و جاده و جنگل و باران و این بار شجریان میخواند:"چه خوش صید دلم کردی..." این بار حتی چای هم داریم پس دوباره دست راستم را بیرون میبرم،لیوان چای در دست چپم هست گرمایش را احساس میکنم چشمانم را مجدد میبیندم رقص باد را برای بار دوم در موهایم حس میکنم؛ اما این بار فکر هم هست!
نه یک فکر و ده فکر و صدفکر بلکه هزارتویی از افکار!
این بار من هستم و او و فکر و فکر و فکر
چشمانم را بسته نگه میدارم برای مدتی طولانی...
با بوی نم خاک و باد نوازشگر صورتم و افکار برای خودم جنگلی بدون مه را متصور میشوم
تصور میکنم،میبینم و حتی زندگی میکنم!
نمیدانم یک دقیقه در این سیر و سلوک بودم یا یک ساعت اما وقتی چشمانم را باز میکنم گویی دوباره من هستم و او و فقط همان لحظه نه بیشتر و نه کمتر،نه دیروز نه فردا فقط حال!البته این بار با چشمانی تر نظاره گر هستم!شاید افکار برای مدتی هرچند کوتاه اشک شدند ،در باران حل شدند و به خاک پیوستند... .
از آخرین دقایق امسال مینویسم برای ورق جدید و سفر ۳۶۵ روزه دوباری زندگیم
به گالری موبایلم و روزی روزگاری میروم و عکس ها و نوشته های این یک سال را برای بار هزارم میبینم و خاطرات را مرور میکنم
از کنار غم و شادی
نا امیدی و امید
سراسیمگی و آرامش
و حتی تمایل به زندگی و مرگ میگذرم
و دوباره به نقطه شروع میرسم؛این بار با کمی تجربه ی بیشتر!
از امسال بگویم؛
دنیا اصلا با تصور من بعد از ۱۸ سالگی جلو نرفت حتی میتوانم بگویم بدش به خوبش چربید!اینکه برآیند خوب بود را کاری ندارم و شکر بابتش:)
اما آن بد ها آن چنان عمیق بودند و در وجودم ریشه دوانده بودند یا برخی همچنان ریشه دارند که باعث میشود بگویم حال بد به خوب چربید!
سال سختی بود
درازایش ۳۶۵ روز بود اما از زیر و زبر برخی از روزهایش ۱۰ روزی دستکم در می آمد...
با آدم های بیشتری آشنا شدم کمی از انزوایی به اجتماعی تبدیل شدم!
دوستی های قدیمی ام را حفظ کردم و دوستی مان عمیق تر شد و به خودم بابت انتخاب دوستان خوب بار دیگر بالیدم!
کتاب های بیشتری خواندم
فیلم های بیشتری دیدم
با آدم های رندوم و غیر رندوم بیشتری صحبت کردم
کوچه پس کوچه های بیشتری را قدم زدم
شب های بیشتری گریه کردم
صبح های بیشتری با خستگی تمام بیدار شدم و زندگی را دنبال کردم
نا امیدی های بیشتری را تجربه کردم
بیشتر شنیدم و کمتر حرف زدم
بیشتر خودم را شناختم و با خود خلوت کردم و فهمیدم تنهایی چه نعمت بزرگیست برای آدمی همچون من برای صرف یک لیوان چای و کیک حوالی عصر برای فهمیدن و شنیدنِ خود در میان افکار نامفهوم!
بیشتر حس کردم و سعی کردم کمتر فکر کنم اما بیشتر از هر وقت دیگری شک کردم و دنبال شک ام رفتم و با حقایقی بسی دردناک مواجه شدم با استناد بر علم و شعور و قضاوت روزگار ۱۸سالگی البته که همچنان هم دنبال حقایق و هنوز قانع نشدم!
خلاصه بگویم امسال بیشتر فهمیدم زندگی نه در بایوگرافی ادم های عادی یا خاص،نه در فیلم و سریال،نه در فلسفه و ادبیات و حتی تاریخ و نه هیچ چیز دیگری نیست زندگی چیزی نیست جز دانستن قدر همان لحظه ی ساده خندیدن برای یک عکس ۴ نفره خانوادگی!
۱۸ سالگی من شروع خیلی خوبی داشت و پایان خوبی هم داشت اما این حین روزگار خیلی خیلی خیلی بدی هم داشت،احتمالا دیگر دوست ندارم این سال را زندگی کنم که البته اگر دوست داشتم هم قطعا غیر ممکن بود! ولی خب خیلی دوست دارم عاقبت زندگی ام مثل فاصله ی میان ۱۸تا ۱۹ سالگی ام باشد شروعش خوب باشد و پایانش هم خوب اما این وسط به مو برسه و پاره بشه ولی مجبور باشم با گره زدن یا همونطوری پاره پوره ادامه بدم و جلو برم و تهش خوب باشه یا اقلا بد نباشه
و در مقابل امیدوارم امسال کمتر از ۱۸سالگی اذیت شم چون هنوز خستگی های این مدت از تنم بیرون نرفته
همین دیگر
حرفی نیست
سلام بر ۱۹سالگی
باشد که خوش خبر باشد
همراه با آرامش،سلامتی و آزادی:)
مرداد تمام شد،شهریور شروع شد نه یک روز و دو روز که ۳ روز!
اما از آنجایی که اینجا برای من است بدون هیچ قاعده،قانون و بندی پس بی اعتنا به تاریخ از مرداد مینویسم
مرداد خوب و پر باری بود
پر از احساسات خوب و سرشار از زیستن
احتمالا اگر به میل من بود دوباره تمایل به زیستنش داشتم
مردادی که نه گنجی داشت و نه احتمالا رنجی
البته این صرفا شعاریست زیبا چرا که زندگی گنجیست آغشته به رنج و گاهی نه گنجش ظرف زر و سیم است و نه رنجش سوزاننده از بیخ و بن دل و جان
بلکه گاهی گنجش یک عکس خانوادگی ۴ نفره ست و رنجش هم غم و بی حالی یکی از این ۴ نفر و با ابن حساب میتوانم بگویم که ابن ماه هم رنج داشت هم گنج که گنجش بر رنجش بسی بسیار می چربید!
این ماه برای من سرشار از لحظه های ساده ای بود که چند ماه اخیر به آرزویی تا حدی دست نیافتنی تبدیل شده بود که خب احتمالا من جز آدم های خوش شانس این دنیا بودم که بسیاری را دوباره زندگی کردم!
و میتوانم بعد ۹_۱۰ ماه بگویم این ماه واقعا ارزش زیستن داشت!
برخی از تجربیات ساده اما ارزنده ای این ماهم به شرح زیر است؛
تکمیل نقاشی ناقص ۵_۶ ساله، فیلم های قدیمی،بیرون رفتن های متعدد با مامان،قبول شدن آزمون شهری،معدل ترم دوم بهتر از یک شد،صاد را دیدم،کتاب های زیادی خواندم نسبت به ماه های قبل،یک سفر به مقصد شمال داشتم که این بار حالم خوب بود از سفر،مامان اخرین جراحی و شیمی درمانیش رو انجام داد و برای واقعی کنسر فری شد،چندین و چند بار کوکی پختم و با بالا و پایین کردن های نسبتا زیاد به یک رسپی کاملا چشمی خوب برای کوکی رژیمی رسیدم،تولد ساده اما دلنشین ر.ع رو جشن گرفتیم،انقلاب گردی های بسیار،آبدوغ خیار های خیلی زیاد،پیاده روی های بیشتر،خرید اتصالات لوله کشی و آشنایی با ابزارالات مرتبط،بیمه و کارهای اداری،ویروس گوارشی!
و خلاصه بگویم،
شکر بابت این ماه
امیدوارم ماه های بعد نیز اینچنین باشند و مثل همیشه در حال خوش میخواهم که حالم و حالمان خوب باشد یا اگر این چنین نیست در همین نزدیکی ها خوب شویم... .
پایان مرداد ۱۴۰۵
گاهی زندگی طلب میکند که هیچ کاری نکنی
نه اینکه از سر بی حوصلگی و بیکاری،کاری نکنی
بلعکس از روی انتخاب و آگاهی تصمیم بگیری که کاری نکنی و بی هدف روزگاری را بگذرانی،چند روزیست این روند را پیش گرفتم بی هدف به دوستی که صرفا مدتی آشنا بودیم پیام میدهم و حالش را میپرسم و بی هدف حوالی غروب به جای نانوایی نزدیک خانه از جایی کمی آن ور تر نان میگیرم،بی هدف آب زرشکم را به جای اینکه در حین راه رفتن بخورم روی نیمکت پارک می نشینم و همراه با تماشای بازی بچه ها جرعه جرعه آن را سر میکشم
و احساس میکنم زندگی دقیقا همین لحظه های بی هدف است
همین لحظه هایی که فکر میکنم دارم زندگی را هدر میدهم اما خب شاید اصلا درستش همین باشد!
دلم میخواهد مسیری باشد بی انتها با منظره تماشای شادی کودکان همراه با یک نسیم خنک در همان حین که شجریان میشنوم و راه بروم و از زندگی لذت ببرم
درست مثل این لحظه هایِ این روزهایِ زندگیِ من...
احتمالا اگر روزی مهاجرت کنم بیش از هرچیزی دلتنگ آشنایی و خاطرات کوچه و خیابان های این شهر خواهم شد نه به خاطر خودشان بلکه به خاطر خاطراتی که یادآور آن هستند... .
و ناگهان ورق زندگی برمیگردد،رست در روزهایی که دوباره وضع مملکت ملتهب است و هر روز احتمال زدن و حمله بیشتر از دیروز میشه و این امر احتمالا قطعی در همین نزدیکی به وقوع می پیوندد و ذهنم مثل هر جوان دیگری درگیر خودم و آینده و ... است ،زندگی که چندین ماهی از هیچ فشاری در جویدن خرخره ما دریغ نکرده بود بر عکس همیشه رنگ میدهد به رنگ مورد علاقه ما و ناگهان همه چیز از دل سیاهی سبز میشود!
سبز و پرنور...
امروز بعد از دقیقا 253 روز که از شروع درمان بیماری مامان میگذره این میهمان ناخونده 7 ساله که به تازگی هم متوجه حضورش شده بود و چند ماه اخیر از هیچ اذیتی دریغ نکرد از مامان و زندگی ما رخت بست و رفت و امیدوارم که دیگه هرگز برنگرده...!
امروز خوشحال ترینم خوشحال تر از هر روزی که آن را زیسته ام...
خوشحال تر از روز اعلام نتایج کنکور و خوشحال تر از روز قبولی ازمون شهری! این دو تقریبا عمیق ترین خوشحالی های من بودند که حال خوش امروزم چند صد برابر هر یک از آنهاست...
مرداد ماه امسال را تا اینجا بسیار دوست می دارم و امیدوارم که در ادامه همین باشد!
این چند ماه تغییراتی به مراتب بیشتر از چند ماه نصیبم شد که تقریبا همه آنها را دوست دارم،همچنان هم شاید های زیادی در ذهنم جولان میدهند ولی خب با اینکه میدانم شاید بهتر بود که هیچ کدوم اینها سهم هیچ یک از ما نمی شد اما احتمال میدهم که ادم های صبورتر و قدرشناس تری شدیم،هنوز هم برام سواله که چی مونده مگه از ما که بخواد قوی ترمون کنه؟ ولی خب گاهی زندگی همینه و به چشم به هم زدنی خراب میشه و به خون دلی شاید درست شه...
اون هم شاید که خب فکر میکنم ما خوش شانس بودیم که این شانس نصیب مون شد...!
اما با تمام اینها
اگرچه در بسیاری از چیزها از جمله خدا و باور به حضور او سست تر از هر زمان دیگری می نگرم و شک ام به عدم حضور و وجودش در قیاس با حضورش با اختلاف و سنگین می چربد ولی سعی میکنم انسان تر از همیشه زندگی کنم!
ارام تر،صبور تر و با لبخند بیشتر:)
هر چیز خوب و بدی را به لبخندی می سپارم لبخندی یا از روی خنده و شادی و یا از روی استیصال و ناچاری و درماندگی با حکم پوزخندی به رویداد های لحظه با لبانی خندان و چشمانی احتمالا غمگین و خسته!
فکر میکنم دوباره زندگی را دوست دارم اما این بار نه از سر هیاهو و شادابی خنده های تا صبح حرف زدن های ۴ نفره زیر آسمون پرستاره تابستون،تجربه های عجیب و جدید و حتی مسافرت های مختلف! بلکه این بار دوستش دارم از روی سکوت پر معنای آن،گاهی دوستت دارم های زندگی نه در فریاد که در انعکاس گوشه چشم تر شده روی پنجره پشت شیر آب درحین ظرف شستن است...!
همینقدر ساده و احتمالا عمیق.
گاهی دوستت دارم ها همین قدر آرام و بی صدا و بی هیاهو اندک اندک در درونت رخنه میکنند و به بند بند وجودت گره میخورند.
و درنهایت این کابوس هم با تمام سختی هاش تمام شد و خوشبختانه پایان شب سیه ما سفید بود!
و مامان از سرطان قوی تر بود:)
با آرزوی سلامتی برای همه و گم شدن این مهمان ناخونده❤️