روزهای زیادی از اخرین نوشته ام میگذرد گاهی حوصله نوشتن نیست گاهی هم حس نوشتن و البته گاهی هم چیزی برای نوشتن نیست!
حقیتا مدت نسبتا زیادی میشود که نه فقط در نوشتن بلکه در تمام یا به تقریب غالب موضوعات زندگی به این باور رسیدم: خب که چی؟ و خب این یکی از ازار دهنده ترین موضوعات این چند وقت است سوالی بسیار کوتاه و ساده و بنیادی و در عین حال احتمالا تا لحظه بعد از مرگ یا حتی پس از ان بی جواب!
(یک سوال بی جواب ازلی و ابدی...!)
و خب به نظرم برنده کسی نیست که برای این سوال جوابی پیدا کنه بلکه برعکس برنده کسیه که کلا سوال رو نادیده بگیره
نمیدونم چقدر در نادیده گرفتن این سوال میتونم موفق ظاهر شم چون بعضی روزها عجیب حوصله و میل هیچ چیزی رو ندارم اون هم درست در شرایطی که قبلش که این قبل گاهی چند ساعت قبل است و گاهی چند ماه قبل برنامه های بسیار زیادی برای آن لحظه حال که در ان زمان گذشته بود داشتم اما وقتی به ان نقطه ی حال میرسم در مرا حال زیست نیست ترین حالت ممکن قرار می گیرم!
اما خب از این غر های کلی که بگذریم میرسیم به اخرین شنبه تابستان که امروز است
کم کم باید با تابستان خداحافظی کرد
تابستانی که گذشت لحظات خوب زیادی داشت تقریبا بیشتر لحظاتش خوب بود
یا اگر خوب هم نبود عادی و معمولی و حوصله سر بر بود
لحظه ی بد یا دوست نداشتنی اغلب نداشت
با این حال از اینکه در حال تمام شدن است بسی بسیار خوشحالم
اتفاق خاصی که لازم به شرحش ببینم نیفتاد
همه چیز خوب و عادی و دوست داشتنی و در بدترین حالت حوصله سر بر بود پس شکر بابت این روزگار
امیدوارم در ادامه بهتر پیش بره
پاییز خوب و ترم سه بهتری در دانشگاه داشته باشم و از تمام وجودم امیدوارم دانشگاه حضوری باشه درحالیکه به احتمال خیلی زیاد مجازی خواهد شد تازه اگر خوش شانس باشیم و مجازی شروع نشود... .
همین دیگر
حرفی نیست.
من بودم و او
باران بود و مه
جاده پر پیچ و خم بود،مه شدید بود،باران نم نم می می بارید،درختان چندین و چند ساله ی کنار جاده در میان انبوه مه و هوای گرفته پنهان شده بودند و گویی از روزگار به گمانم سخت ،رو گرفته بودند در زمینه هم مثل اکثر اوقات شجریان میخواند:"من کجاااا؟باران کجا؟"
قبل تر ها شنیده بودم که در جاده که میروی دیگر اینکه پیچ بعدی کجاست مهم نیست!
چون وقتی به راه می افتی دیگر نمیتوانی برگردی چرا که حالا حالا ها دوربرگردانی وجود ندارد...
ادامه میدهی نه اینکه بخواهی بلکه چون مجبوری؛ اگر متوقف شوی و کنار بروی ممکن است با طی کردن پیچ قبلی توسط ماشین پشت سر و رسیدنش به تو به یکباره همه چیز تمام شود و دیگر وجود نداشته باشی.
پس مجبوری ادامه بدهی تا اگر قرار بر تمام شدن است هم حداقل خودت تمامش کنی نه اینکه دیگری برایت تمام کند پس میروی و ادامه میدهی و کمی جلوتر میبینی که یک اتوبوس آبی پر مسافر که رنگ آبی آن هارمونی خوبی با مه جلوی چشم و رنگ سبز درختان اطراف دارد با آرامش و آرامی تمام درحال راه رفتن است!
سرعت اتوبوس کم است
اما سرعت افکار من زیاد
از این فکر به اون فکر...
ناگهان نمیفهمم چه میشود که انگار سرعت فکر کردنم به طرز چشمگیری با سرعت اتوبوس همسو میشود و دیگر به هیچ چیز فکر نمیکنم
دستم را از پنجره ماشین بیرون میبرم و باران و سرما را حس میکنم،بوی جنگل و خاک را تنفس میکنم،چشمانم را میبندم و باد را در میان موهایم حس میکنم...
افکار هم اندک اندک
کم میشوند
گم میشوند
محو میشوند
و گویی تمام میشوند... .
ولی مگر آدمی بدون فکر و تلاش برای فکر کردن زنده می ماند و دوام می آورد؟
او تصمیم میگیرد سبقت بگیرد،کار پر ریسکی است،جاده مه آلود،باریک و لیز است اما او تصمیمش را گرفته پس سبقت میگیرد برای لحظاتی هرچند خیلی کوتاه برخی از مسافران این اتوبوس را میبینم یکی از آنها که دختر و پسری جوان بودند برایم دست تکان میدهند و لحظه ی بعدی دیگر خبری از اتوبوس آبی نبود حتی از آینه هم دیگر معلوم نبود... .
اتوبوس رفت مثل خیلی چیزهایی که تا حالا آمدند و رفتند و نماندند.
اتوبوس آبی را از سر میگذرانیم و بار دگر من هستم و او و مه و جاده و جنگل و باران و این بار شجریان میخواند:"چه خوش صید دلم کردی..." این بار حتی چای هم داریم پس دوباره دست راستم را بیرون میبرم،لیوان چای در دست چپم هست گرمایش را احساس میکنم چشمانم را مجدد میبیندم رقص باد را برای بار دوم در موهایم حس میکنم؛ اما این بار فکر هم هست!
نه یک فکر و ده فکر و صدفکر بلکه هزارتویی از افکار!
این بار من هستم و او و فکر و فکر و فکر
چشمانم را بسته نگه میدارم برای مدتی طولانی...
با بوی نم خاک و باد نوازشگر صورتم و افکار برای خودم جنگلی بدون مه را متصور میشوم
تصور میکنم،میبینم و حتی زندگی میکنم!
نمیدانم یک دقیقه در این سیر و سلوک بودم یا یک ساعت اما وقتی چشمانم را باز میکنم گویی دوباره من هستم و او و فقط همان لحظه نه بیشتر و نه کمتر،نه دیروز نه فردا فقط حال!البته این بار با چشمانی تر نظاره گر هستم!شاید افکار برای مدتی هرچند کوتاه اشک شدند ،در باران حل شدند و به خاک پیوستند... .
از آخرین دقایق امسال مینویسم برای ورق جدید و سفر ۳۶۵ روزه دوباری زندگیم
به گالری موبایلم و روزی روزگاری میروم و عکس ها و نوشته های این یک سال را برای بار هزارم میبینم و خاطرات را مرور میکنم
از کنار غم و شادی
نا امیدی و امید
سراسیمگی و آرامش
و حتی تمایل به زندگی و مرگ میگذرم
و دوباره به نقطه شروع میرسم؛این بار با کمی تجربه ی بیشتر!
از امسال بگویم؛
دنیا اصلا با تصور من بعد از ۱۸ سالگی جلو نرفت حتی میتوانم بگویم بدش به خوبش چربید!اینکه برآیند خوب بود را کاری ندارم و شکر بابتش:)
اما آن بد ها آن چنان عمیق بودند و در وجودم ریشه دوانده بودند یا برخی همچنان ریشه دارند که باعث میشود بگویم حال بد به خوب چربید!
سال سختی بود
درازایش ۳۶۵ روز بود اما از زیر و زبر برخی از روزهایش ۱۰ روزی دستکم در می آمد...
با آدم های بیشتری آشنا شدم کمی از انزوایی به اجتماعی تبدیل شدم!
دوستی های قدیمی ام را حفظ کردم و دوستی مان عمیق تر شد و به خودم بابت انتخاب دوستان خوب بار دیگر بالیدم!
کتاب های بیشتری خواندم
فیلم های بیشتری دیدم
با آدم های رندوم و غیر رندوم بیشتری صحبت کردم
کوچه پس کوچه های بیشتری را قدم زدم
شب های بیشتری گریه کردم
صبح های بیشتری با خستگی تمام بیدار شدم و زندگی را دنبال کردم
نا امیدی های بیشتری را تجربه کردم
بیشتر شنیدم و کمتر حرف زدم
بیشتر خودم را شناختم و با خود خلوت کردم و فهمیدم تنهایی چه نعمت بزرگیست برای آدمی همچون من برای صرف یک لیوان چای و کیک حوالی عصر برای فهمیدن و شنیدنِ خود در میان افکار نامفهوم!
بیشتر حس کردم و سعی کردم کمتر فکر کنم اما بیشتر از هر وقت دیگری شک کردم و دنبال شک ام رفتم و با حقایقی بسی دردناک مواجه شدم با استناد بر علم و شعور و قضاوت روزگار ۱۸سالگی البته که همچنان هم دنبال حقایق و هنوز قانع نشدم!
خلاصه بگویم امسال بیشتر فهمیدم زندگی نه در بایوگرافی ادم های عادی یا خاص،نه در فیلم و سریال،نه در فلسفه و ادبیات و حتی تاریخ و نه هیچ چیز دیگری نیست زندگی چیزی نیست جز دانستن قدر همان لحظه ی ساده خندیدن برای یک عکس ۴ نفره خانوادگی!
۱۸ سالگی من شروع خیلی خوبی داشت و پایان خوبی هم داشت اما این حین روزگار خیلی خیلی خیلی بدی هم داشت،احتمالا دیگر دوست ندارم این سال را زندگی کنم که البته اگر دوست داشتم هم قطعا غیر ممکن بود! ولی خب خیلی دوست دارم عاقبت زندگی ام مثل فاصله ی میان ۱۸تا ۱۹ سالگی ام باشد شروعش خوب باشد و پایانش هم خوب اما این وسط به مو برسه و پاره بشه ولی مجبور باشم با گره زدن یا همونطوری پاره پوره ادامه بدم و جلو برم و تهش خوب باشه یا اقلا بد نباشه
و در مقابل امیدوارم امسال کمتر از ۱۸سالگی اذیت شم چون هنوز خستگی های این مدت از تنم بیرون نرفته
همین دیگر
حرفی نیست
سلام بر ۱۹سالگی
باشد که خوش خبر باشد
همراه با آرامش،سلامتی و آزادی:)
مرداد تمام شد،شهریور شروع شد نه یک روز و دو روز که ۳ روز!
اما از آنجایی که اینجا برای من است بدون هیچ قاعده،قانون و بندی پس بی اعتنا به تاریخ از مرداد مینویسم
مرداد خوب و پر باری بود
پر از احساسات خوب و سرشار از زیستن
احتمالا اگر به میل من بود دوباره تمایل به زیستنش داشتم
مردادی که نه گنجی داشت و نه احتمالا رنجی
البته این صرفا شعاریست زیبا چرا که زندگی گنجیست آغشته به رنج و گاهی نه گنجش ظرف زر و سیم است و نه رنجش سوزاننده از بیخ و بن دل و جان
بلکه گاهی گنجش یک عکس خانوادگی ۴ نفره ست و رنجش هم غم و بی حالی یکی از این ۴ نفر و با ابن حساب میتوانم بگویم که ابن ماه هم رنج داشت هم گنج که گنجش بر رنجش بسی بسیار می چربید!
این ماه برای من سرشار از لحظه های ساده ای بود که چند ماه اخیر به آرزویی تا حدی دست نیافتنی تبدیل شده بود که خب احتمالا من جز آدم های خوش شانس این دنیا بودم که بسیاری را دوباره زندگی کردم!
و میتوانم بعد ۹_۱۰ ماه بگویم این ماه واقعا ارزش زیستن داشت!
برخی از تجربیات ساده اما ارزنده ای این ماهم به شرح زیر است؛
تکمیل نقاشی ناقص ۵_۶ ساله، فیلم های قدیمی،بیرون رفتن های متعدد با مامان،قبول شدن آزمون شهری،معدل ترم دوم بهتر از یک شد،صاد را دیدم،کتاب های زیادی خواندم نسبت به ماه های قبل،یک سفر به مقصد شمال داشتم که این بار حالم خوب بود از سفر،مامان اخرین جراحی و شیمی درمانیش رو انجام داد و برای واقعی کنسر فری شد،چندین و چند بار کوکی پختم و با بالا و پایین کردن های نسبتا زیاد به یک رسپی کاملا چشمی خوب برای کوکی رژیمی رسیدم،تولد ساده اما دلنشین ر.ع رو جشن گرفتیم،انقلاب گردی های بسیار،آبدوغ خیار های خیلی زیاد،پیاده روی های بیشتر،خرید اتصالات لوله کشی و آشنایی با ابزارالات مرتبط،بیمه و کارهای اداری،ویروس گوارشی!
و خلاصه بگویم،
شکر بابت این ماه
امیدوارم ماه های بعد نیز اینچنین باشند و مثل همیشه در حال خوش میخواهم که حالم و حالمان خوب باشد یا اگر این چنین نیست در همین نزدیکی ها خوب شویم... .
پایان مرداد ۱۴۰۵
گاهی زندگی طلب میکند که هیچ کاری نکنی
نه اینکه از سر بی حوصلگی و بیکاری،کاری نکنی
بلعکس از روی انتخاب و آگاهی تصمیم بگیری که کاری نکنی و بی هدف روزگاری را بگذرانی،چند روزیست این روند را پیش گرفتم بی هدف به دوستی که صرفا مدتی آشنا بودیم پیام میدهم و حالش را میپرسم و بی هدف حوالی غروب به جای نانوایی نزدیک خانه از جایی کمی آن ور تر نان میگیرم،بی هدف آب زرشکم را به جای اینکه در حین راه رفتن بخورم روی نیمکت پارک می نشینم و همراه با تماشای بازی بچه ها جرعه جرعه آن را سر میکشم
و احساس میکنم زندگی دقیقا همین لحظه های بی هدف است
همین لحظه هایی که فکر میکنم دارم زندگی را هدر میدهم اما خب شاید اصلا درستش همین باشد!
دلم میخواهد مسیری باشد بی انتها با منظره تماشای شادی کودکان همراه با یک نسیم خنک در همان حین که شجریان میشنوم و راه بروم و از زندگی لذت ببرم
درست مثل این لحظه هایِ این روزهایِ زندگیِ من...
احتمالا اگر روزی مهاجرت کنم بیش از هرچیزی دلتنگ آشنایی و خاطرات کوچه و خیابان های این شهر خواهم شد نه به خاطر خودشان بلکه به خاطر خاطراتی که یادآور آن هستند... .
و ناگهان ورق زندگی برمیگردد،رست در روزهایی که دوباره وضع مملکت ملتهب است و هر روز احتمال زدن و حمله بیشتر از دیروز میشه و این امر احتمالا قطعی در همین نزدیکی به وقوع می پیوندد و ذهنم مثل هر جوان دیگری درگیر خودم و آینده و ... است ،زندگی که چندین ماهی از هیچ فشاری در جویدن خرخره ما دریغ نکرده بود بر عکس همیشه رنگ میدهد به رنگ مورد علاقه ما و ناگهان همه چیز از دل سیاهی سبز میشود!
سبز و پرنور...
امروز بعد از دقیقا 253 روز که از شروع درمان بیماری مامان میگذره این میهمان ناخونده 7 ساله که به تازگی هم متوجه حضورش شده بود و چند ماه اخیر از هیچ اذیتی دریغ نکرد از مامان و زندگی ما رخت بست و رفت و امیدوارم که دیگه هرگز برنگرده...!
امروز خوشحال ترینم خوشحال تر از هر روزی که آن را زیسته ام...
خوشحال تر از روز اعلام نتایج کنکور و خوشحال تر از روز قبولی ازمون شهری! این دو تقریبا عمیق ترین خوشحالی های من بودند که حال خوش امروزم چند صد برابر هر یک از آنهاست...
مرداد ماه امسال را تا اینجا بسیار دوست می دارم و امیدوارم که در ادامه همین باشد!
این چند ماه تغییراتی به مراتب بیشتر از چند ماه نصیبم شد که تقریبا همه آنها را دوست دارم،همچنان هم شاید های زیادی در ذهنم جولان میدهند ولی خب با اینکه میدانم شاید بهتر بود که هیچ کدوم اینها سهم هیچ یک از ما نمی شد اما احتمال میدهم که ادم های صبورتر و قدرشناس تری شدیم،هنوز هم برام سواله که چی مونده مگه از ما که بخواد قوی ترمون کنه؟ ولی خب گاهی زندگی همینه و به چشم به هم زدنی خراب میشه و به خون دلی شاید درست شه...
اون هم شاید که خب فکر میکنم ما خوش شانس بودیم که این شانس نصیب مون شد...!
اما با تمام اینها
اگرچه در بسیاری از چیزها از جمله خدا و باور به حضور او سست تر از هر زمان دیگری می نگرم و شک ام به عدم حضور و وجودش در قیاس با حضورش با اختلاف و سنگین می چربد ولی سعی میکنم انسان تر از همیشه زندگی کنم!
ارام تر،صبور تر و با لبخند بیشتر:)
هر چیز خوب و بدی را به لبخندی می سپارم لبخندی یا از روی خنده و شادی و یا از روی استیصال و ناچاری و درماندگی با حکم پوزخندی به رویداد های لحظه با لبانی خندان و چشمانی احتمالا غمگین و خسته!
فکر میکنم دوباره زندگی را دوست دارم اما این بار نه از سر هیاهو و شادابی خنده های تا صبح حرف زدن های ۴ نفره زیر آسمون پرستاره تابستون،تجربه های عجیب و جدید و حتی مسافرت های مختلف! بلکه این بار دوستش دارم از روی سکوت پر معنای آن،گاهی دوستت دارم های زندگی نه در فریاد که در انعکاس گوشه چشم تر شده روی پنجره پشت شیر آب درحین ظرف شستن است...!
همینقدر ساده و احتمالا عمیق.
گاهی دوستت دارم ها همین قدر آرام و بی صدا و بی هیاهو اندک اندک در درونت رخنه میکنند و به بند بند وجودت گره میخورند.
و درنهایت این کابوس هم با تمام سختی هاش تمام شد و خوشبختانه پایان شب سیه ما سفید بود!
و مامان از سرطان قوی تر بود:)
با آرزوی سلامتی برای همه و گم شدن این مهمان ناخونده❤️
اعداد همیشه فقط یک عدد نیستند گاهی اخبار و احوالات بسیاری پشت همان یک عدد نهفته است،احوالاتی خوب یا بد...
17.91 هم مستثنی از این قضیه نیست! آن هم عددیست که یک ترم پر فراز و نشیب حدودا 140-150 روزه تماما مجازی منهای یک هفته را نشان میدهد!
این ترم درسها سخت تر بودند و کلاسها مجازی اما من حالم در کل بهتر بود به پذیرش خوبی در زندگی رسیده بودم حال مامان بهتر بود و در کل راحت تر میتوانستم با ادم ها و خودم و زندگی کنار بیام و گذران اوقات داشته باشم... و در نهایت 17 واحد در ترم دوم کارشناسی با معدل 17.91 به پایان رسید.
هدفم معدل الف شدن و معدل بالای 18 بود که خب با اینکه نشد اما فکر میکنم به اندازه ای تلاش کرده بودم که از نتیجه راضی باشم امتحانات این ترم تماما آنلاین بودند و خب قطعا ai هم کمک کننده بود اما جز 2 واحد عمومی بقیه درسها را تاحد بسیار خوبی خوانده بودم طوریکه در صورتی که ترم های آتی نیازمند دانش دروس این ترم باشم مشکلی در آن پیش نیاید درکل این ترم رو از ترم پیش بیشتر دوست داشتم علی رغم آنلاین بودنش درسته درسها سخت تر بودند و کلاسهای مجازی بسی بسیار خسته کننده اما من حال بهتری داشتم چون زندگی ام روال متعادل تر و زندگی گونه تری داشت و از این بابت بسیار خوشحالم...
و خب شکر بابت زیستنش
دیروز کاغذها و چرک نویس های اضافه ای که این مدت برای درس خواندن استفاده کرده بودم را جمع کردم
میزم را مرتب کردم
کتابخانه را صفا دادم
تابلو های روی کتابخانه را باید در یکی از همین روزها به قابسازی ببرم تا گیره های پشتش رو درست کنن و بتونم زین پس روی دیوار داشته باشمشون
نوشته این نیز بگذرد هم از کتابخونه به روبروی تخت و روی میز منتقل کردم و الان تا مدتی احتمالا کوتاه اتاقم بسیار مرتب با چیدمان دلخواهم هست
خب دیگر همین فکر کنم چیز دیگری برای نوشتن نباشد... .
پایان رسمی و واقعی ترم دو و سال اول دانشجویی دوره لیسانس.
پ.ن1:چند روز پیش پایان رسمی(ثبت همه نمرات و معدل) بود ولی امروز ثبت کردم
پ.ن2:دلم خواست اینم اضافه کنم پس فردا یعنی شنبه اخرین جلسه شیمی درمانی مامان هست.
امیدوارم به زودی توی ازمایش هایی که قراره بده کلمه کنسر فری رو ببینیم:))
سلام بر تاریخ های رند و به خصوص پنجِ پنجِ پنج!
امروز روز خوبی بود و به همین دلیل میتونم روزمره نویسی کنم با عمقی بسیار کمتر از معمول...
پس برای همین به جای شجریان، شب پره پلی میکنم و درست در حالیکه به تازگی کیک فوری و پر پروتیین خودم پزرا خوردم و لپتاپ رو پا و نشسته بر کف اتاق و روبروی کولر در حال نوشتن این چند خط بدیهیات هستم البته که باید اشاره کنم که باید کمتر از ده دیقه لفتش بدم چون بعدش کلاس دارم!
امروز رو دقیق مینویسم ساعت 7:05 از خواب بیدار شدم و با بابا و ر رفتیم سمت مدرسه ر چون کلاس های تابستونی مدرسه اش دو هفته ای میشه که شروع شده؛اول با ر رفتیم سمت مدرسه و بعدش هم با بابا رفتیم سمت جایی که من از متنفرم کجا؟اموزشگاه رانندگی به صرف گرفتن پرونده ام و رفتن به سمت محل ازمون امروز بر خلاف همیشه نپرسیدم افسر کیه گفتم اصلا به درک هر کسی که بود و با ارامش بسیار زیاد رفتم در محل این حین یک پرانول 10 هم خوردم و بعد بچه های سری پیش از ماشین پیاده شدند که دو نفر قبول شده بودند و دو نفر هم رد شدند و بعدش اسم من و سه نفر دیگه رو خوند من نفر دوم بود و نفر اول هم امروز اخرین روز مهلت کاردکسش بود و کمی هم استرس داشت و این نکته که امروز روز اخره رو تاکید کرد و افسر گفت روشن کن بریم و رفتیم و یکبار حین دوبل خاموش کرد اما چون مابقی قسمت ها رو خوب رفت قبول شد...!
و بعدش نوبت من بود با ارامش بسیار شروع کردم و رفتم و بهم گفت برو دو و بعدش یه دوبل زدم که خوشبختانه با ام وی ام 110 بود و طبیعتا خیلی راحت تر بود و بعدش یه دور یک فرمان و مجددا یک دور یک فرمان دیگه که اینجا ذکر تقاطع و خط ممتد حیاتی تر از خود دور بود و در نهایت هم پارک کنار یه وانت!
و تمااااااام بالاخره بعد از15بار قبول شدم:))))))"راست میگم یا دروغ عدد رو؟-ایهام خیز است به جهت شباهت به پنج عرض میکنم-
فلذا بالاخره پیش از شروع 19 سالگی گرفتم اون گواهینامه کوفتی رو(البته هنوز نیومده و یک الی دو ماه طول میکشه گویا ولی خب مهم اینه خلاص شدیم...)
بنابراین کل مسیر محل ازمون تا اموزشگاه و بعدش هم اموزشگاه تا خونه رو ویگن و شبپره و منصور گوش دادم و اومدممممم این حین بستنی سنتی هم خریدم چون هوا گرمه و یک شیرینی اصلا نمیچسبه و دو کله سحر هیچ قنادیی باز نبود و به بستنی باید اکتفا میشد...
هزینه پست هم شد 700 هزار تومان وجه رایج و ناقابل بماند برای ایندگان و بعدها...
و همین دیگه بماند به یادگار
پ.ن:از قبولی دانشگاه بیشتر خوشحال شدم صادقانه:))
کمتر مینویسم اما عمیق تر و طولانی تر صبرم در نگه داشتن احساسات و نظرات لحظه ای نسبت به گذشته بیشتر شده که این نیز خود بخشی از رشد آدمیزاد است!
این روزها سعی میکنم دل ندهم به ساعات و اوقات بیکاری و کاری را برای خود بتراشم تا کمتر فکر کنم و کمتر عمیق شوم اما خب هر چقدر هم که طی روز خودم را با هزار و یک کار جالب و دوست داشتنی یا حتی ناجالب و رومخ سرگرم کنم باز هم شب میکِشد مرا تا بکشد مرا!
البته در جمله ی بالا کمی اغراق نهفته است اما خب ماهیت و کلیت ماجرا همان است،این روزها گاهی به خود چند سال قبلم فکر میکنم نوشته ها،پیام ها،عکسها و ویدیو های سالها قبلم در همین روز و تاریخ ها را میخوانم و مدام به این فکر میکنم که دقیقا سه سال پیش این موقع به چی فکر میکردم؟
و خب گاهی چیزی پیدا میکنم و گاهی هم خیر اما اگر بخواهم از امروزم بنویسم تا سال بعد و سالها بعد ببینم امروز به چی فکر میکردم و کجا بودم باید بگم که این روزها حال نسبتا خوبی دارم نه از این بابت که همواره خوشحالم که البته شاید این هم بخشی از ماجرا باشد اما در حد سی درصد ماجرا و یا حتی کمترو عمده قضیه به این خاطر است که دوباره مثل خیلی سال پیش زندگی را دوست دارم اما این بار نه به دلیل معنا داشتنش یا حتی تلاشی که در پی یافتن معنای آن کردم بلکه به خاطر پوچ بودنش از نظر منِ این لحظه! آری زندگی پوچ است اما نه آن چنان که نیارزد یکبار دیگر پا برهنه پا بر ساحل بگذاری و شن ها نمناک را لمس کنی،رگبرگ گیاهان را با دقت ببینی و زیر نور خورشید تلالوی درخشان سایه روشن رنگ رگبرگ ها را نادیده بگیری،زیر باران راه بروی و یا حتی شب هنگام پنجره را باز کنی و به تماشای ستارگان بپردازی!
درست است که در اخر قرار است روزی روزگاری در همین ایام زود یا خیلی زود تمام شویم و تاثیری هم در دنیا ایجاد نشود در نتیجه فقدان و عدم حضور ما اما هیچ یک از اینها دلیل بر این نمیشود که ارزشی در تجربه کردن و درک موقعیت های بالا نهفته نباشد البته که الان اصلا قصد نوشتن از نهیلیسم و تمایلات به پوچ گرایی را ندارم و شاید در وقتی مناسب تر از آن بنویسم الان میخواهم از مراتبی که در حال طی کردنش هستم بنویسم!
مراتبی بسیار والا و ارزشمند از خودشناسی، اکنون در بامداد 3 مرداد 1405 بهتر از هر زمان زیسته شده ای تا الان و کمتر از هر زمانی در آینده خودم را می شناسم و دیگر مطممین هستم کمتر چیزی در دنیا وجود دارد که مرا عصبانی کند شاید چند مورد انگشت شمار تازه آن هم شاید...
همچنان ادم ها را دوست دارم اما همگی را از دور برخی را خیلی خیلی دور و برخی را فقط کمی دور حتی م و د و ص و الف هم از دور دوست دارم نه اینکه ادم بدی باشم یا باشند به این خاطر که مدتیست به این نتیجه رسیدم هرچه در دایره دورتری از ادم ها بایستم و در عین حال برای انها و خودم و حتی همین رابطه دورادور مان ارامش و سلامتی و حال خوش بخواهم به مراتب بهتر از ان است که انها را به دایره ای نزدیک بیاورم و مدام نگران بسیاریِ بسیاری از چیز ها باشم.
علی ایحال خوشحالم و راضی از نقاشی کردن و گاها کیک پختن
کتاب خواندن
پادکست های جدید
کمتر اسکرول کردن
زبان خواندن
شجریان شنیدن
کیارستمی و مهرجویی دیدن
و مهم تر از همه مولانا خوانی
خوشحالم که میتوانم مدتی مدید با خودم خوشحال باشم و مهم تر از خوشحالی آرام!
دست خودم را بگیرم به کافه کتاب سر خیابان بروم نوشیدنی خنکی بگیرم و در پارک روبرو بنشینم و انسانک گوش بدهم و بازی کودکان را تماشا کنم!
آری..
مدتیست مدید که خوشحالم از این چنین زیستن لحظه هایم و خب چه بهتر از این ارامش عمیق اغشته به تن خویش؟
امیدوارم در اینده و اینده ها نیز همین حس و حال را در زمان گذراندن با خودم داشته باشم...
و در یک کلام فعلا خوشحالم از زیستن در خلوت و دور از ادم ها با علم بر اینکه میدانم پشت در اتاقم یا ان طرف صفحه موبایلم ادم ها و عزیزان زیادی را دارم برای اینکه کنارم باشند و کنارشان باشم.
دیگر مثل سابق حوصله نوشتن را ندارم!
نه تنها اینجا بلکه در دفترم یا حتی در روزی روزگاری هم حوصله ی ثبت نیست؛نه اینکه این روزها بد باشند یا مزخرف که البته احتمالا جفتش هستند اما دلیل ننوشتن من این است که عادت کرده ام و متاسفانه عادت به بی عادتی شده بخشی از عادات روزمره من...
الآن هم نه قصد بازگو کردن این بی عادتی ها را دارم نه شرح حال بی حوصلگی و خستگی هایم...
روزهایم ساده اند.
خیلی ساده و خب بسیار هم دوست نداشتتی!
شبها دیر میخوابم حوالی ۲_۳ ظهر ها ۱۲_۱ بیدار میشم.
اسکرول و کتاب خوندن تا حوالی۶ البته گاهی یکی دو ساعتی هم این وسط میخوابم از ۶ تا ۷_۷:۳۰ میرم پیاده روی که خب افکار این مدتم اینقدر زیادن که هم از رکورد ویس برای روزی روزگاری فرار میکنم و هم از فکر کردن ناشی از شنیدن موزیک های مورد علاقه ام برای همین سعی میکنم چیزهای جدید گوش کنم حتی اگر مورد علاقه ام نیستند مثل پادکست آموزش آشپزی!
بعدش هم از ۷.۳۰ تا ۳ دوباره به اسکرول و کتاب و خانه و خانواده میگذرد
عجیب دوست نداشتتی و کسل کننده است این روزها اما خب باز هم چون فرصت برای بهتر کردنش دارم و جا داشت خیلی چیزها بدتر باشه و نشد شکر... .
پ.ن ۱: چند روز پیش ق رو دیدم و در مورد دنیا و تمایل من و جهان بینیم به پوچی دنیا صحبت کردیم و دیدم چقدر تفاوت است میان ما و خب ثانیه هایی حسادت ورزیدم به تفکر و آرامشش(در مورد این موضوع دارم به یه سری نتایجی میرسم که شاید با کمی تاخیر اما به طور قطعی در موردش خواهم نوشت)
پ.ن ۲:در مورد جنوب و موج راه افتاده در اینستاگرام نظراتی دارم که اون هم به زودی خواهم نوشت فعلا تسلیت و ابراز ناراحتی ام بابت بمپور ۳۸۸ بپذیرید
پ.ن۳:چند روز قبل حین رفتن به کلاس زبان خانم ا(دبیر ریاضی هفتم) رو دیدم بعد از حدود ۵_۶ سال،دیدار کوتاه اما دوست داشتنی بود"اون روز نشد ثبت کنم الان خواستم بگم".
پ.ن۴:عادی روزمرگی هایم را نوشتم و غیر عادی هایش را راهی آسمان کردم پس از تیتر متعجب نشوید)