-
ساده
چهارشنبه 23 خرداد 1403 01:28
دیروز روز ساده ای بود خرزدم و زبان خوندم! یه جایی عجیب دلم هوای بوی شالیزار و صدای نم نم بارون کرد به پنج دیقه نکشید بارون دیوانه ای شروع به باریدن کرد هرچند زیاد طول نکشید ولی لذت بخش بود...!
-
سردرگمی
سهشنبه 22 خرداد 1403 00:21
تا حالا شده دلت بخواد جای بیمار سرطانی باشی؟ واسه من شده چون حسودیم میشه که میدونه دردش چیه منم دارم درد میکشم ولیذنمیدونم دردم از کجا نشات میگیره...
-
دلتنگی
دوشنبه 21 خرداد 1403 23:41
نمیدانم نامش را چی بگذارم دلتنگی بهترین است به گمانم... دلتنگ تمام روزهایی هستم که زندگانی ام اینقدر پوچ و واهی نبود و بیشتر با مردمان وقت میگذراندم... دلم برای تمام روزهای کودکی له له میزند... امتحانات سخت فرسوده ام کردند:) درد بیشتر اینجاست که سخت تلاش کردم و هیچ چیز به ثمر نرسید آخ چقدر خستم:)))))))))))))) خیلی...
-
بطالت
دوشنبه 21 خرداد 1403 22:10
امروز رسما به بطالت گذروندم زمانم رو! نه درس خوندم نه بیرون رفتم ولی قسمت خوب ماجرا پیدا کردن یه دوستخوب بود!
-
عصر دیروز
دوشنبه 21 خرداد 1403 00:48
عصر دیروز پنچره اتاقمباز بود،پنجر اتاق پسر همسایه طبقه بالا هم باز بود،من بین محیط زیست خوندن هام تصمیم گرفتم بخوابم که یه دفعه با صدای دعوا خانه ی همسایه بیدار شدم! نمیدانم بحث دعوا چه بود و به من هم ربطی ندارد ولی چون صدا پایین می آمد و می شنیدم میخواهم در مورد موضوعی بنویسم و کمی راجع به حرف های خانم همسایه...
-
خواست دل
یکشنبه 20 خرداد 1403 23:48
دلم یه صدای خوب میخواد،یه صدایی که بدونی مثلا بعدش تا نیم ساعت دلت شاده حتی به چیزای مسخره مثلا صدای ربنای شجریان تو ماه رمضون حتی وقتی که هیچ کس روزه نیست ولی بساط حلیم و زولبیا بامیه به پاس یا صدای دعا و شعرای موقع تحویل سال یا صدای اهنگ خدای کهکشون های تو مهمونی یا هر صدای دیگه ای
-
در باب وطن
یکشنبه 20 خرداد 1403 18:08
وطن؛ در کوچه باغ های این شهر شلوغ با تنهایی قدم میزدم با نارفیقان درد دل میکردم با درد راه میرفتم با ریه داغونم وینستون لایت روشن میکردم با افکار سیاهِ خسته ام لبخند سفیدِ امیدوار میزدم و با تمام وجودم هوای ایران را نفس میکشیدم درد میکند جان و تنم ای وطنم... "پرواز"
-
درو بست،خودش داره باز میکنه
یکشنبه 20 خرداد 1403 00:11
شنیده بودم خدا یه دریو ببنده خودش باز میکنه ولی امروز بهم ثابت شد! چندین روز افتضاح حالم بد بود دلیل اصلیش فکر میکردم امتحاناته ولی خب بهونه بود گریه کردم تا خود خدا نوشتم از دردم ناراحت بودم خودم رو بغل کردم به خودم فحش دادم ولی در نهایت خودم رو جمع کردم حتی وقتی دلیل اصلی دردم رو فهمیدم:) و خوشحالم که فهمیدمش،چون...
-
بدترینِ فهمیدن
شنبه 19 خرداد 1403 19:56
فهمیدن حقایق در غالب اوقات دردناک است و سخت ترین و رنج آورترین نوع این فهمیدن،فهمیدن و خودشناسیی است که با وجود کنونی ات زمین تا آسمان فرق بکند و متفاوت باشد! درست مثل امروز من! شاید دلیل حال بد این مدت من هم فرار از خود واقعی و خودشناسی واقعی و درست بوده...! خلاصه هرچه که هست هنوز زخم هایش روی تتم وجود دارد و شاید...
-
احساسی شدن
شنبه 19 خرداد 1403 11:02
قبلا اینقدر حساس نبودم این روزها با جمله ای،موزیکی،دیالوگی و حتی نگاهی بغض گلویم را میگیرد و اشکم سرازیرمیشود...
-
اهههههههههه
شنبه 19 خرداد 1403 01:08
میتونم بلندددددد داد بزنم بگم خستمممممممممممم ولم کنیددددددددد بکشید بیرون دیگه تموم شدم زیر این فشااااااار وای حالم بدهههه
-
بلاخره
جمعه 18 خرداد 1403 23:47
جونم به لبم رسید ولی یه شب دیگم بلاخره تموم شد امیدوارم امتحان فردام رو خوب بدم چون واقعا پاره شدم رسما! همین! شب بخیر
-
تند رفتن
جمعه 18 خرداد 1403 19:40
همیشه در زندگی ام عجله دارم،فیلم ها را روی دور تند میزنم موسیقی را اولش را رد میکنم تا سریع تر بخواند،غذا را با 90 ثانیه داخل ماکرویو میگذارم و 30 ثانیه مانده که آن 90 ثانیه تمام شود پیچه چرخشی را در خلاف جهت میچرخانم تا تمام شود. گاها حتی غذا را گرم نمیکنم دوغ را با پارچ سر میکشم تا به سمت قفسه لیوان ها نروم و در...
-
چقدر
جمعه 18 خرداد 1403 03:18
چقدر زیبان شبهایی که از فرط خستگی بدون فکر میخوابی چقدر زیبان روزهایی که کار دلخواهت را انجام میدهی چقدز زیبان ثانیه هایی که زندگی را زندگی میکنی و من چقدر دورم این روزها از این زندگی انقدر دور که الان حوالی ۳/۲۰ دقیقه ی صبح بعد از یاوه گویی هایمان با دال و موزیک شنیدن و در اینستاگرام ول گشتن،سر و چشمانم خواب خواب...
-
شروع دوباره یک روز...
جمعه 18 خرداد 1403 00:21
خب ساعت از ۱۲ گذشت و وارد ۱۸ خرداد شدیم! معدمم فهمید که دیگه وقتشه درد بگیره و وقت درد شبانه ش هست! از امروز بنویسم؛ بی حوصله بودم ولی یدور ادبیات خوندم خداروشکر تموم شد صبح دیگه فقط باید بشینم مث آدم سوال حل کنم...! وای معدم تو حلقمه لامصب نمیتونه اروم بگیره! باید بخوابم؛ ذهنم خسته ست خوابم اشفته زندگیم نامنظم در عین...
-
استوری خانم س.س
پنجشنبه 17 خرداد 1403 18:57
اندر احوالات مشترکم در این روزها با استوری خانم س.س(دبیر ریاضی سال پیش)،انگار خودم نوشتم اینقدر دقیق!
-
آدم افسرده
پنجشنبه 17 خرداد 1403 18:49
-
گاهی شعر
پنجشنبه 17 خرداد 1403 13:08
شنبه امتحان ادبیات دارم و در حال سپر کردن ثانیه ها با ادبیات هستم! به بیتی رسیدم که کم و بیش حال منِ دیشب است؛ در این شب سیاهم گم گشته راه مقصود از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت "حافظ" شعری دیگر از احوالات کنونم؛ به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گام مبر که مرا درد این جهان باشد "مولوی"
-
شب و ترس
پنجشنبه 17 خرداد 1403 00:26
امشب از اون شباس که صبح شدنش هزار شب طول میکشه ساعت ۱۰ خوابیدم و ۱۱:۱۸ از خواب پریدم چون بالشم از اشک خیس شده بود مدت زیادیه گریه نکردم و کلی حس منفی تومه لحساسای منفیی که روی هم سرکوب شدن و یه جایی تو عجیب ترین حالت ممکن مثلا تو خواب ظاهر میشن و اشکت رو در میارن این نیز بگذرد خیلی بد خستم انت کهفی
-
فکر کردن
چهارشنبه 16 خرداد 1403 19:25
-
احساس کردن
چهارشنبه 16 خرداد 1403 19:06
زندگی را روی خاک باغچه نوشتم باد زد و رفت،روی گل نوشتم و باران آمد و شست،روی شن نوشتم توفان شد روی خاک روی قاب عکس کنج اتاق نوشتم با دستمالی نمناک ناپدید شد! خلاصه که در پی یافتن معنای زنئگی روی طبیعی ترین ها و ساختگی ترین چیزها بودم ولی نیافتمش! نه تنها زندگی را پیدا نکردم بلکه فهمیدن اصلا نباید در پی اش بود اگر...
-
خون
چهارشنبه 16 خرداد 1403 15:49
دستان مان به خون آغشته ست آن هم نه خون یک نفر،بلکه هون یک نسل خون نسل به قول خودتان آینده ساز ایران! خون نوجوانان ۱۶-۱۷ ساله ای که صبح امروز حوالی ساعت ۷:۳۰ قلب شان در دهان شان بود و پاهای شان را از استرس روی زمین میکوبیدند! و من نظاره گر این صحنه بودم آن هم با ظاهری آرام و استرسی درونی!
-
تغییر
چهارشنبه 16 خرداد 1403 00:51
داشتم نوشته های خرداد پارسالم رو میخوندم خودم به عنوان کسی که همش رو تجربه کرده به کرات شادی بیشتر اوننوشته ها رو نسبت به نوشته های امروزم حس میکنم! خیلی عجیبه طی یک سال ادمیزاد اینقدر تغییر میکنه،چه برسه به مدت زمان طولانی تر... و اگر قرار باشه هرسال شاد بودنت از سال قبل کمتر باشه واقعا مسئله دردناکیه... پ.ن:چرا...
-
روزگار نوجوانی
چهارشنبه 16 خرداد 1403 00:33
سلام از یکی ازشبهای روزهای نوجوانی؛ روزهای نوجوانی ما در اضطراب کنکور خراب شد حال و احوالات دل ما مانند فیلتر بهمن زیر پای دولت مردان له شد! میدانی چرا بهمن؟چون پول و زورمان به کنت و مارلبرو نرسید! روزگار نوجوانی ما به جای طی شدن با ترشح آدرنالین در پی رفیق بازی و عاشقی کردن مانند همنسلان خود در آن طرف دنیا و یا حتی...
-
گاهی شعر
چهارشنبه 16 خرداد 1403 00:08
"تاب" درجنگل سوخته ی ایرانم در درون خود ویرانم روی تابی که طنابش پوسیده با آرامشی که از گَلّه ی دلم رمیده با سکوت و زبانی آرام میگویم بیا دلمان را به آینده خوش سازم وسط هیاهوی رعد و برق آسمان میگویم میرسد روزی روزگارمان... "پرواز"
-
حال من
سهشنبه 15 خرداد 1403 23:58
حال من مثل دانش اموزیست که خسته از مشق شب خوابیده روی دفترش... خب عرضم به خدمت بزرگوارتون که افتاده تو سرم یه چنل تو تلگرام هم بزنم البته خب کمی در لفافه تر بنویسم که عزیزانی که حضورا هم میشناسنم بتونن عضوی ازش باشن دلم میخواد از شعرها و داستان ها و برداشت های فلسفی ام بنویسم از طبیعت و گاها از خاطرات! ولی خب فعلا...
-
این روزها
سهشنبه 15 خرداد 1403 23:51
این روزها درس میخوانم دیر از خواب بیدار میشم! پست های اینجا و استوری های اینستاگرامم و فعالیتم توی ایکس(توئیتر سابق) بیشتر از قبله اسکرین تایم موبایل بیشتر از قبله بیشتر از قبل موزیک گوش میدم بی شک میتونم کتاب هم بخونم اگر فقط کمی از این موبایل کمتر استفاده کنم! و با این حال امتحاناتم را هم خوب میدهم تقریبا گفته بودم...
-
خرداد
سهشنبه 15 خرداد 1403 17:29
نگذرترین بگذر سال بی شک خرداده!
-
بازگشت یهویی
سهشنبه 15 خرداد 1403 02:28
به سرم زد رمز وبلاگم رو بردارم و بعد تقریبا دو هفته باز کنم! پ.ن:این شب ها دیر خوابم میبره و کلا دست به کارای عجیب میزنم...! مثل همین باز کردن اینجا چون هنوز هم ذهنم کامل ارام و طبقه بندی نشده ولی دیگر دلم خواست که دوباره برگردم به روال قبل!
-
حیران حیران
سهشنبه 15 خرداد 1403 01:13
اهنگی نمیدانم گیلکی یا مازنی برایم یاداور تولد ۳سالگی ام بود اگر درست یادم باشد هنوز که ۱۴سال از اون وقت میگذره کیکی به ان خوشمزگی نخوردم ان شب با اینکه تعداد مهمان هایمان اندک و مراسم هم بسی ساده بود ولی بهترین تولدی بود که تا این سن داشتم! فکر میکردم دیگه خیلی بزرگم که شمع ۳ رو فوت کردم و ۴سالم شده اینقدر طعم اون...