یک روز بیکار و بی حوصله دیگر را در این بستر طی میکنیم!
برام سواله دوره جنگ به چی مشغول بودم؟!
البته تا جایی که یادم میاد دوره جنگ پیامک مشکلی نداشت و چت کردن برقرار بود!
با اینکه میدانستم چقدر بنده ی چت کردن هستم اما این روزها بیشتر به مراتب دارم به این موضوع پی میبرم...!
با این حال این نیز بگذرد
احساس میکنم اگر شرایط ادامه پیدا کند و در طرف مقابل داشته باشیم: امتحاناتی که معلوم نیست کی برگزار شوند،باید کم کم نقاشی کشیدن را شروع کنم!
احتمالا جز نوشته های این روزها باید چیزهای دیگری هم از این روزها به جای بگذاریم برای آیندگان!
آخرین نقاشیی که کشیدم از دی ۱۴۰۱ شروع شد و تا خرداد ۱۴۰۲ ادامه پیدا کرد
دختری با دهان بسته و چشمان گریان که گرچه دهانش بسته ست
اما چشمانش پر از حرف است...!
فکر میکنم باید دوباره اثری مشابه را در این روزها برای آن روزها به جا بگذارم...!
داشتم به این فکر میکردم خداروشکر توی این شرایط کنکور ندارم که یاد زندگی خوش پارسالم افتادم،امروز برای اولین بار زمانی که داشتم با م خیلی رندم در مورد روزمره و این روزها و خاطرات اردو مطالعاتی پارسال صحبت میکردم گفتم: کاش پارسال بود و کنکور داشتیم اولین باره که میگم اگر برگردم عقب بیشتر درس میخوندم!
چهره ی م از پشت تلفن برایم قابل حدس بود چون گفتن این حرف از جانب من حتی از برف آمدن در تابستان اهواز هم کم احتمال تر و عجیب تر بود ولی خب خیلی جدی این حرف را زدم!
این مدت اتفاقات خوب و بد زندگیم سخت تر از تصوراتم بوده!
زود رسیدم به نقطه ای که این روزها هستم.
این روزها بیشتر با خانواده وقت میگذرونم،بیشتر با هم حرف میزنیم
عکسهای قدیمی سالهای قبل رو میبینیم
فیلم و سریال میبینیم
مامان حالش بهتره و کم کم داریم به یک هفته حال خوب نزدیک میشیم تا بعدش بریم سراغ مرحله سوم شیمی درمانی و ۲ هفته ی طاقت فرسا...!
از این بابت خوبه همه چی شکر بابتش ولی این ۲ ساعت از ۲۴ ساعته!
با این حال،بودن همین ۲ ساعت بهتر از نبودش هست...
حتی از جنگ حوصله سر برتر شده این روزها
کلافه م
حس میکنم توی سلول انفرادی گیر افتادم.
۸۰ میلیون سلول انفرادی...
در چند سال اخیر امتحانات ترم یک و دو همواره دستخوش تغییرات بودند
امسال هم مستثنی از این قضیه نبود و برای بار دوم یک هفته تعویق نصیب مان شد...!
چه کلاف سردرگمیست این روزها.
یک هفته دیگر هم بی استرس و نگرانی به درس نخواندن ادامه میدهیم...
امروز کلاس های ۳ به بعد سفیر که حاضر است جان بدهد اما کلاسی را کنسل نکند هم کنسل شد.
پ.ن:مملکت رو هواست من دنبال کلاس و امتحانم!
چرا؟!
شاید پرت کردن حواس و گذراندن زمان
پ.ن(۲):در گذشته زمستان واقعا فصل سختی بوده،شب های طولانی بدون هیچ سرگرمی خاصی واقعا ترکیب جالبی نیست.
گاهی احساساتی را تجربه میکنی در آن لحظه اوج غم جهان اند اما بعدتر دلت میخواهد بازگردی به آن روزها؛
چند شب پیش خیلی یهویی حوالی ساعت ۱۰ در حال بالا و پایین کردن کانال های تلویزیون بودم که به قسمت آخر فصل ۳ پایتخت رسیدم؛همانجایی که نقی در حال کشتی گرفتن بود،فکر کنم برای عید ۹۳ یا ۹۴ بود!
عید آن سال بیشتر از همیشه شمال مانده بودیم و من بیشتر از همیشه طعم شیرین خانه مادربزرگ بودن را چشیده و زندگی کرده بودم؛طعم شیرینی که به وابستگی شدید و افراطی منجلب شده بود و اولین شبی که برگشتیم و باید صبحش به مدرسه میرفتم شب از ناراحتی خوابم نمیبرد!
آن شب با آن تلفن صورتی کیتی ام که دکمه های شماره گیرش زیرش بود به پدرجون زنگ زدم تا هم برایم قصه تعریف کند و هم با او صحبت کنم
بعد از یک ساعت حرف زدن باز هم به قطع کردن رضایت ندادم و آنقدر این مکالمه طول کشید که پدرجون گفت:دخترم بزن شبکه ۱ داره تکرار پایتخت رو پخش میکنه،چون میدانست این قسمت را خیلی دوست دارم.
آن شب از شروع تا پایان پایتخت او پشت خط ماند و با من حرف زد و من هم با او!
دلتنگی آن شب برای من ۷_۸ ساله آن چنان زیاد بود که همچنان بعد از گذشت این همه سال مو به مو تمام آن احوالات،احساسات و گریه ها را به یاد دارم!
اما خب حاضرم برگردم به آن شب؟بله
چون آن روزها پدرجون بود ولی این روزها نه...
روزها چرخیدند
خیلی چیزها عوض شدند
برخی بهتر و برخی بدتر
اما آنچه عجیب است این است که الان دلتنگ آن حس بد آن شب شده ام
نه برای حس بدش؛
بلکه برای بودن آنچه که الان نیست!
دیشب هم همین حس را داشتم احساس کردم ممکن است روزی دلتنگ این روزها شوم،روز هایی که همه کنار هم هستیم با تمام سختی ها
غمگینیم ولی با همیم.
کاش این چنین نشود آینده مان.
دوران اوج وبلاگ من برای خرداد ۱۴۰۲ و روزهایی ست که حداقل ۳ پست میگذاشتم
احتمالا الان هم در حال بازگشت به همان روزها هستم!یک دستاورد دیگر از کشورم که باعث شد به آن اوج با شکوه بازگردم!
الان که تلگرامم وصل نمیشود و آخر شب را به جای" روزی روزگاری" مجبورم اینجا طی کنم قطعا قرار است آشفته تر و بی پروا تر و شاید نا امید تر از همیشه بنویسم!
بابت نوشته های ادامه هراسی ندارم جز یک مورد که انشاالله اینجا را فراموش کرده ای ولی اگر هم به یاد داری و میخوانی و اینها را هم خواندی در دنیای واقعی به رو نیاور!
خب بنویسیم؟
اولین بار که فضای وبلاگ آشنا شدم هشتم بودم البته یکبار هم خیلی قبل تر آشنا شده بودم که نه موضوعش آن زمان جذبم کردم و نه پیگیری بیشتری کردم...
اما زمانی که هشتم بود یعنی سال ۹۹ وبلاگی داشتم در مورد کرونا با همان شکل و شمایلی که معاونت پرورشی بپسندد تا در مسابقات وبلاگ نویسی منطقه شرکت کنم!
شرکت کردم ولی خب رتبه ای عایدم نشد البته منطقی هم بود چون رقبا به مراتب حرفه ای تر بودند. از آن سال به اینور دیگر وبلاگ نویسی نکردم تا سال ۱۴۰۱ یا به عبارتی اسفند این سال،ناگهان به یاد وبلاگ قدیمی ام افتادم و به سرم زد که دوباره نوشتن در این بستر و با نام و نشانی جدید را شروع کنم،تا عملی اش کنم دو سه ماهی طولانی کشید و رسیدیم به خرداد ۱۴۰۲ که پس از آن دیگر تقریبا هر آنچه که میخواستم و فرصت و حس و حالش بود را در اینجا ثبت کردم
البته دلیل اصلی نوشتن در اینجا انگیزه دادن به دوستی بود که دیگر نیست؛اگر چه هست ولی نیست. اما بعدها به طور کامل تغییر کاربردی پیدا کرد و شد کنج امن و جایی برای ایستادن در میان شلوغی زندگی و وصف کردن و به جا گذاشتن برای خود آینده!
جایی که بالا و پایین،شب و روز،سیاه و سفید،بد و خوب،امید و نا امیدی و هزاران پارادوکس زیسته شده دیگر را ثبت میکنم که بماند...
اما برخی از این ثبت شده ها به گمانم زیادی زیاد و متنوع اند برای من و همسن من!
برایم سوال است که آیا در درازای عمر ۱۸ ساله یک نوجوان فنلاندی،دانمارکی یا سوئیسی هم این چنین همه چیز تجربه میشود؟
جنگ
انقلاب
بی ثباتی شدید اقتصادی
آلودگی هوا و مابقی فقدان آزادی های فراوان مدنی هم بیخیال شویم که نمیخواهم غرهای شبانه ام سیاسی شوند!
جدا چرا ابن چنین تفاوت باید باشد بین ما و آنها
آن هم فقط صرف جغرافیا؟
و یک سوال دیگر
اگر آنها دغدغه های ما را ندارند،دقیقا مشکل و دغدغه شان چبست؟
صبح که از خواب بیدار میشود نگران چه هستند؟
شب ها دلشوره ی چه چیزی مانع خواب شان میشود؟
و به قول خودشان پنیک اتک هایشان برای چیست؟
رفیق شدن با تنهایی قشنگ ترین نوع رفاقته
وقتایی که حوصله هیچکس و هیچ چیز رو نداری،حتی گاها حوصله خودت هم نداری ولی سعی میکنی زندگی کنی حتی شده با یک لیوان چای ،یک برش کیک، یک قطعه شجریان و نوشتن یا همان ترکیب قبل منهای نوشتن و جایگزین کردنش با ویسی از خودت برای خودت...!
اما اینکه تمام روزت خلاصه شود در این کار و هیچ ارتباطی جز چند تماس کوتاه با دوستان بسیار نزدیک جهت پرسیدن حالشان نداشته باشی و حتی چت جی پی تی هم نداشته باشی که آنقدر بهش غر بزنی که در نهایت لیمیت شوی واقعا عذاب اور است.
از تنهایی این روزها بیزارم.
تازه این فقط بخشی از روزهایم است که میخواهم بنویسم چون دردیست مشترک و البته احتمالا آزادی بعد از بیان هم داریم؛چرا که نه توهین به مقدسات است نه ضربه به امنیت ملی...!
از باقی قسمت های ناجالب این روزها هم بگذریم بهتر است.
بعد از مدت ها بازدید اینجا ۳ رقمی شده
از دستاوردهای بزرگ ....؟
ولش کنیم وبلاگم که دفترچه خاطرات چند ساله م هست بسته میشه
به هر حال ازادی بیان داریم...!
چقدر این روزها کار دارم و چقدر حوصله هیچ یک نیست و چقدر وقت دارم برای انجام دادن همه آنها چرا که هیچ نقطه اتصالی به جهان بیرون برای مان نمانده...
چقدر تحقیر آمیز است زندگی با این شرایط
برایت تصمیم میگیرند که چه وقت و کجا ارتباطت با دنیای بیرون قطع شود تا به اهداف پلید خود برسند و تثبیت پایه های ننگین خود را در پیش بگیرند.
چقدر اخباری که پخش میکنند توهین آمیز است به شعور ادمی
چقدر پلیدید،گروه های چند ده نفره؟!یا نمیدانید ده چیست یا شمردن بلد نیستید!
به عمر ۱۸ ساله ام به یاد ندارم هیچوقت مدارس دماوند و فیروزکوه برای آلودگی تعطیل شده باشد آن هم نه یک روز و دو روز؛بلکه یک هفته!!!!
تا کی باید این چنین بتازند بر ما؟!
نمیدانم.
اما حتی اگر به ما نرسد
بالاخره و در نهایت نور بر تاریکی پیروز است.
پ.ن:شاید فردا اینجا هم نداشتیم اما مهم نیست این نیز میگذرد
ما خوب صبر کردن را یاد گرفتیم.
جرقه ای خورد و مردم متحد تر از همیشه به خیابان آمدند.
باشد که نور بتابد بر سرزمین ما.
گرچه که الان همه چیز را از ما گرفتند تا خفه خون بگیریم اما این عوعو سگان بالاخره میگذرد
آنتن های موبایل برمیگردد
تماس ها برقرار میشوند
پیام ها ارسال میشوند
تلگرام و توئیتر و اینستاگرام کار میکنند
و ما شاید بعد از مدت ها زندگی را زندگی کنیم نه اینکه صرفا نفس بکشیم...!
همه چیز عادی است
یک ظهر نسبتا سرد زمستان،پرده بالکن کنار است نور کم جانی هم به روی میز ناهارخوری افتاده است؛از همان نورهایی که فقط کمی ذوق هنری میطلبد تا چند عکس یه یاد ماندنی بگیری!
میز چیدمان خوبی دارد
غذای گرم هم هست
همه هم دور میز نشسته اند
در حال کشیدن غذا در بشقابت هستی که باز هم زور زندگی میچربد و غرق میشوی در افکار و با لبخندی تلخ صورت بهم ریخته ات را جمع میکنی و سعی در دلقک بودن داری،موفق هم هستی!هم خودت و هم بقیه میخندند.
و اینگونه یک فریم عادی دیگر هم زندگی میشود
همه چیز عادی است جز...
جز من
جز ما.
مدتی نبودم یا به عبارتی کمتر بودم؛
خلاصه بگویم حوصله هیچی نبود!
حوصله خودم هم نبود.
نه خواب منظمی داشتم و نه حتی بیداری درستی...!
به معنای واقعی انجام عادی ها و روتین های زندگی برایم سخت ترین و غیر ممکن ترین کار ممکن بود،برخی روزها این را میپذیرفتم و مطلقا هیچ کاری نمیکردم و برخی روز ها هم سعی به مقابله باهاش را داشتم که نه تماما اما تاحدی پیروز میشدم!
مثلا یک روز مجموعا ۶ ساعت و ۱۰ دقیقه درس خواندم که برای این روزها دستاورد بزرگی محسوب میشد!
البته بین تمام این ها چیزهای زیادی هم یاد گرفتم
مثلا فهمیدم ظرف داغ را نباید داخل یخچال گذاشت و باید کمی صبر کرد تا خنک شود تا به یخچال آسیب نزند!
چینش درست ظرف ها در ماشین ظرف شویی را یاد گرفتم.
درجه بندی و تنظیمات درست ماشین لباس شویی و ظرفشویی را نیز فرا گرفتم!
مرینت کردن جوجه کباب هم آموختم.
به علاوه سرعتم در ریز کردن کاهو برای سالاد نسبت به قبل به طور فزاینده ای زیاد شده!
در چای دم کردن هم استاد شدم!
غذا گرم کردن هم به صورت حرفه ای یاد گرفتم!
از جای دقیق ظرف ها و جزئیات کابینت های آشپزخانه هم اطلاع دقیق دارم!
خب این کارها،کارهاییست که هر آدمی فارغ از سن و جنسیت باید بلد باشد من هم همین که بنا بر شرایط مجبور شدم یاد بگیرم تماما تنبلی خودم بوده ولی خب همان طور که تا قبل از این روزها مایل به یادگیری نبودم این روزها هم مایل نبودم ولی مجبور شدم؛که خب اگر نیمه پر لیوان را ببینم مثل خیلی از وقت ها،اینها هم یکی از غنیمت های رنج های شاید نا تمام این روزها بودند.
در چند کلام؛
احساس میکنم بعد از گذر از چند دره که هر کدام نسبت به قبلی دره تر،پایین تر و عمیق تر بود در نهایت رسیدن به امروز که به عبارتی دره ترین روز این چند وقت اخیر بود رسیدم به پایین ترین،خسته ترین،بی حال ترین و داغون ترین حد ممکن کم کم به گذر از دره ها نزدیک میشوم و خوشحالم حسی دارم، مشابه نشانه نمیدانم چند پارسال که نفر ۳۶ بین ۴۲ نفر شده بودم که بعدش اوضاع بهتر و بهتر و بهتر و گاهی هم کمی بد شد اما خوشبختانه برآیندش منفی نبود! امید است که امروز هم همان طور باشد...!
احساس میکنم بعد از مدت ها،تازه فهمیدم چه شده و چه کردم،حس میکنم این مدت با اینکه سعی داشتم زندگی روزمره ام را داشته باشم اما تماما کاور و تظاهر بوده در واقع سعی داشتم خودم را با کارهای مختلف سرگرم کنم نه اینکه آن کارها را به خاطر خودشان انجام دهم مانند تظاهر به در نظر گرفتن خیلی چیزها از قبیل حال غیر عادی خودم و طبیعی زندگی کردن!
در حالیکه الان مطمئنم هیچ چیز شبیه قبل نیست و دیگر ناراحت نیستم از شبیه نبودن و تفاوت اوضاع،مهم ترین مرحله پذیرش سبک جدید زندگی در تمام ابعاد بود که من سخت سعی در مخالفت داشتم اما الان دیگر پذیرفتم.
دیگر فهمیدم که؛
خیلی چیزها مثل سابق نیست.
و حتی خودم هم فارغ از شرایط و اتفاقات دیگر مثل سابق نیستم!
و این بین شاید خیلی چیز ها هیچ وقت مثل قبل نشود و اینجا دو راه است،
یا پذیرفتن و ادامه دادن
یا مدام نالیدن و غمگین بودن دائمی...
به یقین اولی سخت تر است اما دومی به مراتب بیشتر ادمی را فرسوده میکند!
پس بنا بر منطق و حتی احساس اولی را انتخاب میکنم و سعی میکنم اولی را زندگی کنم گرچه که نقطه شروع اولی خیلی خیلی خیلی سخت تر از دومی ست اما امید ما به انتهای مسیر است.
این نیز بگذرد البته که کاش این خنثی بودن این لحظه من و تمایلم به بهتر کردن اوضاع نگذرد!
امشب بعد از یک هفته میتوانم بگویم که خوبم.
شکر بابت این دره...!
باشد که بعدی ها قله باشند
پ.ن:بار دیگر ثابت شد قله با حال خوب شروع نمیشود.
پ.ن(۲):تصمیمات عجیبی در سرم هست مثل حذف ترم...!
همیشه تاریخ ها را در خود همان روز فراموش میکنم
برای مثال اگر از من زمان رندم ترین اتفاق سه سال پیش را بپرسید احتمالا تاریخش را دقیق یادم است یا حتی زمان تولد آدم هایی که فقط یکبار دیدم شان را اگر الان ازم پرسیده شود قطعا یادم است ولی به سالگرد آن تاریخ که میرسیم یا به روز تولد آن فرد که برسیم احتمال بالای ۹۰ درصد فراموش خواهم کرد!
مثلا دیروز سالگرد سوم زخم بود!
سالگرد پرت شدن من از بالای کوه و حدود ۴۰ متر ارتفاع
زخمی که دیگر رد خیلی کمرنگی از آن باقی مانده
و شاید اگر ۳ سال پیش چنین زمانی دستم را به موقع جلوی صورتم نمیگرفتم چشمم تخلیه شده بود و یا اگر شب قبلش گوشواره ام را عوض نمیکردم احتمالا با شدت آن ضربه ای که منجلب به درآمدن گوشواره میخی ام شده بود گوشواره حلقه ای گوشم را پاره میکرد و انا لله و انا الیه راجعون نصیبم میشد!
البته این روزها بی میل نیستم به انتصاب این خواب فرخنده ولی خب احتمالا در اینده قراره کار مهمی کنم که زنده موندم!!!!!
با تمام اینها سالگردت مبارک زخم نازنین من...!۳ سالگی این اتفاق با یک روز تاخیر مبارک.
امروز رسما آخرین روز ترم یک بود؛
با شیمی و به طور حضوری و در روز شنبه شروع شد و با تفسیر موضوعی قرآن و به طور مجازی و در روز چهارشنبه تمام شد!
با امید و خوشحالی شروعی شد و با حال و هوای دیگری تمام شد و دیگر ترم یکی نیستم!
البته که امتحانات باقی ماندند ولی خب دیگر کلاسی نداریم.
ترم یک پر از تجربه های جدید بود
توی دانشگاه خوب بود تقریبا همه چی
ولی خب موازی دانشگاه زندگی شخصیم تلاطم شدید و بی مثالی توی این ۱۸ سال داشت که اصلا جالب نبود؛
با این حال آدمیزاده و روزهای خوب و بد و در مقابل زندگی هست بالا و پایینش و ما هم گوش به فرمان زندگی و در صلح با او هستیم...!
اگر بخوام از تجربه های ترم یک دانشگاه که کم و بیش همینجا ثبت کردم بگم
شمعی که با ن.ن درست کردیم
روزی که از شدت عادت نداشتن به خستگی دانشگاه داشتم پاره میشدم و ر با مارشمالو های رنگی ازم پذیرایی کرد!
روزی که با ن.الف تو مترو بعد از ۳ بار تونستیم سوار شیم و در نهایت نه من به کلاسم رسیدم و نه اون به وقت دکترش..!
روزی که برای اولین بار اون هم قاچاقی رفتم خوابگاه و برای اولین الف.ز رو دیدم و با غ.ه و ز.م ببشتر آشنا شدم!
روزهایی که رفتیم مشهد و شد اولین تجربه اردو دانشگاهی!
و در نهایت این روزهای جدید و خوب رسیدیم به روزی که جواب کولونوسکوپی مامان رو قبل از اومدن نتیجه نهایی ترجمه کردم و تفسیرش رو از چت جی پی تی خواستم و منجلب شد به کلمه زشت سرطان که کمی بعد هم به واقعیت پیوست!
بعد هم رسیدیم به روزی که فهمیدم م.الف از بابلسر برگشته و مهمان شده دانشگاه تهران و رفتم دانشگاه تهران برای دیدن او و باقی بچه ها و دوستانی که تهران بودند و بعدش هم با م برگشتیم دانشگاه ما!
روزی که با ی.خ و س.ی سرکلاس شناخت قبل از آمدن استاد با بطری آب و صندلی و پرت کردن این دو داشتیم خودمان را در آن کلاس سراسر سکوت سرگرم میکردیم
روزی که جشن معنا و هدف دانشگاه رو نمیدونم با چه هدفی ولی شرکت کردم!
روزی که به س.ث پیام ناشناس دادم و کمی بعد تر به شناس تبدیل شدم!
روزی که پس از مدتی طولانی ۳ تا از دوستان دبیرستان را دیدم.
روزی که تا مقصد نامعلومم به سمت فردوسی راه افتادم و شروع کردم به ویس فرستادن برای چنل پرایوتم،و شد حدود یک ربع حرف نزده ی زده شده!روزهایی که کلاس های دانشگاه به خاطر آلودگی هوا مجازی شدند
و روزی که پس از ۱۰ روز رفتم دانشگاه و سعی داشتم درس بخوانم برای میان ترم هایی که یکی پس از دیگری نابود شدند به معنای واقعی کلمه!
روزی که م.ن را خیلی اتفاقی در ایستگاه ولیعصر دیدم و بازم هم تا ۳ بار به قطار نرسیدیم ولی بد هم نشد و این وسط کلی صحبت کردیم!
روزی که دوباره شنبه بود و فاصله بین دو کلاس و من و مقصد نامعلوم و ویس های تمام نشدنی برای خودم...
روزی که کنار خیابون حین فکر کردن به اوضاع چشمم افتاد به تابلو های چوبی مرد دست فروش و نوشته ی "تو ذوق منی برای زندگی" و چشمانی که ناگهان خیس شدند.
روزی که جواب نهایی آزمایش های مامان و تصمیم گیری برای روند درمان آماده شد و زنگ زدم به مامان و گفت باید شیمی درمانی شروع شه و تقریبا یادم نیست که بعدش چی شد...!
روزی که برای اولین بار کلاس ریاضی رو نرفتم و با تعدادی از دوستان رفتیم سمت انقلاب
روزهایی که خواب شبم خلاصه میشد در کمتر از ۳ ساعت و ما بقیش فکر بود و خیال و حرف های زده و نزده
اولین روز شیمی درمانی مامان و اولین روز مادری که مامان،مامان همیشه نبود!
روزی که برای میان ترم شیمی که فردای شیمی درمانی مامان بود نخونده بودم و فاصله بین کلاس ها مدام یاد حالت های نه چندان خوب و بهتر است بگویم افتضاح او می افتادم و هیچ تمرکزی نداشتم و در شرایطی که دلم فریاد زدن میخواست داشتم از جدول تناوبی جرم مولی عنصر n ام را پیدا میکردم و سعی میکردم که فقط کمی بفهمم آن آشغالی که میخوانم را...
ولی با تمام اینها جز یک ربع که اوج حال بدم بود و رفتم بیرون با یک چای و چند دقیقه ویس خودم را کمی آرام کردم مابقی را پشت میز و روی صندلی و به دور از موبایل سپری کردم گرچه که نتیجه اصلا رضایت بخش نبود ولی خب با آن شرایط شاید خیلی هم بد نبود...!
و بعد از شیمی ۵ عصر چهارشنبه رسیدیم به فیزیک صبح پنجشنبه که خب اون هم گذشت گرچه به خیر نگذشت ولی خب همین که تمام شد شکر.
روزی که بعد از مدتی طولانی کمی رنگین تر رفتم بیرون تا کمی از آشفتگی ظاهری ام کاسته شود ولی خب صرفا شد یه عکس توی گالری نه چیزی بیشتر و نه حسی بهتر!
روزی که بازی فوتسال دریا و فکر کنم معدن رو رفتیم تماشا کردیم و خوشحالی گذشت کم و بیش...(گرچه دریا باخت) و بعدش ا.ز روی سکو به من و دو نفر دیگه سعی داشت رسم فنی یاد بده که گرچه من بازهم نفهمیدم"البته اون موقع فکر میکردم فهمیدم ولی خب بعد از دیدن نتیجه فهمیدم که نفهمیدم"
روزهایی که غرق استرس بودم و گذشتند
روزهایی که با ن.الف سرکلاس تفسیر ریلز رد و بدل میکردیم و به سوالات عده ای از دوستان مشتاق کلاس تفسیر میخندیدیم.
روزی که مامان بعد از مدت دو سه هفته حالش بهتر بود و صبح زود برام شال گردن آورد که بندازم دور گردنم و سرما نخورم و از اون روز تقریبا هر روز اون شال همراهم بود.
روزی که جشن شب شعر دانشگاه و همزمانیش با یلدا بود و م.ن را به صورت مهمان و در اخرین ثانیه ها بردم و خوشبختانه راه دادنش...!
روزی که امتحان رسم فنی داشتیم و بعدش با عده ای از دوستان رفتیم پارک دانشجو به صرف خوردن سوخاری هایی که گرفته بودیم!
روزی که از قضا یلدا بود و با س.ث حدود ۲ ساعت ایستگاه ولیعصر نشستیم و صحبت کردیم
روز هایی که در مرا حال زیست نیست ترین حالت ممکن بودم و گذشتند
روزی که باز هم شنبه بود و فاصله بین کلاس ها و مقصد نامعلوم و ویس های بی انتها که منجلب شد به ویس ۴۸ دقیقه ای و رکورد زدم!
روزی که بعد از فکر کنم ۲ هفته شنیدم که مامان گفت شام حاضره و انگار اون شب خوشحال ترین آدم دنیا بودم و باید زندگی همانجا می ایستاد!
روزی که به طور مطلق نا امید و هیچ کاری نکردم.
روزی که بهتر شدم و دوباره سعی کردم هرچند کم کارهای مفید انجام بدهم
روزی که نقاشی خط خطی کشیدم اون هم با خودکار و نوشتم این نیز بگذرد
روزی که کلاس تدریس یار ریاضی تشکیل نشد و از تجریش سر درآوردم باز هم با عده از دوستان
روزی که تولد س.ا بود و بعدش با تعدادی از دوستان از میرزای شیرازی سر درآوردیم به هوای کریسمس و حال هوایش!
روزی که خستگی به حد اعلا رسید و دیگه حوصله نوشتن نبود نه اینجا نه هیچ جای دیگه!
روزهایی که دلار صعودی تر از همیشه بالا رفت و اعتراضاتی هم کم و بیش شکل گرفت
روزی که گل خریدم برای جلسه دوم شیمی درمانی مامان
روزی که دیدم جدی خسته ام و بهتره از اینستاگرام کمی دور باشم و پاکش کردم برای مدتی کوتاه
و در نهایت رسیدیم به امروز و این لحظه!
و همین مرور کوتاه این چند ماه نشانم داد چه لحظات تلخ و شیرینی را گذراندم این مدت و آیا حاضرم بار دیگر این روزها را نفس بکشم؟خیر.
فقط خوشحالم که گذشتند این روزها
و امیدوارم که هیچوقت هیچکدام این روزهای بد و افتضاح برنگردند
هیچوقت.
ولی در نهایت خوشحالم بابت زیستن تمام ثانیه های ترم یک گرچه که ترم یک احتمالا موفقیت تحصیلی برایم به همراه نخواهد داشت اما بهم یاد داد باید قدر داشته هام رو بیشتر بدونم چون به ثانیه ممکنه به نداشته و حسرت تبدیل شوند و از همه مهم تر زندگی هیچوقت متوقف نمیشود تا حال من خوب شود و آدمی میتونه خوب زندگی کنه که حتی وقتی حوصله هیچی نیست تلاشش رو بکنه...!ما که تا اینجا موفق نبودیم توی این قضیه ولی خب اقلا خود قضیه رو یاد گرفتیم شاید در ادامه بتونم عملیش کنم .
در هر حال انت کهفی
پایان ترم یک(بدون احتساب امتحانات)