-
ناتوانی
سهشنبه 29 آبان 1403 23:35
-
دلم گرفته
جمعه 25 آبان 1403 23:57
دلم گرفته از خودم از ادمای دورم از همه چی... از اینکه چرا تو این سن رفیقی نیست که مثل من باشه و بتونم باهاش درد دل کنم! از اینکه نمیتونم تفاوت ادم ها رو بپذیرم از اینکه اینقدر حساسم...! از اینکه یه مهمونی شاید از نظر خیلیا ساده اینقدر زیاد ذهنم رو درگیر کرده دلم میسوزه واسه تک تک بچه های اون جمع...! اخه مگه چند سالشون...
-
برای خودم
جمعه 25 آبان 1403 14:03
بیا رفیق بیا دورت بگردم یه چایی بریز دورهم بخوریم و باهم شجریان گوش بدیم...! دیشب برات خیلی سنگین بود طاقتش رو نداشتی میدونم:)
-
تولد پ
پنجشنبه 24 آبان 1403 22:58
امشب تولد پ بود؛ به رسم ادب رفتم خوش نگذشت ولی بد هم نبود از اول تا اخر در حال رقصیدن بودن؛ من هم اندکی واقعا اندکی همراهی کردم ولی خب نه حال من برای انجا مناسب بود و نه اصلا جایی برای من بود...! نمیدانم خوشحال باشم برای پ یا نه؟ ولی همین که حالش خوب بود اقلا برای اندکی؛خوشحالم... اما من برخلاف همه ان جمع جز دال نه...
-
باران...
پنجشنبه 24 آبان 1403 00:25
چند روزی می شود کهننوشته ام؛ بگذاریم پای شلوغی روزها و بی حوصلگی من! ولی امروز باران بارید بارانی شدید تند و پر سر وصدا با شالاپ و شلوپ بسیار صبح بود؛ حوالی ۸ اما هوا چنان گرفته و تاریک وگریان بود که انگار عصر است! زنگ اول فیزیک داشتیم؛ سرکلاس بودیم و دبیر امد اقای الف؛ مثل همیشه با شوخی و خنده کلاسش را شروع کرد...
-
مامان
چهارشنبه 16 آبان 1403 19:44
-
نشانه
جمعه 11 آبان 1403 20:12
امروز نشانه ۵ را هم دادیم وتمام شد واین یکی را نیز به مانند قبلی ها گند زدم. حتی بدتر از نشانه ۱ که بدترین نشانه ام بود...! اما با این حال نا امید نمی شوم و ادامه میدهم اگر چه بسیار خسته و بی حوصله وناراحتم...
-
کنکور
چهارشنبه 9 آبان 1403 00:07
اگر نگویم یک قدمی درچند قدیم کنکوریم امروز وقتی اقای الف(دبیر حسابان)گفت کمتر از ۶ ماه تا کنکور مانده ناگهان کل تنم در درد فرو رفت کل تنم دچار حمله عصبی شد ونفسم برای چند دقیقه ای به مشکل خورد... نفس می امد و می رفت و قیافه ی اقای الف و صدای او و همچنین بچه های دور و برم تار و لرزان میشد؛ گوشه چشمم در معرض خیس شدن...
-
خستگی
دوشنبه 7 آبان 1403 22:31
خیلی خستم و در عین حال افکار تیزم میل به کشتنم دارند؛ نمیذارند بخوابم.
-
فرو رفتن
شنبه 5 آبان 1403 23:14
فرو می روم در روزگارانی که نمیدانم چگونه باید زیست کنم شان؛ منظورم درست زیست کردنش است... روزهایی که از خواب بیدار میشوم و هنوز چشمم به نور و افتاب صبحگاهی نخورده با خود حساب میکنم چند ساعت دیگر دوباره میتوانم بخوابم... روزهایی که جذابیتش به نا جذابیت هایش نمیچربد و گاها انقدر کم است نسبت این دو به هم که ۰ در نظر...
-
امروز؛
جمعه 4 آبان 1403 18:20
از صبح کمی دلتنگ اکانت توئیتر و رفقای مجازیم هستم؛ طوری دلتنگی میکنم که انگار اولین روز است که دی اکتیو کردم! امروز صبح زود بیدار شدم حوالی ۸ صبح! بعد هم عین آمد برای خواندن ورفع اشکال فیزیک الباقی هم کلا در کتاب و دفترم بودم؛ با چاشنی چند تایی موزیک و دکلمه شنیده شده در این وسط... همین دیگر خواستم دلتنگی ام را...
-
ادمها
پنجشنبه 3 آبان 1403 01:32
ادم ها وقتی غرق میشن و توی خنده های بچه های کوچیک و از خنده وصدای از ته دلخندیدن های بی دلیل اونها لبخندی میشینه رو لب شون خیلی غمگینن...! خیلی غمگین و خسته و تنها و امیدوار در جنگی با خود و خود...! که گاه جنگ با دیگران ان هم اغلب به عنوان زنگ تفریح به روزمره شان اضافه میشود...
-
شروع از میانه
دوشنبه 30 مهر 1403 23:54
چند دقیقه بیشتر به پایان ماه مهربان مهر نمانده؛ آبان در یک قدمیست و باز هم فرصتی برای شروع تا به اینجا که پاییز چندان پاییز نبوده نه از هوای پاییزی خبری بود نه طبیعت و برگریزانی وفقط غروب های دلگیر نصیب مان شد اما باز هم به قول معروف بودنش بهتر از نبودنش است! این ماه جدی تر درس خواندم البته یک هفته ای واقعا بی خیال...
-
امروز
یکشنبه 29 مهر 1403 00:16
از برنامه و روال بیشتر خوندم؛ خوشحالم امیدوارم نتیجه بخش باشه!
-
نقطه سر خط
شنبه 28 مهر 1403 00:09
باز هم شنبه ست و نقطه سر خط هفته ای دیگر در پیش است اقای ر گفت مطالعه این هفته ت خوبه ولی کمه؛بجنب...! از حرف های یک کلمه ای و بی سر و صدا و ارام اقای ر میترسم! گفت باید ۲ ساعت بیشتر شه...! ۲ ساعت چیز زیادی نیست در هفته که پخش شود کمتر از روزی ۲۰ دقیقه می شود ولی خب این هفته اگر نگویم ۱۰۰ ۹۵ خود را گذاشتم و روزی ۲۰...
-
بی حوصلگی
جمعه 27 مهر 1403 00:05
دیروز اقای رتلنگر ارامی زد ارام و کوتاه بدون تحقیر دادن زدن و یا حتی عصبانیتی خفیف...! تلنگری که به مراتب بیشتر تحت تاثیرش قرار گرفتم و بیشتر تکانم داد و بیشتر از درون ناراحتم کرد انقدر که تا امروز هم ادامه داشت و دیگر حوصله ی کلاسهای درسی تا ساعت ۴ را نداشتم چند باری هم در یک قدمی گریه بودم! امروز واقعا نزیستنی و...
-
رفتن و امدن
سهشنبه 24 مهر 1403 23:47
و دوباره روزی دیگر از کف مان رفت و فردای دیگری قریب به امدن است؛امیدوارم که به اقتباس از شمس لنگرودی ما هم در ارابه حضور فردا باشیم! امروز هم یک روز کنکوری و مشغول به درس دیگر بود که با ۲۱۰ دقیقه مطالعه به پایان رسید این هفته تا به این لحظه شلوغ تر و سنگین تر از تصورم بود ولی با اتفاقاتی که رقم خورد از جمله فهمیدن...
-
اندر احوالات یککنکوری...
جمعه 20 مهر 1403 21:31
فردا شنبه ست و تکلیف و ازمونی برای فردا ندارم! ولی پس فردا ازمون ادبیات (درس۱ تا۵) را دارم و باید از الان برایش بخوانم تقریبا ۱/۵ درس خوانده ام و الان هم میخواهم بخش دیگرش را بخوانم!!! این وسط شام خوردم و الان قبل از شروع دوباره روز شمار کنکور را چک کردم و دیدم فقط ۱۹۵ روز تا کنکور مانده چیزی در فاصله ی ۱۳ بدر تا...
-
نشانه!
جمعه 20 مهر 1403 11:46
نشانه ۴ رو هم خراب کردم و دیگه نمیدونم قراره کی روی روال بیفتم! واقعا از حد انتظارم بدتر بود به جز هندسه ش گسسته رو منفی زدم و هنوز باورمنمیشه که چطوری منفی شد...! فیزیک و شیمیهم که فکر میکردم درست زدم روی هم ۱۸ تا غلط داشتم تو این دو درس... . عصبیم و ناراحت و بی حوصله... حس میکنم الکی دارم عمرم رو سر درس حروم...
-
روزدختر
جمعه 20 مهر 1403 00:41
امروز روزجهانی دختر بود و شب قبل از نشانه ۴! طبعا تا ۴ مدرسه بودم و بعد هم تا ۷ خواب...! قریب به ۲ ساعت هم درس ها رو مرور کردم و این وسط کادو و جشن کوچک وجمع جور روزدختر گرفتیم و ماگ صورتی خرگوش(شاید هم گربه یا خرس) هم کادوی بنده بود؛ قیافه خنگ و جالبی داره!!! بعد هم اندکی در جوار خانواده کیک و چای خوردیم وحرف...
-
بیکاری
چهارشنبه 18 مهر 1403 20:09
از مدرسه اومدم تا ۷ مدرسه بودم! خستم! حوصله م هم سر رفته؛ نه اینستایی،نه توئیتری همه رو دی اکتیو کردیم رفت و الان تنها پناهم موقع فراغت چنل های تلگرامه که خب خوشم نمیاد زیاد ازشون و همینجا!!! امروز فقط ریاضیات خوندم؛از یه سری کتاب دیگه تست زدم،و خب اوضاع با اون تیپ تست ها به مراتب بهتر بود؛یکم امید گرفتم، ولی در کل...
-
تصمیم جدید
سهشنبه 17 مهر 1403 19:11
از اون جایی که امتحان های امروز رو یکی بیش از دیگری گند زدم و خراب کردم خیلی فوری فوتی و انقلابی توئیترم رو پاک کردم البته دی اکتیو نکردم چون شاید وسوسه شم برم هر از گاهی سر بزنم و اونمحدودیت دو هفته ای دی اکتیو واقعا رو مخمه؛ حالا به خاطر همین تصمیم جدید احتمالا اینجا بیشتر از قبل مینویسم و برمیگردم به روزهای...
-
مَن یا من؟
سهشنبه 17 مهر 1403 00:00
تبدیل منی شدم که هرگز نمیشناختمش،هنوز هم نمیشناسمش منی ناشناس در اندرون من شناس؛ گفتم منِ شناس؟اصلا مگر منی از خودم را هم می شناسم؟ شاید خودم رانشناسم،ولی اقلا به آن من قدیمی برای مدتی طولانی عادت کرده بودم این منی که این روزها می بینم ابدا من نیست بسیار بسیار ناشناس است و هرگز او را نمی شناختم...! اینقدر عجیب و...
-
دلتنگ
دوشنبه 16 مهر 1403 19:06
دلتنگم؛ دلتنگ روز هایی که میل نوشتنم بیشتر بود،مثلا پارسال حوالی همین روزها، روزهایی که وبلاگم شلوغ بودند و دلم بهتر و خوش تر مینوشت! شب جدایی همایون را می شنوم،الحق که صدایش بیش از هر وقت دیگری شبیه صدای استاد شجریان بزرگ است... واقعا خسته ام و مغزم کلافه شت کلافگی ام بیشترشدوقتی ناگهان یادم آمد که پنجشنبه(روز...
-
روزی دیگر
دوشنبه 16 مهر 1403 00:07
دیروز(دوشنبه) نرفتم مدرسه چون مریض بودم! موندم خونه استراحت کردم ودرس خوندم! تقریبا ۵ ساعت! واین روزا یه طور عجیبی هم خسته م هم بی حوصله طوریکه شاید توئیترم رو هم مثل اینستاگرامم دی اکتیو کنم و برای مدتی طولانی بیخیال همه شون بشم! خیلی بی حوصله م و ابدا حال مدرسه رو ندارم،خود مدرسه و درسها زیاد رو مخم نیستن! نقش...
-
موج
جمعه 13 مهر 1403 23:44
چشمانم را میبندم بر امواج مغزم سوار میشم و به جایی دور میروم؛ جایی که انگار پیش تر ها به آن تعلق داشتم جایی از روزهایی که میخواستم بگذرند و برسند به این روزها! و الان دوباره میخواهم برگردم به آن روزها تا خیال خوش این روزها را در گذشته شان زندگی کنم گویی خیال این روزها زیستنی تر از واقعیت آن بوده است...! در همین حوالی...
-
اندکی غر
جمعه 13 مهر 1403 23:38
جمعه ای دیگر تمام شد و باز هم یک آخر هفته به پایان رسید و من نزدیک تر به کنکور شدم! امروز قریب به ۷ ساعت و ۲۰ دقیقه درس خواندم! البته مطالعه این هفته م چندان زیاد نبود و با ۲۵ ساعت مهر خاتمه بهش زدم؛ولی خب اگر بیماری و بدن درد و بی حوصلگی را حساب کنیم چندان بد هم نبوده...! اما چه حیف که نتیجه نهایی کاری با بیماری و...
-
اینجا
سهشنبه 10 مهر 1403 23:51
اینجا جهان جدایی هاست جهان نرسیدن ها و نشدن ها جهان نزیستن زندگی جهان میل به شدن و لحظه شماری برای نشدن! اینجا جهان ِ ماست ما انسان های بی پناه... انسان ها و آدمک هایی که حضورشان تسلی برای دیگریست ولی تمام شان تک به تک تنهان...!
-
بیماری
دوشنبه 9 مهر 1403 22:49
دوباره پاییز شد و بیماری سهم ما...! از دیروز ساعت ۴ خوابیدم تا ۵ بعد از ظهر امروز با ماکزیمم ۲-۳ساعت بیداری الان هم دوباره دارم میخوابم...!
-
گربه و ماهی
جمعه 6 مهر 1403 22:33
اینجا همه چیزش عجیب است حتی ماهی هایش؛ماهی های اینجا روی آب هستند،دقیقا روی آب کمتر نقطه ای از آب های این جغرافیا چنین ویژگی را دارند تعداد گربه های اینجا اگر از ماهی هایش بیشتر نباشد،کمتر نیست! گفته بودم که اینجا،جای عجیبیست! ماهی ها هر روز با واهمه شکار شدن توسط گربه روز خود را آغاز میکنند و در نهایت اگر زیرکی خود و...