پرواز نور

پرواز نور

ثبت خاطرات روزهایی که فقط یکبارند...
پرواز نور

پرواز نور

ثبت خاطرات روزهایی که فقط یکبارند...

پایان یک

امروز رسما آخرین روز ترم یک بود؛
با شیمی و به طور حضوری و در روز شنبه شروع شد و با تفسیر موضوعی قرآن و به طور مجازی و در روز چهارشنبه تمام شد!
با امید و خوشحالی شروعی شد و با حال و هوای دیگری تمام شد و دیگر ترم یکی نیستم!
البته که امتحانات باقی ماندند ولی خب دیگر کلاسی نداریم.
ترم یک پر از تجربه های جدید بود
توی دانشگاه خوب بود تقریبا همه چی
ولی خب موازی دانشگاه زندگی شخصیم تلاطم شدید و بی مثالی توی این ۱۸ سال داشت که اصلا جالب نبود؛
با این حال آدمیزاده و روزهای خوب و بد و در مقابل زندگی هست بالا و پایینش و ما هم گوش به فرمان زندگی و در صلح با او هستیم...!
اگر بخوام از تجربه های ترم یک دانشگاه که کم و بیش همینجا ثبت کردم بگم
شمعی که با ن.ن درست کردیم
روزی که از شدت عادت نداشتن به خستگی دانشگاه داشتم پاره میشدم و ر با مارشمالو های رنگی ازم پذیرایی کرد!
روزی که با ن.الف تو مترو بعد از ۳ بار تونستیم سوار شیم و در نهایت نه من به کلاسم رسیدم و نه اون به وقت دکترش..!
روزی که برای اولین بار اون هم قاچاقی رفتم خوابگاه و برای اولین الف.ز رو دیدم و با غ.ه و ز.م ببشتر آشنا شدم!
روزهایی که رفتیم مشهد و شد اولین تجربه اردو دانشگاهی!
و در نهایت این روزهای جدید و خوب رسیدیم به روزی که جواب کولونوسکوپی مامان رو قبل از اومدن نتیجه نهایی ترجمه کردم و تفسیرش رو از چت جی پی تی خواستم و منجلب شد به کلمه زشت سرطان که کمی بعد هم به واقعیت پیوست!
بعد هم رسیدیم به روزی که فهمیدم م.الف از بابلسر برگشته و مهمان شده دانشگاه تهران و رفتم دانشگاه تهران برای دیدن او و باقی بچه ها و دوستانی که تهران بودند و بعدش هم با م برگشتیم دانشگاه ما!
روزی که با ی.خ و س.ی سرکلاس شناخت قبل از آمدن استاد با بطری آب و صندلی و پرت کردن این دو داشتیم خودمان را در آن کلاس سراسر سکوت سرگرم میکردیم
روزی که جشن معنا و هدف دانشگاه رو نمیدونم با چه هدفی ولی شرکت کردم!
روزی که به س.ث پیام ناشناس دادم و کمی بعد تر به شناس تبدیل شدم!

روزی که پس از مدتی طولانی ۳ تا از دوستان دبیرستان را دیدم.

روزی که تا مقصد نامعلومم به سمت فردوسی راه افتادم و شروع کردم به ویس فرستادن برای چنل پرایوتم،و شد حدود یک ربع حرف نزده ی زده شده!
و در نهایت باز هم یک نقطه ی اوج ناراحتی دیگر،روزی که نتیجه نهایی آزمایش های مامان آمد و تیر خلاصی بود به جانم!

روزهایی که کلاس های دانشگاه  به خاطر آلودگی هوا مجازی شدند 

و روزی که پس از ۱۰ روز رفتم دانشگاه و سعی داشتم درس بخوانم برای میان ترم هایی که یکی پس از دیگری نابود شدند به معنای واقعی کلمه!

روزی که م.ن را خیلی اتفاقی در ایستگاه ولیعصر دیدم و بازم هم تا ۳ بار به قطار نرسیدیم ولی بد هم نشد و این وسط کلی صحبت کردیم!

روزی که دوباره شنبه بود و فاصله بین دو کلاس و من و مقصد نامعلوم و ویس های تمام نشدنی برای خودم...

روزی که کنار خیابون حین فکر کردن به اوضاع چشمم افتاد به تابلو های چوبی مرد دست فروش و نوشته ی "تو ذوق منی برای زندگی" و چشمانی که ناگهان خیس شدند.

 روزی که جواب نهایی آزمایش های مامان و تصمیم گیری برای روند درمان آماده شد و زنگ زدم به مامان و گفت باید شیمی درمانی شروع شه و تقریبا یادم نیست که بعدش چی شد...!

روزی که برای اولین بار کلاس ریاضی رو نرفتم و با تعدادی از دوستان رفتیم  سمت انقلاب

روزهایی که خواب شبم خلاصه می‌شد در کمتر از ۳ ساعت و ما بقیش فکر بود و خیال و حرف های زده و نزده

اولین روز شیمی درمانی مامان و اولین روز مادری که مامان،مامان همیشه نبود!

روزی که برای میان ترم شیمی که فردای شیمی درمانی مامان بود نخونده بودم و فاصله بین کلاس ها مدام یاد حالت های نه چندان خوب و بهتر است بگویم افتضاح او می افتادم و هیچ تمرکزی نداشتم و در شرایطی که دلم فریاد زدن میخواست داشتم از جدول تناوبی جرم مولی عنصر n ام را پیدا میکردم و سعی می‌کردم که فقط کمی بفهمم آن آشغالی که می‌خوانم را...

ولی با تمام اینها جز یک ربع که اوج حال بدم بود و رفتم بیرون با یک چای و چند دقیقه ویس  خودم را کمی آرام کردم مابقی را پشت میز و روی صندلی و به دور از موبایل سپری کردم گرچه که نتیجه اصلا رضایت بخش نبود ولی خب با آن شرایط شاید خیلی هم بد نبود...!

و بعد از شیمی ۵ عصر چهارشنبه  رسیدیم به فیزیک صبح پنجشنبه که خب اون هم گذشت گرچه به خیر نگذشت ولی خب همین که تمام شد شکر.

روزی که بعد از مدتی طولانی کمی رنگین تر رفتم بیرون تا کمی از آشفتگی ظاهری ام کاسته شود ولی خب صرفا شد یه عکس توی گالری نه چیزی بیشتر و نه حسی بهتر!

روزی که بازی فوتسال دریا و فکر کنم معدن رو رفتیم تماشا کردیم و خوشحالی گذشت کم و بیش...(گرچه دریا باخت) و بعدش ا.ز روی سکو به من و دو نفر دیگه سعی داشت رسم فنی یاد بده که گرچه من بازهم نفهمیدم"البته اون موقع فکر میکردم فهمیدم ولی خب بعد از دیدن نتیجه فهمیدم که نفهمیدم"

روزهایی که غرق استرس بودم و گذشتند

روزهایی که با ن.الف سرکلاس تفسیر ریلز رد و بدل میکردیم و به سوالات عده ای از دوستان مشتاق کلاس تفسیر میخندیدیم.

روزی که مامان بعد از مدت دو سه هفته حالش بهتر بود و صبح زود برام شال گردن آورد که بندازم دور گردنم و سرما نخورم  و از اون روز تقریبا هر روز اون شال همراهم بود.

روزی که جشن شب شعر دانشگاه و همزمانیش با یلدا بود و م.ن را به صورت مهمان و در اخرین ثانیه ها بردم و خوشبختانه راه دادنش...!

روزی که امتحان رسم فنی داشتیم و بعدش با عده ای از دوستان رفتیم پارک دانشجو به صرف خوردن سوخاری هایی که گرفته بودیم!

روزی که از قضا یلدا بود و با س.ث حدود ۲ ساعت ایستگاه ولیعصر نشستیم و صحبت کردیم

روز هایی که در مرا حال زیست نیست ترین حالت ممکن بودم و گذشتند 

روزی که باز هم شنبه بود و فاصله بین کلاس ها و مقصد نامعلوم و ویس های بی انتها که منجلب شد به ویس ۴۸ دقیقه ای و رکورد زدم!

روزی که بعد از فکر کنم ۲ هفته شنیدم که مامان گفت شام حاضره و انگار اون شب خوشحال ترین آدم دنیا بودم و باید زندگی همانجا می ایستاد!

روزی که به طور مطلق نا امید و هیچ کاری نکردم.

روزی که بهتر شدم و دوباره سعی کردم هرچند کم کارهای مفید انجام بدهم

روزی که نقاشی خط خطی کشیدم اون هم با خودکار و نوشتم این نیز بگذرد 

روزی که کلاس تدریس یار ریاضی تشکیل نشد و از تجریش سر درآوردم باز هم با عده از دوستان

روزی که تولد س.ا بود و بعدش با تعدادی از دوستان از میرزای شیرازی سر درآوردیم به هوای کریسمس و حال هوایش!

روزی که خستگی به حد اعلا رسید و دیگه حوصله نوشتن نبود نه اینجا نه هیچ جای دیگه!

روزهایی که دلار صعودی تر از همیشه بالا رفت و اعتراضاتی هم کم و بیش شکل گرفت

روزی که گل خریدم برای جلسه دوم شیمی درمانی مامان

روزی که دیدم جدی خسته ام و بهتره از اینستاگرام کمی دور باشم و پاکش کردم برای مدتی کوتاه

و در نهایت رسیدیم به امروز و این لحظه!

و همین مرور کوتاه این چند ماه نشانم داد چه لحظات تلخ و شیرینی را گذراندم این مدت و آیا حاضرم بار دیگر این روزها را نفس بکشم؟خیر.

فقط خوشحالم که گذشتند این روزها

و امیدوارم که هیچوقت هیچکدام این روزهای بد و افتضاح برنگردند 

هیچوقت.

ولی در نهایت خوشحالم بابت زیستن تمام ثانیه های ترم یک گرچه که ترم یک احتمالا موفقیت تحصیلی برایم به همراه نخواهد داشت اما بهم یاد داد باید قدر داشته هام رو بیشتر بدونم چون به ثانیه ممکنه به نداشته و حسرت تبدیل شوند و از همه مهم تر زندگی هیچوقت متوقف نمی‌شود تا حال من خوب شود و آدمی میتونه خوب زندگی کنه که حتی وقتی حوصله هیچی نیست تلاشش رو بکنه...!ما که تا اینجا موفق نبودیم توی این قضیه ولی خب اقلا خود قضیه رو یاد گرفتیم شاید در ادامه بتونم عملیش کنم .

در هر حال انت کهفی

پایان ترم یک(بدون احتساب امتحانات)

تاریکی

احتمالا هیچ وقت فکرش نمیکردم روزی این چنین نا امید باشم!

نا امید نسبت به خودم،مردم،کشور و قطعا آینده.

خلاصه بگویم از غم نوشته های پیشین هیچ چیز کم که نشده،بلکه اضافه هم شده!

داشتم به این فکر میکردم اگر تمام چیزهایی که سه ماهی میشود من و زندگی من رو تحت تاثیر دادند درست شد؛

مامان خوب شد

اوضاع درسی من هم بهتر شد و برفرض که اصلا الف شدم!

بعدش چی؟

بعدش چی در انتظارمه؟

آینده ای که هیچ چیزی نداره احتمالا جز سیاهی.

نمره!

و دوباره کلمات را گم کردم
نمیدانم دقیقا از کجا و چی باید بنویسم
خب این روزها حال مامان بهتر است البته موقت است،خیلی هم موقت است و به زودی پس از دومین مرحله شیمی درمانی اوضاع جسمی او و به تبع روحی من دچار تغییرات خواهد شد
اما این چند روز تمام سعیم را کردم که کلا همه چیز را کنار بگذارم و دوباره از صفر و با ذهنی مثلا آرام کارهای روزمره ام را جلو ببرم!
موفق بودم؟
خیلی کم
کمتر از خیلی کم
خیلی کمتر از خیلی کم
تقریبا تمام تمرکزم را از دست داده ام به علاوه اندک کارایی قبل تر مغزم هم دیگر صفر شده است.
امتحانات یکی پس از دیگری خراب می‌شوند و من هربار بیشتر به عمق فضاحت این روزها پی میبرم!
نمیدونم چقدر ممکنه اینده من گره خورده باشه به این درسها و نمرات که احتمالا خیلی کم، ولی اصلا دلیل نمیشه که این چنین بگذرند!
این رو مطمئنم که هیچوقت قرار نیست کسی از من نمره میان ترم،ترم یک دوره کارشناسیم رو بپرسه حتی اگر نمره درخشان رسم فنی باشه(۶ از ۲۰)ولی خب
انرژی زیادی از آدم صرف میشه وقتی چنین نتیجه ای رو میبینی حتی اگر تلاشت کافی نبوده باشه ولی خب هرچقدر هم که کم بوده باشه قطعا بیشتر از ۶ بوده...
ولی خب...
کاش امشب هم یکی از شب های اوج نا امیدی کنکور بود که آقای ر میگفت درست میشه نگران نباش و بعدش هم یه آهنگ مرتبط می‌فرستاد!
پارسال این روزها فکر میکردم گیجم
ولی واضح ترین حالت ممکن رو داشتم زندگی میکردم نسبت به الان
ناشکر نیستم به الان
چیزهای زیادی هستند که اگر نباشند یا به درستی نباشند میتونن اوضاع رو طوری تغییر بدند که آرزوی این لحظه و اینجا رو داشته باشم.
ولی اینها رو مینویسم که بماند
قبل تر ها( بنویسیم که بماند) سر تیتر روزهای معمولی یا احتمالا خوب بود
اما الان وسط نوشته ای از روزهای نه چندان جالب آمده که خب این هم عجیب است اما مینویسم که بماند و در اینده بدانم چه روزهای سخت،جدید و بدی را گذراندم...
شاید بعد تر ها به سختی این روزها هم بخندم ولی الان فقط میتونم بگم که سخته
خیلی سخته و خب میدونم درست میشه ولی فعلا ناراحتم!
خیلی هم ناراحتم...
بابت نمره هم ناراحتم نه هیچ چیز دیگر
و بله یک عدد تونست این چنین ناراحتم کنه.
نمیدونم چرا این همه تلنگر قرار نیست کاری رو جلو ببرن؟!
خدایا
درستش کن
البته بهتره بگم درستم کن
به راه راست هدایتم کن!!!!!!!
انت کهفی
این نیز بگذرد.

بی انتها

انگار همه چیز بی انتها شده است،

تمام حال و احوالات بد من بینهایت شده اند و دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست 

یک حس بی اهمیتی مزخرف نسبت به همه چیز

یک سر شدن و بی حالی نسبت به همه چیز و همه کس و حتی خود...!

دیشب بالاخره بعد از گذشت بیش از ۲ ماه از شروع این ماجرا ها گریه کردم نه به حد کافی اما به حدی که دیدم دیگر توان ادامه دادن و جلوتر رفتن با این حرف که این روزها تمام می‌شوند را ندارم.

نمیدانم من ضعیف و ناتوانم یا اینگونه ابراز احساسات منطقی اند؟

اما من زیر فشار هایی هستم که قبل تر اصلا مثلش را تجربه نکرده بودم.

بیماری مامان

ترم یک دانشگاه

درس های جدید

میان ترم های یکی از دیگری افتضاح تر

تظاهر به خوب بودن و خندیدن با دوستان

اینها همگی فشار هستند،فشار هایی که شاید دلم نمیخواست به این زودی تجربه شون کنم.شاید هم هرگز دوست نداشتم بشوند جزئی از تجربه زیسته من!

هرگز تصوری از آینده نداشتم تا وقتی آینده به حال تبدیل شد؛ذوق و شوق تصورم و دیدن واقعیت با هم تداخل نداشته باشند ولی سال‌های قبل حتی فکرش را نمیکردم که چندماه بعد از ۱۸ سالگی ام این چنین باشد و حتی فکرش را نمیکردم که ترم یک دانشگاه را با این احوالات طی کنم...!

بعد از تمام تلاشی که برای فاصله نگرفتن از اجتماع داشتم و سعی داشتم خودم را با در جمع بودن سرگرم کنم و وقت بگذرانم امروز اردوی سیراف را نرفتم علی رغم ثبت نامی که انجام داده بودم ، ترجیح دادم خانه بمانم و مطلقا بخوابم و هیچ کاری نکنم.

البته که کمی احساس سرماخوردگی هم داشتم اما به گمانم بیشتر خستگی کسل بار روح تاثیرش را روی جسم گذاشته و سرماخوردگی نیست!

نمیدانم مثل خیلی چیزهای دیگر که نه میدانم،نه می‌خواهم که بدانم و نه میتوانم که بدانم شان.

فقط چند کاش در ذهنم جولان می‌دهند

کاش آن شب آن تفسیر لعنتی را نمی‌ دیدم و کاش اگر دیدم به کسی میگفتم.

کاش دو هفته بعد وقتی نتیجه را دیدم گریه میکردم جیغ میزدم و ناراحت میشدم

کاش دو هفته پیش و بعد از اولین شیمی درمانی گریه میکردم

کاش به آدم ها در جواب خوبی؟بله نمیگفتم 

کاش میخواستم برای مدتی  دروغ نگویم که خوبم وقتی خوب نبودم

کاش هی مدام نمیگفتم باشه برای بعد ناراحتی از این موضوع باشه برای یک زمان دیگر

و کاش روزگار طوری بود هیچکدام از این کاش ها را نمیگفتم!

 الان زمان اون باشه برای بعدها و  زمان دیگر رسید و من خیلی زیاد حالم بده.

حال های بد کوچکی که اگر به موقع بروز داده می‌شدند این چنین تلنبار نمی‌شدند.

کاش یک نفر به من می‌گفت ناراحت بودن عیب نیست. البته اگر کسی هم می‌گفت آنقدر لجباز و یک دنده هستم که سعی می‌کردم عکسش را به او ثابت کنم.

دارم موزیک هایی رو گوش میدم که سال کنکور عاشق شون بودم،از بعد کنکور تقریبا گوش نکردم چون برام یادآور درس خوندن های متوالی و خستگی های پی در پی بودن اما این روزها دوباره همون ها شدند پایه ثابت پلی لیستم و با شنیدن تک تک کلماتشون یاد اون روزها میفتم ولی این بار جنس اون خستگی ها نه تنها حالم رو بد  نمیکنه بلکه بیشتر به فکر فرو میرم.

به فکر فرو میرم که اگر اونها احساسات خستگی بودن این روزها چه هستند؟

و اگر این روزها خستگی اند اون روز ها چه بودند؟

الان دلم فقط...

حتی نمیدونم دلم چی میخواد!تا حالا این چنین گیج نبودم.

فقط خوب میدونم این روزها رو نمیخوام.

دیشب یک نقطه اوج از حال بد بود.

فقط امیدوارم ادامه مسیر و بعد از  این اوج حال بد  نزولی باشد و دیگر اوجی نداشته باشد.

این نیز بگذرد.

دی اکتیو

مغزم که زیادی بیراهه می رود و کار نامفید می‌کند دیتای ورودی را کم میکنم مثل دی اکتیو کردن توئیتر،اینستاگرام،و لاک کردن اینجا

دیشب حوالی ۱۱ خوابیدم

با افکار و خواب های وحشتناک حوالی ۴ بیدار شدم و به طور ناگهانی توئیترم را دی اکتیو کردم البته تا جایی که یادم میاد چند باری ارور داد و فکر کنم در نهایت لاگ اوت کردم و موفق به دی اکتیو کردن نشدم در هر حال الان دیگر توئیتر ندارم!

در مورد اینستاگرام و اینجا هم فعلا نظری ندارم چون امروز پستی دیدم که کاش میشد آدمیزاد خودش را از زندگی دی اکتیو کند و پس از مدتی اگر خواست بازگردد و خب خیلی خوشم آمد از این حرف برای همین شاید فعلا نگهش دارم به جهت شاید دیدن حداقل یک پست جالب در روز!

آره خلاصه که به شدت  دارم علاقه مند میشم به هیچ کاری نکردن یا به عبارتی هیچ کاری رو درست انجام ندادن!

و خب؛

این اصلا ذره ای خوب نیست.

این روزها حس میکنم خیلی چیزا رو میدونم تئوری بلدم 

ولی پای عمل  که می‌میرسه کلا میلنگم

تئوریکال بلدم صبر کنم ولی تو عمل مدام میگم کی قراره تموم شه این روزا؟؟

میدونم ته داستان خوبه چون امید دارم

میدونم تموم میشه 

میدونم میگذره مثل همه چیزایی که گذشتند چه خوب و چه بد

میدونم باید صبر کنم

میدونم کاری از دستم برنمیاد جز گاها روحیه دادن

میدونم زندگی واسه من صبر نمیکنه تا حالم بهتر شه و جریان خودش رو داره

میدونم همه این ها رو میدونم 

ولی وقتی پای عمل که میرسه 

انگار هیچی نمیدونم.

کاش میتونستم خودم رو برای مدتی هرچند کوتاه دی اکتیو کنم.

گم شدن

گاهی آدم گم می‌شود

میان روزها،اتفاقات،تجربه ها،حرف ها،احساسات و در نهایت کلمات 

این روز ها من آن چنان گم شده ام و آنقدر گم که  نامفهوم و تار روزهایم را می‌گذرانم طوریکه نمیدانم دوستشان دارم یا نه؟

آنقدر تار و غیر قابل پیش‌بینی که لحظه ای خوبم و لحظه ای نمیدانم!

در سرم حرف های زیادیست که تا تصمیم به بیانش میگیرم تماما گم می‌شوند و همان داستان گم شدن در کلمات پیوسته تکرار میشود...

ولی خب چاره چیست؟جز صبر کردن؟

 همان کاری که من بلد نیستم یا بهتر است بگویم به حد کافی بلد نیستم...!

شاید اگر به میل من بود این روزها به خودم استراحت بیشتری میدادم 

هیچ کاری نمیکردم و فقط صبر میکردم تا این روزها بروند و دیگر هیچوقت بازنگردند شاید دلم میخواست وقتی صبح زنگ موبایلم به صدا در می آمد خاموشش میکردم و میخوابیدم و هیچ نگرانیی از کلاس و درس نداشتم و بی اعتنا به همه چیز به زندگی ادامه میدادم ولی خب هر روز دارم تلاش دوچندان  می‌کنم تا با هزار زحمت صبح ها بیدار شم و روانه شم سمت دانشگاه با آدم ها ارتباط داشته باشم درس بخوانم با دوستان دور و نزدیک وقت بگذرانم و با خانواده صحبت کنم و دورهم بگیم و بخندیم و در نهایت برگردم اتاق خودم و دوباره شروع شود تمام آنچه که نباید...!

من انتهای این ماجرا را خوب میدانم روشن و سفید و از جنس نور

ولی طی شدن این روزها تا رسیدن به آن انتها و در مقابل زندگی کردن آن هم بدون ذره ای مرخصی و تقلیل کارهای روزمره خیلی سخت است.

اقلا برای من خیلی سخته...

این نیز بگذرد.

یلدا

به رسم سال های قبل هم از یلدا مینویسم هم از امروز و هم از این فصل و پاییز بدرنگ!

از امروز شروع کنیم؛

یکشنبه بود و از ساعت ۱۰ کلاس داشتم لغایت ۵

کلاس اول خوب بود همه چی ولی از ۱۲ به بعد تقریبا هیچ چیزی از من به یک ادم نرمال شباهت نداشت

دقیقا عین روزهای یازدهم 

نفس هایم سنگین شده بودند و اصلا تمایلی به ارتباط داشتن با هیچ ادمی نداشتم و حتی توان خندیدن مصنوعی به حرف های همیشگی تعدادی از دوستان سر میز ناهار توی سلف رو هم نداشتم و دلم فقط یه جرقه میخواست برای اینکه اون حجم از احساسات و هیجانات منفی رو از خودم دور کنم حالا با جیغ زدن یا گریه ش خیلی فرقی نداشت...!

ولی خب وسط دانشگاه جای هیچکدوم نبود بنابراین با همون حالت ناخوش سیر کردم تا رسیدیم به حوالی ۱۲:۳۰ هنوز ۴۵ دقیقه ای تا کلاس مانده بود و عده ای رفتند سایت برای مطالعه و عده ای دیگر سرگردان در محوطه 

من هم که کلا سرگردان بودم قطعا دومی را برگزیدم ولی خب امروز اصلا نه حوصله و نه توان دلقک بودن و شرکت در بحث های سراسر مزخرف را نداشتم!

بنابراین فقط از گوشه ای نظاره گر گفت و گوی ی و الف در مورد هری پاتر بودم!

این گفت و گو هم تمام شد و کلاس بعدی من شروع شد و اینجا کمی همه چیز بهتر شده بود منظورم حال درونی خودم است ولی دوباره در عجیب ترین حالت ممکن ده دقیقه انتهایی کلاس این حال بد همراهم شد و حتی شدید تر از حدود یک ساعت قبل تقریبا تا آن لحظه هیچوقت این چنین مضطرب نشده بودم آن هم بدون هیچ دلیل جزئی و دقیقی!

تصمیم گرفتم با کسی صحبت کنم که خب کسی جز س ماجراهای چند وقت اخیر را نمی‌دانست ولی خب شک داشتم که کار درستی ست یا خیر؟

در نهایت و با کلی بالا پایین به او پیام دادم و گفتم اگر کلاسی نداری و امکانش رو داری چند دقیقه ای میخوام صحبت کنم باهات

خودم هم شک داشتم بین رفتن سرکلاس ریاضی یک یا نرفتن که خب در نهایت رفتن را برگزیدم س هم آن زمان کلاس داشت در نهایت قرار بر این شد که تا قبل از ۵:۱۵ همدیگر را ببینیم که خب چون کلاس من حوالی ۵ تمام می‌شد گفتم باشه برای بعد

 ولی در نهایت طوری پیش رفت که او کلاس ادبیاتش را نرفت و تا ایستگاه ولیعصر هم مسیر شدیم و بعد از آن هم  حدود یک ساعت چه بسا کمی بیشتر نشستیم و صحبت کردیم!

صحبت هایی از تقریبا همه چی

هم اوضاع این روزهای من و آن روزهای او

و هم موضوعات دیگر از جمله سگ و گربه و آمپول!

بعد از تمام اینها دیگر هرکدام روانه شدیم به سمت مسیر خود!

حوالی ۸ رسیدم و شام خوردم امشب بعد از ۱۲ شب غذای گرم مامانم رو خوردم و واقعا بینهایت دلتنگ این طعم شده بودم

بعد از این هم خواستیم مثلا یلدا رو جشن بگیریم که گفتیم چقدر سوت و کور برگزار شد امسال یلدامون...!

چند شب پیش ف ما را به صرف شام برای امشب دعوت کرده بود که به‌خاطر حال مامان که نمی‌دانستیم امشب خوب است یا بد؟گفتیم نه...

اما امشب حال مامان بهتر بود 

ما هم که با ف اینا ذره ای تعارف نداریم

از طرفی خانه مان هم فرقش ۳ کوچه ست...!

پس زنگ زدیم و رفتیم و هم آنها هم خوشحال شدند و هم ما این شب دراز را تنها سپری نکردیم!

خلاصه بگم؟

یلدای امسال خیلی عجیب بود

عجیب ترین یلدا بود

قرار بود تنها باشیم و تنها باشند ولی خب رفتیم و کنار هم جشن گرفتیم،کنار هم بودنی از جنس تعریف خاطرات سال‌های قبل و آنقدر قبل تر که من و الف و ای دنیا نیامده بودیم...!

ساده تر از همیشه بود

بدون تجملات خاص

دل و دماغی هم نبود حقیقتا

ولی خب

بدم نگذشت 

میشه گفت خوش گذشت...!

تنها قسمت غمگین و صد مرتبه سنگین امشب جایی بود که من گفتم سال دیگه همین جمع خونه ما برای جشن گرفتن یلدای ۱۴۰۵ کنار هم اونم وقتی که مامانم از شر این مهمون ناخونده زشت راحت شده و داریم از پارسالی که به رقمی همین امسال و امشبه نقل قول میکنیم که یه سالی بدون برنامه اومدیم خونه شما اونم وقتی که نه ما دل و دماغ داشتیم و نه شما و میخندیم بهشون!

و خب اینجا جایی بود که بغض من قوی تر از صوتم بود ولی به هر نحوی که بود حرفم رو زدم و بغضم رو خوردم...!

از این پاییز هم نگم دیگه که مشخصه چقدر ازش بیزار بودم با تمام خوبی ها و بدی هاش که از قضا بدون هیچ عینک بدبینی زور بدی ها به خوشی ها می‌چرخید!

و درنهایت امروز را دوست داشتم بابت هم صحبتی با س و بابت شام امشب و بابت مهمانی ناگهانی ولی کاش هیچوقت این نوع دوست‌داشتن ها تکرار نشوند.

و مثل همیشه

انت کهفی

معلق

از صبح در ذهنم مدام تکرار میشود؛
چند قدم مانده که پاییز به یغما برود...
هنوز مانده تا رسیدن به اخرین لحظات پاییز ولی خب ذهن شلوغ من می‌طلبد که الان مهر خاتمه ی موقتی بزنم به این فصل و این سه ماه تا بعد شاید چیزی هم برای ۳۰ آذر به رسم هر سال نوشتم...
پاییز امسال شاید به دید محاسباتی هیچ فرقی با پاییزهای دیگر نداشت به رقمی طول آن همان ۹۰ روز بود که تا الان ۸۹ روزش طی شده اما عمق آن اقلا برای من خیلی عمیق تر و سنگین تر بود و هست.

مهرماهش که معلق بودم میان مدرسه و دانشگاه بعدترش هم که آبان بود معلق بودم میان فضا و آدم های جدید و بعدتر از آن هم تقریبا معلق شدم میان روزهای بد وبدتر و همچنان هم معلق هستم در این برزخ دوزخ مثال...!

روزهایی که به گمانم کمی زیادی برای ۱۸ سالگی من و توان من سنگین اند.

حتی بدترین روزهای پارسال هم میدانستم که قطعا روزی دلتنگ میشوم

اما فکرش را نمیکردم این چنین زود و به فاصله کمتر از یک سال حسرت پارسال را بخورم

پارسالی که صبح هایش قبل از بیداری من مامان بیدار شده بود و چای دم کشیده حاضر بود بعد از آن هم اون من و ر را به مدرسه می‌برد و بعد ترش هم برخی روزها حوالی ۲ برخی روزها ۵ و‌گاهی هم ۸ می آمد به دنبالم

روزهایی که وقتی در بین تست ها سردرگم بودم و از کتاب های تست روبریم حتی اگر گسسته بودند تنفر محض پیدا میکردم خیلی یهویی مامان با یک بشقاب میوه و آجیل و خوراکی می آمد سمت اتاقم

یا شب هایی که باز هم من در اتاقم بودم و مامان صدا میزد شام حاضره 

الان دقیقا ۱۱ روزه که صبح ها باید خودم چایساز را روشن کنم

۱۱ روزه که مامان نگفته شام حاضره

۱۰ روزه که صبح ها وقتی میرم بیرون مامان بیدار نبوده اون یکی روزی که بیدار بود چهارشنبه هفته پیش بود وقتی که داشتم میرفتم مامان گفت هوا سرده سرما میخوری و تا من توی راهرو کفش بپوشم رفت و براو شال گردن آورد و اون روز شده بود بهترین روز چند وقت اخیرم چون دوباره مامان داشت مامان بودن خودش رو به دست می آورد...

ولی خب دوباره از چهارشنبه غروب همه چیز بهم ریخت گرچه که از لحاظ پزشکی طبیعیه ولی دیدن حال بد موقت یک نفر حتی اگر به هدف به دست آوردن سلامتی باشه خیلی سخته....

هیچ وقت فکرش رو نمیکردم روزی در همین نزدیکی دلتنگ ساده ترین چیزهای زندگی بشم 

میدونم و مطمئنم که حال مامان خوب میشه ولی تا وقتی که خوب بشه این دلتنگی هایی که نسبت به چیزهای ساده ای که الان پیچیده اند دارم قطعا آزار دهنده ترین هستند واسم...

خلاصه بگم

پاییز بد بود

آذر بدتر

کاش دیگه تکرار نشه و امیدوارم زمستان بهتری پیش رو باشد...!


تناقض

معاشرت با آدمها را دوست دارم،صحبت کردن را بیشتر شاید اگر قرار باشد ۳ فعالیت مورد علاقه ام را نام ببرم قطعا یکی از آنها صحبت کردن باشد،

صحبت کردن با آدم هایی تا حدود هم فاز باشم و آن هم در مورد موضوعی جالب را دوست دارم ولی خب در همین صحبت کردن هم از یک سری کارها بیزارم

یکی از آنها نظر دادن راجع به شخص سومی که حضور ندارد،به خصوص اگر تا به حال برخوردی با آن فرد نداشته باشم،از داشتن تصور منفی از آدم ها بیزارم به خصوص اگر نه فردی که ماجرا را تعریف کرده را بشناسم و نه آن کس که راجع به او صحبت شده و همین موجب فاصله من از آدم ها میشود‌‌‌...!

صبرم کمتر از قبل شده نمیدانم چرا...!

ولی وقتی کسی از فردی حرف می‌زند که چندان ربطی به من ندارد دلم میخواهد سریع محفل را ترک کنم چون نه صحبت کردن و شرکت در موضوع را برمیتابم و نه حوصله خرج کردن صبرم در چنین فرصت بیخودی را دارم و همین می‌شود نقطه عطف فاصله گرفتن من از آدم ها...

و من این روزها غالبا فاصله میگیریم و این حس برایم بدترین حس است چرا که آدمیزاد موجودیست اجتماعی و من درحال دور شدن از اجتماعم‌‌‌‌...

و آنچه مهم است دور شدن از اجتماع نیست نتیجه آن است که فکر کردن های مداوم را به همراه دارد که نتیجتا می‌شود راه رفتن چند ساعته به مقصد نامعلوم و درنهایت حرف زدن های طولانی با خود که گاه مفید است و گاه خیر...

و این تناقض علاقه همزمان به حضور و عدم حضور در میان آدم ها حس عجیبی‌ست که چند روزه همراهم است

گاهی می‌گویم شاید تفکر اوقات تنهایی فقط برای همان وقت است و نه بیشتر ولی خب خودم آن را نقض میکنم و می‌گویم اگر قرار به تقلید کورکورانه ست پس تفاوت من با دیگری در چیست...؟

شب شعر

یلدا همیشه برام خاص تر از مناسبت های دیگه بوده و حتی از نوروز هم به نظرم بهتره‌‌‌‌‌...!

شاید چون فلسفه ش رو بیشتر دوست دارم پیروزی نور و روشنایی بر تاریکی!

دیروز توی دانشگاه شب شعر ویژه یلدا بود و تجربه خوبی بود آن هم برای من عاشق شعر و ادبیات و موسیقی سنتی و از همه مهم تر حافظ.‌‌..!

بودن در کنار بچه های دانشگاه و از همه بهتر و جالب تر م.ن که با ترفند های ناجوانمردانه اومد دانشگاه ما هم قطعا و طبعا لذت بخش و زیبا بود.

تجربه خوبی بود و قطعا دلتنگ شونده خواهد بود.

خوشمان آمد‌‌.

کمی خوشی

زندگی درجریان است...

خوشحالم بابت زیستن امروز به چندین و چند دلیل

اولین دلیل تقریبا طبق برنامه جبران عقب ماندگی های این چند وقت پیش رفتم البته که کلاس ریاضی رو نرفتم ولی خب خودم خوندم...!(اتفاق جالب امروز دیدن ش(استاد ریاضی) توی مترو و هم مسیر شدن با او بود)

دومین دلیل تقریبا رسم فنی را فهمیدم و تحلیلش را یاد گرفتم ‌ از صفر مطلق بودن خارج شدم و مهم ترین بخش این روزها و علی الخصوص امروز، حال مامان بهتر است امروز دقیقا ۷ روز از شیمی درمانی میگذرد و تقریبا تاثیرات داروها به کمترین میزان ممکن رسیده است و امروز سرحال تر است...

دیگر حساسیتی به چیزهای سرد ندارد

خستگی و خواب آلودگی اش درحد یک آدم عادی است

و در کل همان مامان همیشگی است فقط با صدای کمی آرام تر...!

 و بابت تمام اینها من امشب ارام ترین و خوشحال ترین ادم جهانم.

آرامشی که تقریبا یک هفته مطلقا نداشتم و قبل تر از آن هم اگر داشتم آن چنان کم بود که به صفر میل میکرد...

ولی خب امشب خوشحالم و شکر بابت امشب.

همین یه هفته فهمیدم بدیهیاتی هستند که اگر نباشند میتونن کل زندگیم رو مختل کنن و من گاهی بی تفاوت از کنارشون رد میشم...

ولی خب

و اگر روزی این روزها گذشتند که قطعا میگذرند و رسیدیم به آن روزهای خوب هرگز فراموش نمیکنم که چه روزهایی را پشت سر گذاشتم

 روزهایی که مثل همیشه بیدار شدم و یک دور به زمین و زمان لعنت فرستادم برای دل کندن از خواب شیرین صبح خنک پاییزی و بعدش روانه شدم سمت روتین های زندگی مثلا امروز بعد از آن شکست های ننگین میان ترم عزمم را جزم کردم برای درست تر خواندن درس ها و مطالب نیمه دوم ترم برای همین دو کلاسی که احساس کردم نبودنم بهتر از بودنم است را نرفتم و چند ساعتی را که از قضا برای شروع کم هم نبود صرف درس خواندن کردم طبعا تمرکزم به اندازه ای که باید باشد و کیفیت مطالعه آن طور که باید،نبود اما برای شروع بدهم نبود...

نمیدانم چقدر ممکن است اوضاع جهنم تر شود که دلتنگ چنین روز و لحظه ای شوم؟

دلتنگ تلاش برای عادی کردن شرایط غیر عادی

دلتنگ روزهایی که خوب نیستند و خوب نیستم اما تلاش دارم اقلا وقتی اولی را نمیتوانم بهتر کنم برای دومی کاری انجام دهم.

دلتنگ روزهایی که آن چنان امیدوار هستم به آینده که میتوانم جهانی را به امیدواری سوق دهم...

دلتنگ روزهایی که خوب نیستند. اقلا برای من، اما سعی در بهتر دیدنش دارم!

و دلتنگ خیلی چیزهای دیگر...

این روزها سعی میکنم مدام خودم را مشغول به کاری کنم تا کمتر فرصت فکر کردن به آنچه نباید را داشته باشم ولی خب غالبا مغلوب میشوم و حین انجام دادن کارها ناگهان به جایی میروم که نباید...

شاید اگر یک دلیل داشته باشم برای افسرده نبودن و شوق زندگی داشتن در این روزها با وجود تمام دلایل خارجی فقط و فقط یک دلیل باشد و آن هم سنجیدن صبرم باشد ولی کاش و صد کاش که معیار سنجش صبر من این چنین نبود گرچه که حالا این طور شده و کاریش هم نمیتوان کرد ولی خب من کمی خسته ام برای زندگی کردن با جملاتی از قبیل شرایط بده ولی خب ادامه دار نیست 

حالم خوب نیست ولی خب خوب میشه

روزهای سختین ولی خب آسون میشه

من از این عبارت (ولی خب) بیزارم...

(ولی خب )به من یاداوری میکند که باید بتوانم! چرا که قبل از من کم نبودند ادم هایی با شرایط مشابه و چه بسا بدتر و حتما بعد از من هم خواهند بود و اگر انها توانستند چرا من نه؟!

این روزها پر از تناقضم

از یک طرف پر انرژی و امیدوار و حتی گاها خوشحال 

و از طرف دیگر دقیقا برعکس آنچه بالا گفتم...

ولی خب این روزها که بگذره قوی تر میشم!

البته قوی تر میشیم همه مون...

فقط کاش بدونم اقلا از خودم چی میمونه که بخواد قوی تر شه؟شایدم بمونه کسی چه میدونه...!

ما که امیدواریم ولی خب این چنین امیدوار بودن و زندگی کردن باهاش شاید یکم زود بود شایدم نه...

انت کهفی

تلنگر

امروز روز عجیبی بود،

از صبح عجیب بود

آدرس اینجا رو هیچ آشنایی نداره(قبل تر ها لینکش رو به دو نفر داده بودم که یکی حوصله خواندن نداشت و دیگری ترجیح داد نخواند و حفظ حریم کند ولی خب بعد از مدتی تصمیم گرفتم کمی تغییر توی لینک اینجا ایجاد کنم و اینگونه شود که هیچکسی نباشد که هم من رو بشناسه هم اینجا رو)ولی خب صبح تصمیم گرفتم که به یک نفر که حضورا من رو میشناسه اینجا رو معرفی کنم البته که پیش تر هم درمورد این کنج اندکی گفته بودم به او!

بخش دیگر عجیب امروز نمره میان ترم ریاضی یک بود

تقریبا نصف نمره ای بود که انتظار داشتم اعتراض زدم و امیدوارم که نتیجه بخش باشه ولی خب اگر هم نباشه تصمیم گرفتم که دیگه جدی درس بخونم و فهمیدم هیچ جوره ادم کنار اومدن با نمره پایین نیستم!

این روند جدی درس خوندن رو از همین امروز شروع کردم

و از فردا هم مصمم تر ادامه ش میدم!

تمرکزم پایینه این روزها

ولی درس خوندن باعث میشه کمتر فکر کنم

حتی اگر خود درس خوندن مفید نباشه همین که کمتر فکر میکنم خودش نکته خوبیه

در کل که من شکست خوردم این بار و توی این ازمون و البته باقی ماین ترم ها ولی خب 

ولی بلند میشم اجبارا و بیشتر و بهتر هم درس می‌خونم.

بابت امروز و این تلنگر هم خوشحالم،بسی زیاد.

شیمی درمانی

امروز جلسه اول شیمی درمانی مامان بود و من مثل همیشه در صحنه نبودم البته نه به میل خودم

میان ترم ها مانع حضورم شدند...!

البته قسم و آیه های مامان هم بی تاثیر نبودند که حتما باید درست را بخوانی و کاری از دستت بر نمیاد اگر هم بیای!

ولی وقتی رسیدم خونه حوالی ۷و نیم عصر؛

امشب مامان رو که بی‌حال دیدم قالب تهی کردم
گل رو که بهش دادم بغض کردم
اومدم تو اتاق که لباس عوض کنم که گریه کردم
بغضم رو خوردم،رفتم پیش مامان و شام خوردم و یکم حرف زدیم از روند درمانش و ادم هایی که باهاشون تو یه اتاق بود
از اینکه امروز پیشش نبودم خیلی ناراحتم
قطعا با یه دسته گل که اصلا هم خوش ریخت نشد جبران نمیشه
ولی خب نمیدونم بودن من امروز فایده ای هم داشت یا نه جز دلگرمی؟؟
مامان همون آدم سابقه
همون مامان
ولی صداش آروم شده
تا چند روز نمیتونه به هیچ چیز سردی دست بزنه
نمیتونه...
نمیتونه طولانی مدت دراز بکشه یا بشینه

نمیتونه هر غذایی رو بخوره و کلی نمیتونه های موقتی که برا توانستن همه چیز در آینده که

خدایا
دیدن عذاب کشیدن آدمایی که دوست شون دارم بدترین درده...!
اوج ناراحتی ادم اونجاست که یه لحظه تو آینه به خودت نگاه میکنی و باورت نمیشه فشار هایی که روته واقعین و یهویی میریزی و نابود میشی...
یهویی اشکت دیگه بند نمیاد
مثل امشب من وقتی داشتم موهام رو شونه میکردم و جلوی آینه بودم
اخرین بار که تو آینه نگاه کردم اشک ریختم فکر کنم یه نشانه رو خراب کرده بودم
کاش امشب هم نشانه رو خراب میکردم.

روز دانشجو

به بهانه روز دانشجو؛
اولین ها همیشه دلچسبند و احتمالا به یاد ماندنی
اولین روز دانشگاه
اولین ایونت هنری دانشگاه و ساخت شمع
اولین اردوی دانشجویی و سفر به مشهد
اولین بار که مهمان بردم دانشگاه
اولین بار که دیر رسیدم سرکلاس و سه ردیف مانده به آخر عایدم شد و برای دیدن آنچه روی تخته نوشته می‌شد باید با گوشی عکس میگرفتم!
اولین کنفرانس بین‌المللی استاندارد و استاندارد سازی صنایع دریایی(گرچه که فقط بازدید کردم و تقریبا تا ۹۰ درصد چیزی متوجه نشدم)
اولین تجربه ام از انبوه مطالب دانشگاه و تمام نشدن پروسه درس خواندن
و در نهایت اولین روزی که هیتر رو روشن کردن و سالن غذاخوری به شدت سرد بود!
و حتی اولین بار که کلاسی رو نرفتم تا درس بخونم و در نهایت از خیابان انقلاب سردرآوردم با تعدادی از بچه ها...!
تمام اینها گوشه ای از اولین ها بود و قطعا اولین های دیگری هم وجود داشتند و در ادامه هم وجود دارند که خب در یک کلام خوشحالم بابت تجربه تمام اینها و آنها...
اولین روز دانشجو رو به خودم تبریک میگم به خصوص توی این روزهای به شدت سخت...