پرواز نور

پرواز نور

ثبت خاطرات روزهایی که فقط یکبارند...
پرواز نور

پرواز نور

ثبت خاطرات روزهایی که فقط یکبارند...

دفاعی

هر چی میخونم،نمیفهمم:)

چون نمیخوام که بفهمم:|


روز خوب

امتحان جغرافی رو دادم و خداروشکر تقلبام لو نرفت و ازشون استفاده بهینه شد البته یبار حین استفاده یکی از ناظم ها از کنارم رد شد و نمیدونم که ندید یا به روی خودش نیاورد:)))

ولی هر چی که بود تموم شد خداروشکر

امتحان فردا چرت تر از جغرافیه:دفاعی

جغرافی:|

با سرعت بنز ۶۰ درصدشو خوندم

اما برای بقیه ش حسش نیست

پس میرم تقلب بنویسم برای اولین بار:))

البته فکر کنم بی عرضه تر از اونی باشم که از پس استفاده کردن از تقلب بر بیام

بی نظمی

میگن بی نظمی آدمو افسرده میکنه،حقیقتا بی نظمی منو تا همین چند ساعت پیش شادتر از روز قبلم میکرد ولی الان اوضاع اتاقم به قدری بهم ریخته س که خودمم کم کم دارم گم میشم توش و عجیب دلم میخواد مرتبش کنم:)

ولی خب برنامه م این بود که پس فردا بعد آخرین امتحان مرتبش کنم:))

البته فکر کنم اینکه امروز مرتب کنم به خاطر این اومد تو سرم که جغرافی عزیزم رو نخونم

ولی بعید میدونم عملی بشه

شیمی:)

به سلامتی و دل خوش امتحان شیمی هم تموم شد،هیچ وقت اینقدر واضح تقلب نرسونده بودم به یه نفر نزدیک ۵ نمره رسوندم و کلی استرس کشیدم سرش:)))

مرسی از مراقبا که همکاری کردن

از اونجایی که از هر دست بدی از همون دست میگیری ایشالا که فردا عزیزان دستگیر بنده توی امتحان مقدس جغرافی باشن:)))))

جغرافی خودت و خانواده محترمتو خیلی دوست دارم

جمعه

یه هفته ی دیگه تموم شد:)

نکن ای صبح طلوع نه به خاطر امتحان فردا بلکه به خاطر امتحان پس فردا که باید گریه کرد و خوند،آخه جغرافیم شد درس؟اونم درسی که فقط جزوه داره نه معلم نه کلاس:|

البته همون بهتر که نداره

به سلامتی همین الان آسمون به حالم گریست و شروع کرد به باریدن

ببار ای بارون ببار...

خرداد

به تقویم نگاه کردم دیدم ۱۹ خرداده چند‌روز پیش یه بنده خدایی تو استوریش گفته بود کاش هیچوقت خرداد زیبا تموم نشه،ولیییییی من هر روز دلم میخواست این ماه تموم شه و از دست امتحانات راحت شم،البته که تو این ماه خییییلی خیییییلی کمتر از طی سال درس خوندم و یه جورایی بیشتر خوش گذروندم و در کنارش امتحان دادم ولی به هرحال مشتاقم سریعتر تموم شهههههه:)))))

پارسال این موقع

پارسال تو همچین روزی درگیر امتحان علوم بودم و الان شیمی!

خداروشکر زندگیم ‌فعلا تغیییر زیادی نکرده

انگیزه۱۸

خسته نباشییییی بابت تمام کارایی که از صب کردی(البته که صبحت از ساعت ۱ شروع شد و فقط شیمی خوندی تا الان))))

ولی مهم اینه که انجامش دادی

دمت گرمممم

تجدید خاطره

حدودا ۶،۷ سال پیش یه مدت نسبتا طولانیی روی آهنگ الکل(تتلو)قفلی شدید زده بودم،درحالیکه این روزا کل پلی لیستم بوی خاک و کهنگی گرفته از بس که قدیمیه و البته قدیمی و با ارزش:)

امروز خیلی اتفاقی دوباره شنیدمش و تمام خاطرات برام زنده شدن...

یادش بخیر:)

امتحان شیمی

شنبه آخرین شنبه ایه که امتحان دارم و امتحان شیمی دارممم

بخشای مربوط به ترم یکو امروز خوندم و ادامش هم فردا،خیلی امتحان سختی نیست و این نکته ی خیلی خوبیه:)

از الان که تنها دغدغه م همین امتحان شنبه س و دغدغه ی آنچنانی رو تا به الان احساس نکردم،میگم کاش همیشه همه چی مثل امتحانای مدرسه باشه طوریکه حتی اگر طی ترم نخونی بشه شب آخر خوب جمعش کرد.

پ.ن:البته به گمونم فقط برای درسای عمومی شب آخر خوندن صدق کنه:)

حس و حالش نبود

دیروز حس و حال نوشتن نداشتم ولی حالم خوب بود،یه روز معمولی که خیلی زود تموم شد و وقت نشد برای نوشتنش:)

ولی یه قسمتش عجیب بود،ساعت۲خوابیدم،داشتم خواب بدی رو خیلی روشن و واضح میدیدم که یک دفعه از صدای رعد و برق وحشتناک توفان امروز از خواب بیدار شدم،هیچ حس خاصی نداشت فقط خواستم ثبتش کنم:)))

یه پادکستم از رادیو‌راه به پیشنهاد یه هم نظر گوش دادم با موضوع درونگرایی!وقت داشتید حتما گوش کنید،خالی از لطف نیست برای درک درونگراهای اطرافتون اگر‌خودتون‌برونگرایید یا حتی برای درک بیشتر خودتون اگر درونگرا هستید!

بخیر گذشت:)

خداروشکر اون اتفاق بد‌نیفتاد و همه چی به خیر گذشت...

چه بارون خوبیم گرفت کلی زیر بارون قدم زدم و فکر کردم تازه یه نون بربریم گرفتم و زیر بارون چقدر چسبید چندتا تیکه ی کوچیکی که ازش خوردم.

حس قشنگی داشت،خیییلی قشنگ:)

شروع دوباره و عدم موفقیت:)

امروز پر انرژی بیدار شدم و رفتم مدرسه تا امتحان مسخره ی سواد رسانه رو بدم،امتحانو دادم تقریبا یه ربع بیست دیقه ای تو حیاط بودم تا بعدش برم خونه تو این فاصله هم کلی با یه سری از بچه ها حرف زدیم و یه بستنی مهمونم کردن و همین محبت شون اتفاق خیلی خوبی بود برای امروز:)

همه چی داشت خوب پیش میرفت تا اینکه یه اتفاق بد افتاد:)

خییییلی یهویی،هنوز کامل مشخص نیست که چی شده و احتمالا تا غروب طول میکشه که دقیقا بفهمم چی شده!ولی مسئله اینجاس که حالم اونقدر بد شد که از شدت زیاد ناراحتی نمیتونم گریه کنم و‌پناه آوردم به نوشتن!

شاید غروب اوکی شه همه چی،امیدوارم که این طوری باشه واقعا!

آدم به امید زندس دیگه...

تغییر...

نقاشیم که تموم شد داشتم مدادامو جمع میکردم و خیلی اتفاقی طبقه بالا سبز های تیره و نارنجی های کدر مایل به قهوه ای و طبقه پایین سبزهای شاد و و‌نارنجی های پر‌انرژی بودن و عجیب بود که برعکس پارسال یا حتی چند ماه قبل به طبقه بالا علاقه ی بیشتری داشتم:)

و این روز ها فقط برای اثبات دروغی بنام اینکه حالم خوبه ، هنوز هم اولین گزینم پوشیدن شادترین سبز و جیغترین نارنجیه درحالیکه از درون سبز سدری و قهوه ایم:)

پ.ن:میدونم چند سال دیگه این دغدغه ی الانم اندازه عدس هم برام ارزشی نداره و بهش میخندم ولی پرواز چند سال بعد حواست باشه که پرواز امروز طاقت و توانش خیییییلی کمتر از این دغدغه ها بود و همین مسخره ها هم براش خیییییلی زیاد بودن:)